تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)


psycho1364@yahoo.com

بدون مخاطب خاص

مخاطب خاص

تک جمله

برای خودم

درس و مخش

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

کمی شاعرانه(فهیمه)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

روزمرگي هاي دخمله بابا

دکتر دیونه

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

صدرا و داداش مهربونش

آست

زندگی جدید لی لی

ایلین جون

من از مصاحبت با افتاب می ایم کجاست سایه؟

نازنين ناز نازي

بلاگنده

مثلث مرگ!

ارزو

شوكولات تلخ

مدام نامه

وسوسه ها

ريشه هاي اسمان

زن معمولي

گل خونه

نانازی بانو و اقا خرسی

در امتداد شب....

گلهای گلدون

خانوم نوش نوش

خاطرات من

قلمهای کاغذی

سرمه

Expired county

nei c

نسوان مطلقه معلقه

خارخاسک هفت دنده

طعم گس خورشید

واژه

یاسی

الهام جون

میوه ی ممنوعه

برای تو

مستانه

پریا

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

آرشيو

مامانم عشقم عزیزم

بهشون بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته

شهر من

تولدم

پاییز90

مرز غم و شادی خیلی کمه خیلی

در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه

تکه ای از قلبم

ارشاد میشویم

دوباره زندگی

پروفایل من!

RSS 2.0
Daisypath Friendship tickers Daisypath Anniversary tickers

Designed By Helium

مامانم عشقم عزیزم

                دیروز با اقای دوست رفتیم و برای مامانم از طرف خودش کادو خریدیم :دی  یه روسری خیلی شیک انتخاب کرد یعنی  البته من تو فکر یه رنگ دیگه بودم ولی ایشون فرمودن که این رنگو مامانت بیشتر دوس میداره :دی وقتی بردم خونه مامانم میگه من موندم  با این سلیقه چرا  و چطور تورو پسندیده :دی ی ی ی (ایکون مادر به عنوان خرد کننده اعتماد به نفس ). جالبه که مامان من خیلی سخت گیره و اصلا سلیقه منو قبول نداره که بخوام چیزی بخرم براش ولی از کادوی اقای دوست فوق العاده خوشش اومده و عاشقش شده . بعدش امروز هم من رفتم کادو از طرف خودمو خریدم  و دادم به مامان که خوشتیپ کنه فردا بره مهمونی مادر بزرگه :دی

این هفته برای خانواده من خیلی سخت گذشت. خیلی فشار روحی تحمل کردیم ولی هیچی نگفتیم  راستش شبا از غصه ای که تو دلمه خوابم نمیبره  حدودای 3-4 که میشه خوابم سنگین میشه تازه . صبح هم که بیدار میشم اصلا خستگیم در نرفته . از بس دندونامو تو خواب بهم فشار دادم همه دهنم درد میکنه . خودم میدونم دلیلشو ولی کاری نمیشه کرد و فقط باید بزاری بگذره ...مرسی عزیزم که این روزای سخت همراهمی....


با اینکه تازه از مسافرت اومدم ولی شدید احتیاج به مسافرت دارم. امروز میخواستیم صب بریم کوه که نشد و فک نکنم تا یکی دو ماه دیگه فرصت کنیم بریم.میخوام به بابا بگم اخر هفته بریم مسافرت چون واقعا دارم دیوونه میشم از همه اتفاقای بدی که افتاده...


دیروز بهش میگم که برای من کادو چی میخری ؟ میگه تو که مامان نیستی  به تو روز دختر کادو میدم :دی ی  خدایا خودت هر جور میدونی به بچه به من بده که مامان بشم برام کادو بخره  :دی ی ی ی



91/02/23 توسط روانی شیطون بلا |

بهشون بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته



1- یعنی مشهد اونقدر همه چیز خوب و اروم و دوس داشتنی بود و اونقدر شبها اروم میخوابیدم و صبج ها با صدای جیک جیک بیدار میشدم که انگار یک رویای واقعی بود.مهمونی رفتم دوستامو دیدم . با فهیمه کلی ولگردی کردیم و خوش گذروندیم ، سوار مترو مشهد هم شدیم که خیلی با مزه بود :دی فقط اقای دوست را کم داشتیم که بشود بهشت :*

2-این چند روز خیلی سخت گذشت،امان از ذات بدجنس ادمها و حرفهایی که مث خنجر به دلم ادم فرود میاد اونم از ادمی که انتظار نداری... 

3- دیشب داشتیم تلفنی حرف میزدیم و من براش شعر کودکانه میخوندم و اون قربون صدقه کودک درون 6 ماهه من میرفت یهو یه لبخندی اومد روی لبم که بعدش که خدافظی کردیم هم هنوز بود.راستش یهو یادم افتاد که امروز میشه یک سال و یک ماه از اون روزی که قلبمون یکی شد و بعد مدتها اشنایی یهو اون حسی که هر روز پر رنگ تر شد بینمون شکل گرفت. عصر قراره مث همه 17 ام هر ماه همو ببینیم جالبه که  هر کدوم از این ماه گردها خیلی متفاوت بوده ومن چقدر خوشبخت هستم که ما همدیگه رو داریم و نمیزاریم هیچ کسی و هیچ چیزی روزهای خوبمونو خراب کنه

4-یک دختر فروردینی که عاشق اردیبهشته...



91/02/17 توسط روانی شیطون بلا |

شهر من

دارم امروز میرم به شهر بجگی ها و جوانی ها :دی خیلی خیلی خوشحالم یه حس خوبی تو همه وجودم جاریه که نمیتونم وصفش کنم دیدن اونایی که دوسشون دارم و جاهاییکه ازش کلی خاطره دارم.  داشتم فک میکردم که دارم میرم به جایی که حس تعلق بهش دارم ولی یهو دیدم انگار یه جورایی به اینجا هم تعلق پیدا کردم به تهران پر از دود و ترافیکی که  پر از عطر نفسهای توئه و هنوز نرفته دلم برات تخته شده...

 

91/01/26 توسط روانی شیطون بلا |

تولدم

امسال هم به دنیا امدم به همین سادگی به همین ارومی

27 سالگی.......

91/01/20 توسط روانی شیطون بلا |