تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)

کامنتهای غیر اخلاقی به نام من از طرف من نیست این صد بار!

psycho1364@yahoo.com

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

دختران قهرمان(فهيمه جونم)

4 تا ستاره مونده تا صبح

زن بودن(الهام جان)

ويولت

پرواز را به خاطر بسپار(نويد عزيز)

انسان جنايت و احتمال

وارش (هستي عزيز)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

گيلاسي

روزمرگي هاي دخمله بابا

كرم كتاب

ني روحاني

روزهاي خاكستري من

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

علي اقا(عمو علي)

دكتر قضاوت

پازل زندگي

پرواز به سوي پروردگارم

شانتال

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

بانوي شمشير به دست

زلزله(هوووووووووو جون)

مهسا دم بخت

ممول جون

منا خوشگله

سيلويا مهربون

خاله دريا

دايي ارسلان

نازنين ناز نازي

یادداشت های دختر دستفروش مترو

مثلث مرگ!

ارزو

تك نوشته هايي در گذر زندگي

خاطرات زهرا

زن معمولي

بوف بينا

شوكولات تلخ

مرده شور خونه

مدام نامه

روانپريش جون

روياي خيس

يكي از ارش ها

صباي نجيب

پريا

روح سرگردان

ريشه هاي اسمان

برف بازي

نامتناهي دكتر مهرنوش

سارا و عشقوليش

خضر نبي

اسمش چي بود؟

ضد خاطرات

ويولن كوچك

خانم مارپل

پروفایل من!

RSS 2.0
خطاطي نستعليق آنلاين

Designed By Helium



مریض

مریض بودم خیلی وحشتناک اولش با سرما خوردگی شروع شد بعدش دیدم بهتر نمیشم همرا با اسهال و استفراغ تا اینکه دکتر گفت مسموم شدم تقریبا ۲ و ۳و ۴ شنبه تا الان خواب بودم غذا هم یکم اب میوه و اب معمولی میتونستم بخورم. رسما احساس میکردم داشتم میمردم خیلی بدنم درد میکرد و همچنین سر و شکمم.خدا نصیب هیشکی نکنه.

چند هفته پیش دخی عمه کوچیکه هم مسموم شده بود هی سر به سرش میذاشتم میگفتم حالا چند ماهشه   بابای بچه کیه  راستشو بگو عمه خیلی خوشحال میشه که داره نوه اولش به دنیا میاد.

اونم دلش درد میکرد از حرفای منم حرصش گرفته بود حالا دقیقا همون حرفارو به خودم تحویل میداد منم که از خدا خواسته منتظر بودم این دخترم به دنیا بیاد ولی انگار قسمت نبود بچه سقط شد

پ.ن. صهبا عزیزم تولدت خیلی خیلی مبارک با کلی تاخیر البته

88/09/11 توسط روانی شیطون بلا |

توهمی

 

پسر باید نجیب و خانواده دار باشه

پسر بایدتحصیلکرده و با کلاس باشه

 پسر باید مرد باشه

پسر باید مایه دار باشه

 پسر باید خوشتیپ وخوش قد و بالا باشه

.

 .

 .

 والا ما خودمون هم که یه چیزی تو مایه های لوسین دوست پسر آنت مد نظرمونه !


 

88/09/07 توسط روانی شیطون بلا |

بدبختی

هی من اومدم گفتم چقدر احساس خوشبختی میکنم و از این چرت و پرتا خوب بیا تحویل بگیر این هفته رسما بدبخت شدم رفت! اولا که تازه فهمیدم این موضوعی که من برای اسیب پیشرفته انتخاب کردم کلا تو تمام کتابهای روانپزشکی و روانشناسی فقط ۲ صفحه درباره اش گفتن واسه همین استاد فرمودند که روانی جان برو از مقالات استفاده کنو کیس ریپورت و از این چرندیات خلاصه اینکه بنده در حال فکر کردن بودم که چه کار کنم چه خاکی تو سرم بریزم  که ناگهان دوستم زنگید گفت من ۳ شنبه نمیتونم بیام واسه همین وقت کنفرانس رشدم خالی میمونه تو بیا کنفرانس بده منم خر شدم قبول کردم در حالی که نه میدونم مطلب چیه نه هنوز پاور پوینت درست کردم نمیدونم الان لازمه بگم که امتحان امار پیشرفته هم دارم و باید نرم افزار spss هم تمرین کنم که سر کلاس قراره باهاش محاسبه انجام بدیم؟

حالا فکر میکنید من دارم چی کار میکنم؟ بعله از صبح که بیدار شدم اهنگ کلاس هیپ هاپو گذاشتم و دارم تمرین میکنم چون معلممون گفت خیلی حرکاتو بد انجام میدمwhistling بعدشم چون اضطرابم خیلی زیاد شد گفتم که هیچ کاری یهتر از اپ کردن وبلاگ نیستwhistling فعلا که الوچه جنگلی ندارم  هوا هم عشقولانه نیست و بدبختی پشت در داره زنگ میزنه اعصاب هم ندارم من مامانمو میخوااااااامBaby Girl

88/09/01 توسط روانی شیطون بلا |

پاييز با طعم الوچه جنگلي

 

برای من که عاشق  پاییزم …  درخت ها  كه پر از برگ های طلایی اند يكعالمه برگ طلایی که باد میریزشان روی زمین و زیر قدم هایت را انگار فرش میکنند موهبتی است  اینهمه برگ زرد .موهبتیست باران و احساس سرما … و باد که سوزن میزند به پوستت انگار .

دیشب…از سوپر مارکت که در امدم..همانطور که مرد نوازنده ، اهنگی ارام و عاشقانه مینواخت به خیابان زل زدم.به خیابانی که حالا درخت های طلایی خالیش در انتظار زمستان زینت هایشان را به باد سپرده اند ….و ناگهان  به زندگي فکر میکنم.به  روزی  دور، خیلی سال بعد که این خیابان قدیمی پاییز…این خوشبختی و جوانسری را به یاد می اورم ..دم قفسه  شکلات ها می ایستم  و  دلم براي اين پاستيل هاي خوشگل و خوشمزه ضعف ميرود .یکدفعه میروم یک عالمه سال بعد

( و از انجا بر میگردم عقب  به این  جوان پر شور و پر رویا نگاه میکنم ..به این خیابان… به نوازنده دوره گرد با ان اهنگ عاشقانه اش…به اینکه ایا ان روز دور یادم خواهد بود چقدر توی این لحظه خوشبخت بوده ام؟که لحظه هایی بوده توی زندگیم که دیگر هیچ چیز..هیچ چیز بیشتر از ان  نخواهم؟ لحظه هایی که به خاطرشان زندگی ارزش زیستن…ارزش مردن پیدا میکند؟…به این چیز ها فکر میکنم اشکهایم روی گونه هایم میریزد …  و درختهای برهنه  اغوش باد   با موسیقی مرد دوره گرد  برای جاودان کردن این لحظه  انگار عاشقانه  میرقصند)

 چشمانم را از پاستيل ها ميدوزدم وميروم الوچه جنگلي ميخرم و تا خانه قدم ميزنم و همانطور كه ميخورمشان و  دلم قيلي ويلي ميشود به اين فكر ميكنم كه امتحان دارم و هنوز هیچ نخوانده ام

 

88/08/24 توسط روانی شیطون بلا |

نرووووو

دوستی

بعضی وقتها یک دوستی میمیرد.نه که دوستت واقعا مرده باشد.اما می میرد برایت .تمام میشود.انوقت یکدفعه از زیر ظاهر ان ادم مهربان و روشنفکری که میشناختی …موجوی بیرون می اید که از دیدنش وحشت میکنی.موجودی پر از حسابگری که تمام کارهایی را که برایت کرده دانه دانه به یاد دارد و به یادت می اورد …دانه دانه….بعضی وقتها از خودت می پرسی ایا تو هم باید فکر کنی تا یادت بیاید چکار هایی برایش کردهای و به یادش بیاوری؟یا باید سکوت کنی؟

ایا وقتهای اینچنینی باید خودت را بیاوری پایین..لجن مال کنی …تو هم بشوی همپالکی ان ادم و بگذاری دو ستی ای که دارد میمیرد پر از خون و زخم و چرک بمیرد یا یکدفعه سکته کند و بمیرد؟

من از ان هایی هستم که میگذارند دوستیه یکدفعه سکته کند و بمیرد و هرگز بر نمیگردم پشتم را نگاه کنم ببینم توی خاکسترهای دوستیم هنوز چیزی پیدا میشود یا نه …

این بار اما

شك كردم به حسي كه دارم و برگشتم كه دوره كنم دوستيمونو كه اگه الان ايني شدم كه هستم واسه خاطر همه دوست هايي است كه داشتم شب كه زنگ زدم حالش را بپرسم احساس كردم هنوز چيزهايي هست كه ميشه نجاتشون داد لحظه هايي هست كه ميتوان دوباره ساخت مثل همه اون لحظه هايي كه با هم بحث ميكرديم همه رو نقد ميكرديم و اخرش از تفسيرهاي خودمون خندمون ميگرفت همه اون لحظه هايي كه....

يه عادت خوبم اينه كه اگه از كسي ناراحت باشم واضح ميگم تا طرفم بدونه دردم چيه. واسه همين وقتي وسط حال و احوال و حرفاي معمولي برگشتم و گفتم  چراديگه مثل قديما نيستيم چرا ... چرا... . هزار تا چراي ديگه! شكه شد ولي بعدش گفت كه اونم همين حسو به من داشته و دلش براي اون روزا تنگ شده و .....

 

خيلي حرف زديم و بعد با خداحافظي كردم  و تا صبح را حت خوابيدم .خوبه كه اين سوء تفاهم باقي نموند خوشحالم كه يك دوست قديميو كه امتحانشو پس داده به همين سادگي ول نكردم خوشحالم كه دوستيمو از تو خاكستراي اتيش بيرون كشيدم.خوشحالم خيلييييييييييييييييييي

 

88/08/13 توسط روانی شیطون بلا |