تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)


psycho1364@yahoo.com

بدون مخاطب خاص

مخاطب خاص

تک جمله

برای خودم

درس و مخش

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

کمی شاعرانه(فهیمه)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

روزمرگي هاي دخمله بابا

ني روحاني

دکتر دیونه

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

زندگی جدید لی لی

ایلین جون

من از مصاحبت با افتاب می ایم کجاست سایه؟

نازنين ناز نازي

بلاگنده

مثلث مرگ!

ارزو

شوكولات تلخ

مدام نامه

وسوسه ها

ريشه هاي اسمان

زن معمولي

خانم مارپل

گل خونه

نانازی بانو و اقا خرسی

در امتداد شب....

گلهای گلدون

خانوم نوش نوش

خاطرات من

قلمهای کاغذی

سرمه

Expired county

nei c

نسوان مطلقه معلقه

خارخاسک هفت دنده

طعم گس خورشید

واژه

یاسی

الهام جون

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آرشيو

پاییز90

مرز غم و شادی خیلی کمه خیلی

در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه

تکه ای از قلبم

ارشاد میشویم

دوباره زندگی

قایق، نگاه دریاست...

برای تصاحب رویای ماه به تو فکر میکنم

دل میگه آروم بگیر

A dream comes true

پروفایل من!

RSS 2.0
Daisypath Friendship tickers Daisypath Anniversary tickers

Designed By Helium

پاییز90


خوب تا چن دقیقه دیگه پاییز 90 تموم میشه و یه زمستون انتظارمونو میکشه(البته اگه من بتونم این پستو چند دقیقه ای تموم کنم) امروز روز سختی بود که بعدا میگم چه بلایی برسر موهای نازنینم امد و چه گریه ای سر ندادم :دی اما بعدا که همه چیز درست شد و من لباسی که برایم خریدی را پوشیدم و موهایم را سشوار کردم و منتظر مهمانها شدم. تمام لحظه ها فک میکردم که سال دیگه پاییز چقدر متفاوت خواهد بود و چقدر من بیشتر از سالهای قبل دوستش خواهم داشت و چقدر روزه های خوب و شیرین در راه هستند و چقدر زندگیمیچرخه و میچرخه وجلوهای مختلف ازخودش نشون میده گاهی دعوا هست پاهی دلخوری هست و گاهی فقط خنده. کاش یادمون بمون که تو همه این لحظه ها اون چیزی که از ته دلمون بهش ایمان داریم هیچ وقت عوض نمیشه جتی اگه روی زندگی یه چیز دیگه ای باشه

دوستتون دارم . . . 

خوب شانس نیاوردم و پست برای یک دی ارسال شد   ، الان درستش میکنم  :دی

عکس لحظه گرفتن فال برای خودم و خودش :*****

امشب با یک پیام رویایی از طرف اقای دوست سورپرایز شدم :*



90/09/30 توسط روانی شیطون بلا |

مرز غم و شادی خیلی کمه خیلی

1- یه روزهایی که داری توی خوشی و  خوشحالی دست و پا میزنی  و دنیا به کامته و هیچ یچز بیشتری نمیخوای یهو اون جونور درونت میاد و گند میزنه به همه چی و یهو میبینی زندگیت داره از بین میره. نمیدونم این حسو داشتین یا نه اینکه جلوی چشماتون هر چی که ساختین در حال از بین رفتن باشه؟ ولی خوب دو هفته پیش داشتم میمردم. نمیخوام بنویسم چی شده چون اول همه چی درست شد و دوم اینکه قرار شد هیچ وقت دربارش حرف نرنم. ولی نمیخوام یادم بره که بچه بازی من داشت بهترین اینده ای که میشد تصور کرد و داشتو از بین میبرد. هیچ وقت نباید یادم بره که این روزهای خوب من ارزوی خیلی از ادمهاس.


2- جای همه خالی 4 شنبه با اقای دوست رفتیم فشم برای برف بازی. البته قشنگیش به این بود که هیچ تصمیمی نداشتیم بریم و یهو ساعت 12 تصمیم گرفتیم بریم و من تا 1 تو حموم بودم:دی بعدش پریدم موهامو خشک کردم و ارایش اینا و رفتم دم در که اقای دوست منتظرم بود. البته این وسط به خاطر عجله دوربین نشد شارژ کنم و دوربین گوشیم هم زدم داغونش کردم :دی خلاصه فقط یه عکس داریم اونم قبل تموم شدن شارژ دوربین تازه اونم از من نیس از اقای دوسته :دی  خلاصه اصن نمیدونستیک کجا بریم که من همینجوری تابلوها رو میدیدم گفتم بریم فشم بعدشم همینجوری الکی الکی رفتیم سمت دربند سر اینا :دی بعد دوباره همینجوری الکی رسیدیم به یه جایی که جاده تموم شد و فقط ما موندیم و یه کوه پر از برف و برف های که سمت اقای دوست فرستاده میشد :دی یهو دیدم 4 شده و ناهار نخوریدم تصمیمی گرفتیم بریم رستوران قبلی که از بس من گشنه بودم یه رستوران دیگه رو نشون دادم و گفتم این بود که رفتیم هر چی هم اقای دوست گفت این نبود من زیر بار نرفتم ولی دیگه رفتیم تو دیدیم اون نیس ولی چون خوشگل بود نشستیم و اصن نفهمیدم چطور غدامو خوردم از بس گشنه بودم  ساعت 7 هم برگشتیم و بقیه در ثسمت 3:دی

3- شب که رسیدم دختر عموهای خل خلی که دیگه بزرگ شدن ولی عاقل نشدن خونمون بودن وتا .304 صب بیدار موندیم و فیلم دیدیم و خندیدیم و تمر هندی کثیف و یه عالمه میوه و پفک  و اشغال خوردیم و غیبت فک و فامیلو کردیم بعدشم خوابیدیم تا لنگ ظهر :دی


4- فریبای عزیزم الان چن ساعتی میشه که رسیدی کانادا و داری اولین لحظه های  زندگی جدیدتو میگذرنی با اینکه الان اونجا 3 بعد ظهره ولی بعد این همه ساعت پرواز مطمئنن خوابی . شب اخر که تو فرودگاه صجبت کردیم دلم تنگ شد. درسته که بیشتر ازتباطمون چت بود و تلفن و به قول خودت فرقی نمیکنه کجا هستیم چون نت هست و میتونیم همه جا چت های گوز ازادو انجام بدیم ولی دلم خیلی برات تنگ میشه خیلییییییییییییییییییییییی زیاد روزهایی که خیلی غصه داشتم کنارم بودی . روزهایی پاییز پارسال و نخشه های تخیلیمون یادمه. روزی که اس زدی که ویزا اومد داشت بارون میومد. روزی که ف از زندگیت رفت و چقد خوب شد که رفت. میس انداختنا. اس ها و گزارش های لحظه به لحظه. ولی برات  خیلی خوشحالم که رفتی و میتونی یه زندگی خوبو با تلاش اونجا بدست بیاری و یه رشته خوب درس بخونی. چقدر خوشحالم که تا یکی دو سال دیگه اون موضوع هم برای همیشه حل میشه . عزیزم دوست دارم خیلییییییییییییییییییییییی

90/09/19 توسط روانی شیطون بلا |

در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه

سلام

دقیقافردای روز نوشتن پست قبل آداپتور کامی دچار مشکل شد به خاطر برق خونه و بعدش هم شارژ نتم تموم شد و به پیشنهاد بابا شرکت اینترنتو عوض کردیم و از مخابرات نامحدود گرفتیم . برای همینی خیلی از چیزهایی که دلم میخواست بنویسم نگفته باقی موند که برای ثبت در تاریخ  به صورت مختصر نوشته میشه :دی

1- دوس جونم اومد و 3 روز خیلی عالی با هم داشتیم اولش که قرار بود بریم دنبالش به اقای دوست گفتم من از پشت میرم تو وقتی حواسش نیس عکس بگیر که از اونجایی که بچم خیلی عکاسه فقط عکس پای ما افتاد بعدا تو ادمه مطلب میزارم همه عکسارو.رفتیم پارک پرواز که من خیلی دوسش دارم فرداش هم برج میلاد و بعدش شام و پس فرداش هم چون وقتمون کم بود رفتیم بام. اون صبح روز دوم هم رفتیم خرید و 4 جفت کفش خریدیم و چیزای دیگه:دی  به اصرار من و اقای دوست فهمیه یک حرکت انقلابی انجام داد که شاید تو اینده اش خیلی تاثیر گذار باشه :* البته هنوز مشخص نشده نتیجه حرکتمون . 2 شب هم خونه ما خوابید فهیمه و تا صب هی حرفای خاله زنکی زدیم و کلی چیز میز نشونش دادم و کلا خیلی عالی بود. اقای دوست میگه تنها چیزی که وقتی اسم فهیمه میاد به ذهنم میرسه برای توصیفش  دوست داشتنیه .  شبا که برمیگشتیم فهیمه عقب نشسته بود و من جلو یک دستم تو دست فهیمه بود و یک دستم تو دست اقای دوست. و بلند شعر میخوندیم و میخندیدیم . تمام خوشبختی دنیا اون شب برای من بود...

2- فوق لیساسنسمان به سلامتی تموم شد و رفت پی کارش با یک معدل خوب! درگیر اماهای فارغ التحصیلی هستم . با اینکه خیلی احساس خستگی میکنم ولی انگار یه بار بزرگو زمین گذاشتم .بعد چند ماه دارم اتاقو مرتب میکنم جزوه ها رو جمع کردم میز مرتب شده و همش دلم مخواد برم خرید و خوش بگذرونم  و خوراکی های خوشمزه بخرم بخورم که البته داره انجام میشه :دی

3-با رفتن سمیه به هلند برا ی دکترا  و یه عالمه دیکه از دوستام که کشورای دیگه رفتن منم به صورت جو زده ای تصمیم گرفتم که یه حرکتی انجام بدم که اگه بپرسید چرا هلند  میگم به خاطر ی ک سری از مسائل :دی ولی خوب از اونجایی که دیگه من تنها نیستم فعلا دوتایی داریم بررسی میکنیم که میخوایم به ادامه تحصیل در خارجه فک کنیم یا نه. که احتمال زیاد تا یک سال اینده هیچ  حرکتی انجام نمیدم جز گرفتن مدرک زبان انگلیسی و شروع فرانسه :دی که البته زبان فرانسه ربطی به هلند نداره و به چیز دیگه ای ربط داره :دی

4- امروز هوا خیلی دونفره بود . صب با صدای بارون که میخورد به سقف شیشه ای حیاط خلوت بیدار شدم بوی بارون پیچیده بود تو خونه و کلا خیلی حس خوبی داشتم. به صورت غیر منتظره قرارا شد ناهار بریم بیرون و قدم هم بزنیم ، رفتیم تجریش همون جایی که من دوس دارم ناهار خوردیم که البته این بار اصن غذاشو دوس نداشتم بعدش ماشین رونش نشد ! اونم ماشینی که نوئه! منم تنهایی رفتم سر کار و اقای دوست رفت مکانیک ببره ماشینو درست کنه که تا شب طول کشید .

5- دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم


90/08/04 توسط روانی شیطون بلا |

تکه ای از قلبم

به روی خودم نمیارم سعی میکنم بهش فک نکنم اگر فک کنم اشکام سرازیر میشه و یاد اون همه روز خوب میفتم  گاهی تنهایی خیلی بهم فشار میاره یه حرفایی هست که فقط میتونی به یکی بگی اون یکی هم هر کسی نمیتونه باشه . باید اونی باشه که از بچگی می شناست باهاش بزرگ شدی باهاش  شیطونی کردی  مدرسه رفتی دانشگاه رفتی  مهمتر از همه باهاش گریه کردی...


تو این سالهای اخیر خیلی از دوستام از ایران رفتن یا رفتن شهر دیگه یا ازدواج کردن و مشغله زندگی براشون مجالی نذاشت بعضیارو هم خودم ترجیح دادم باهاشون رابطه ای نداشته باشم. چند شب پیش به اقای دوست میگفتم که احساس میکنم که دیگه نمیتونم دوست جدیدی پیدا کنم ینی نه اینکه نتونم درو واقع نمیخوام! البته ادمهایی که باهاشون داشنگاه میری یا سر کار همکارتن یا پایه استخر و خرید هستنو من نمیگم . منظورم اونیه که بهش نگاه کنی و حرفی نزنی ولی اون بفهه.


خوب همه اینارو گفتم که بگم من بهترین ادم نزدگیمو یک ساله که ندیدم باهاش کیلومترها فاصله دارم حالا گیرم که هر روز تلفنی حرف بزنیم چت کنیم اس ام اس بفرستیم ولی وقتی نمیتونی یه دل سیر تو بغلش گریه کنی چه فایده داره؟


چند هفته پیش که حال روحیم خراب بود و هی گریه میکردم  کلی با فهیمه حرف زدم و اروم شدم بعدش اقای دوست میگه من اگه بدونم فهمیه درمانی اینقدر برات خوبه خودم بلیط رفت و برگشت میگیرم براش بیاد حالتو خوب کنه.

خوب  انگار بلاخره این طلسم شکسته شده چون هر چی میخواستیم همو ببینیم  نمیشد. ولی عزیز دلم سه شنبه میرسه تهران و میاد خونه ما ولی خوب فرصتش کمه و باید حتما 5 شنبه مشهد باشه . از صب نشستم دارم لیست مینویسم که کجاها بریم با هم.

دلم میخواد بریم با هم پارک پرواز  بشینیم کنار هم و شهرو نگاه کنیم و تو سکوت حرف دل همو بشنویم اونقدر حرف نزده دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. برای من که با هیشکی حرف نمیزنم و دردل نمیکنم(اقای دوست شما فرق داری عسیسم) داشتن یکی که باهاش حرف بزنم و اون یک گوش شنوا باشه که با تمام وجودش منو میپذیره خیلی مهمه  خیلی عزیزه!


دلم میخواست باغ موزه هنر ایرانی هم بریم و برج میلاد و شاید کافه اریانت و کافه نادری و اون ابشاری که من و اقا ی دوست رفتیم و   خیلی جاهای دیگه که دلم میخواد اون همه حس خوبی که اونجاها داشتمو باهاش تقسیم کنم البته میدونم وقت نمیشه شاید فقط بشه بریم برج میلاد چون به اقای دوست گفتم هر وقت فهیمه اومد تهران میریم اونجا:دی


نمیدونم چرا این پست حرف دل من نشد!  حرف دل من نشد که بگم وقتی بهترین دوستت بره بهترنی دوستت رفته... و هیکشی جاشو نمیگیره.... که حرفای دخترونه وجودت همیشه ته دلت میمونه... که با هیچ گریه ای بغضش از بین نیمره... که بازوهای عزیزترینت که سرتو میزاری روش و گریه میکنی نمیتونه جای اونو بگیره... که هی فکر میکنی اگه بری خارج همیشه یک تیکه بزرگ از فلبت  خالی میمونه... که اشک دیگه نمیزاره چیزی بنویسی و ثانیه ها رو شروع میکنی به شمردن.....

90/07/18 توسط روانی شیطون بلا |