|

بعضی وقتها یک دوستی میمیرد.نه که دوستت واقعا مرده باشد.اما می میرد برایت .تمام میشود.انوقت یکدفعه از زیر ظاهر ان ادم مهربان و روشنفکری که میشناختی …موجوی بیرون می اید که از دیدنش وحشت میکنی.موجودی پر از حسابگری که تمام کارهایی را که برایت کرده دانه دانه به یاد دارد و به یادت می اورد …دانه دانه….بعضی وقتها از خودت می پرسی ایا تو هم باید فکر کنی تا یادت بیاید چکار هایی برایش کردهای و به یادش بیاوری؟یا باید سکوت کنی؟
ایا وقتهای اینچنینی باید خودت را بیاوری پایین..لجن مال کنی …تو هم بشوی همپالکی ان ادم و بگذاری دو ستی ای که دارد میمیرد پر از خون و زخم و چرک بمیرد یا یکدفعه سکته کند و بمیرد؟
من از ان هایی هستم که میگذارند دوستیه یکدفعه سکته کند و بمیرد و هرگز بر نمیگردم پشتم را نگاه کنم ببینم توی خاکسترهای دوستیم هنوز چیزی پیدا میشود یا نه …
این بار اما
شك كردم به حسي كه دارم و برگشتم كه دوره كنم دوستيمونو كه اگه الان ايني شدم كه هستم واسه خاطر همه دوست هايي است كه داشتم شب كه زنگ زدم حالش را بپرسم احساس كردم هنوز چيزهايي هست كه ميشه نجاتشون داد لحظه هايي هست كه ميتوان دوباره ساخت مثل همه اون لحظه هايي كه با هم بحث ميكرديم همه رو نقد ميكرديم و اخرش از تفسيرهاي خودمون خندمون ميگرفت همه اون لحظه هايي كه....
يه عادت خوبم اينه كه اگه از كسي ناراحت باشم واضح ميگم تا طرفم بدونه دردم چيه. واسه همين وقتي وسط حال و احوال و حرفاي معمولي برگشتم و گفتم چراديگه مثل قديما نيستيم چرا ... چرا... . هزار تا چراي ديگه! شكه شد ولي بعدش گفت كه اونم همين حسو به من داشته و دلش براي اون روزا تنگ شده و .....
خيلي حرف زديم و بعد با خداحافظي كردم و تا صبح را حت خوابيدم .خوبه كه اين سوء تفاهم باقي نموند خوشحالم كه يك دوست قديميو كه امتحانشو پس داده به همين سادگي ول نكردم خوشحالم كه دوستيمو از تو خاكستراي اتيش بيرون كشيدم.خوشحالم خيلييييييييييييييييييي
|