|
فکر نکنی چیزی برای نوشتن نیست ها.....نه
هست!
هر روز پستهای ثبت موقتم زیاد و زیادتر میشود
اما خسته بودم
دی ماه برایم سخت گذشت خیلی سخت و پر استرس
فقط امتحانا نبود! خیلی چیزا که نمیشه گفت به هیچ کس نمیشه گفت!
میخواستم فقط بخوابم بخزم زیر پتو و زانویم را در بغل جمع کنم و فقط اهنگ گوش بدم
اما رفتم برف بازی
و چقدر جیغ کشیدم .... شادی کردم ...سر خوردم ...در برفها گیر کردم ... برای انهایی که تماشایمان میکردم شکلک در اوردم..............توی چند ساعت زندگی کردم.... شدم همون دختر بچه شاد همیشگی....... انگار اشعه های بی جون خورشید گونه هامو میبوسید
شب تو خونه به شوفاژ چسبیده بودم و عکسها را نگاه میکردم و احساس کردم فقط به همین شادی و جیغ و بی خیالی احتیاج داشتم....
.
.
.
خدایا
من هنوز کلی کتاب نخونده دارم
هنوز جاهایی هست که ندیدم
هنوز عطر تن خیلی از ادمها رو یک نفس عمیق نکشیدم
هنوز مامان نشدم
هنوز کلی کار نیمه تموم دارم
هنوز....
پس خدایا یادت باشه که بهم وقت زیادی ندی چون اگه وقتم زیاد باشه همش میگم وقت هست
من وقت کم میخوام
کم باشه اما مفید
یادت که نمیره؟
.
.
.
از اینکه در اغلب داستان های کهن ما پسر -یا دختر- کوچکتر خانواده از بقیه زرنگ تر است منظور چیست؟
فکر می کنم نه به خاطر واقعیت این مطلب (که شاید گاهی هم درست باشد) و بیشتر به سبب این بوده که بگوید: به کوچکی خود ننگر، عظمت روحت راببین. (یک جایی خونده بودم)
.
.
.
خسته بودم چنتا اتفاق بد برام در مدت ۲ ساعت افتاد و من رسما منهدم شدم.....نشستم توی محوطه دانشگاه روی نیمکت و اشکام سرازیر شد! یهو صدای بند گریه ام توی محوطه خالی پیچید....غروب بود هوای خاکستری دلگیر...نمیتونستم بلند بشم و خودمو تا مترو برسونم.....دستم رفت سمت گوشیم و شماره دوستمو گرفتم برداشت و من فقط گریه کردم و حرف زدم و اون گوش داد و گوش داد... تا من اروم شدم ...واقعا اروم شدم بدون اینکه اون چیزی بگه! وقتی گریه ام بند اومد برام حرف زد آروم بود مثل همیشه مهربون بود مثل همیشه آروم شدم مثل همیشه
گاهی فقط اینکه بدونی یکی حرفتو میشنوه و برا ش مهمی کافیه
مرسی فهیمه برای حضور همیشگی و گرمت

|