تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)

کامنتهای غیر اخلاقی به نام من از طرف من نیست این صد بار!

psycho1364@yahoo.com

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

دختران قهرمان(فهيمه جونم)

4 تا ستاره مونده تا صبح

زن بودن(الهام جان)

ويولت

پرواز را به خاطر بسپار(نويد عزيز)

انسان جنايت و احتمال

وارش (هستي عزيز)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

گيلاسي

روزمرگي هاي دخمله بابا

كرم كتاب

ني روحاني

روزهاي خاكستري من

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

علي اقا(عمو علي)

دكتر قضاوت

پازل زندگي

پرواز به سوي پروردگارم

شانتال

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

بانوي شمشير به دست

زلزله(هوووووووووو جون)

مهسا دم بخت

ممول جون

منا خوشگله

سيلويا مهربون

خاله دريا

دايي ارسلان

نازنين ناز نازي

یادداشت های دختر دستفروش مترو

مثلث مرگ!

ارزو

تك نوشته هايي در گذر زندگي

خاطرات زهرا

زن معمولي

بوف بينا

شوكولات تلخ

مرده شور خونه

مدام نامه

روانپريش جون

روياي خيس

يكي از ارش ها

صباي نجيب

پريا

روح سرگردان

ريشه هاي اسمان

برف بازي

نامتناهي دكتر مهرنوش

سارا و عشقوليش

خضر نبي

اسمش چي بود؟

ضد خاطرات

ويولن كوچك

خانم مارپل

پروفایل من!

RSS 2.0
خطاطي نستعليق آنلاين

Designed By Helium



نرووووو

دوستی

بعضی وقتها یک دوستی میمیرد.نه که دوستت واقعا مرده باشد.اما می میرد برایت .تمام میشود.انوقت یکدفعه از زیر ظاهر ان ادم مهربان و روشنفکری که میشناختی …موجوی بیرون می اید که از دیدنش وحشت میکنی.موجودی پر از حسابگری که تمام کارهایی را که برایت کرده دانه دانه به یاد دارد و به یادت می اورد …دانه دانه….بعضی وقتها از خودت می پرسی ایا تو هم باید فکر کنی تا یادت بیاید چکار هایی برایش کردهای و به یادش بیاوری؟یا باید سکوت کنی؟

ایا وقتهای اینچنینی باید خودت را بیاوری پایین..لجن مال کنی …تو هم بشوی همپالکی ان ادم و بگذاری دو ستی ای که دارد میمیرد پر از خون و زخم و چرک بمیرد یا یکدفعه سکته کند و بمیرد؟

من از ان هایی هستم که میگذارند دوستیه یکدفعه سکته کند و بمیرد و هرگز بر نمیگردم پشتم را نگاه کنم ببینم توی خاکسترهای دوستیم هنوز چیزی پیدا میشود یا نه …

این بار اما

شك كردم به حسي كه دارم و برگشتم كه دوره كنم دوستيمونو كه اگه الان ايني شدم كه هستم واسه خاطر همه دوست هايي است كه داشتم شب كه زنگ زدم حالش را بپرسم احساس كردم هنوز چيزهايي هست كه ميشه نجاتشون داد لحظه هايي هست كه ميتوان دوباره ساخت مثل همه اون لحظه هايي كه با هم بحث ميكرديم همه رو نقد ميكرديم و اخرش از تفسيرهاي خودمون خندمون ميگرفت همه اون لحظه هايي كه....

يه عادت خوبم اينه كه اگه از كسي ناراحت باشم واضح ميگم تا طرفم بدونه دردم چيه. واسه همين وقتي وسط حال و احوال و حرفاي معمولي برگشتم و گفتم  چراديگه مثل قديما نيستيم چرا ... چرا... . هزار تا چراي ديگه! شكه شد ولي بعدش گفت كه اونم همين حسو به من داشته و دلش براي اون روزا تنگ شده و .....

 

خيلي حرف زديم و بعد با خداحافظي كردم  و تا صبح را حت خوابيدم .خوبه كه اين سوء تفاهم باقي نموند خوشحالم كه يك دوست قديميو كه امتحانشو پس داده به همين سادگي ول نكردم خوشحالم كه دوستيمو از تو خاكستراي اتيش بيرون كشيدم.خوشحالم خيلييييييييييييييييييي

 

88/08/13 توسط روانی شیطون بلا |

باید

بايد ترجمه هاي اسيب پيشرفته رو تموم كنم

 

بايد براي امتحان كلاس زبان درس بخوانم

 

بايد بروم  انقلاب كتاب بخرم

 

بايد داده هاي تحقيق رابراي دكتر ايميل كنم

 

بايد اتاقم را مرتب كنم شايد كه برگه ام پيدا بشه

 

بايد به شيما زنگ بزنم ببينم انفلانزاي خوكيش چطور است

 

بايد موهايم را شونه  كنم  وقت براي ارايشگاه بگيرم

باید مدارک را ببرم کلاس ورزش ثبت نام کنم.

باید برای شام مایه ماکارونی درست کنم.

بايد براي ماهي ها غذا بريزم

 

باید….

باید….

اما با این وجود فقط نشسته ام دم این پنجره بی نهایت و زل زده ام به این روز بارانی …. و احساس خوشبختی میکنم

88/08/11 توسط روانی شیطون بلا |

قرو قاطی

تا حالا شده تو دلتون يكيو براي يه كاري كه كرده مسخره كنيد بعدا كلي هم بشينيد اين رفتارشو تحليل كنيد كه چون فلان مشكلو داشته اين كارو كرده بعدا 2 سال بعد دقيقا خودتون همون كارو انجام بدين!!!! تازه كلي هم به خودتون حق بدين؟ خلاصه اينكه پيش وجدانه كلي سوسك شدم رفت!

 

يه چيز با مزه كه كشف كردم اينه كه پسر هم سايه بالايي كپي ساسي مانكنه!!!!! يعني من رفتم بالا با خواهرش كار داشتم اينو كه ديدم يهو زدم زير خنده! پسره هاج واج با خودش ميگفته دختره خل و چلو ببين اومده بالا زنگ زده كه بخنده!

جمعه هم داشتم ميرفتم يه سر هفت حوض دم در ورودي ديدمش باز نيشم باز شد خداييش مو نميزنه البته صداشو نميدونم چه طوره  يك سال از من كوچيكتره مهندس صنايع البته منكه فضول نيستم خواهرش داشت ميگفت

 

 

تو يوني ما دستشويي ها رو اون ته ته ساختن انگار مثلا ادم ميخواد كار خلافي بكنه واسه همين بايد بره اون پشت مشتا! 4شنبه بعد كلاس ميخواستم برم تو دستشويي البته جيش نداشتم ميخواستم مقنعه در بيارم  يه كرمي رژي چيزي بزنم خلاصه يه كاري داشتم ديگه. حالا اون 2 تا در هست همون ته دانشگاه كه در وروديه دستشويه من كه رفتم اونجا هر چي فك كردم اولي واسه دختراس يا دومي يادم نيومد(اخه من فقط صبح كه ميام يوني با ظهر و عصر كه ميخوام برگردم ميرم اونجا :دي) واسه همين همون اولي رفتم سريع دكمه هاي مانتومو باز كردم ولي مقنعه هه حوصلشو نداشتم كه دوباره مرتبش كنم در نيوردم رو به ايينه داشتم رژ ميزدم يهو تو ايينه ديدم يكي از برادراي دانشگاه از دستشويي اومد بيرون داشت دكمه هاي جينشو ميبست :دي منو كه ديد چشماش 4 تا شد كلي هم هول شد گفت اينجا دستشويي خانوما بود؟ بعد چون يه پسر ديگه هم از يه دستشويي ديگه اومد بيرون معلوم شد كه اون كه واقعا ته ته ته يونيه دخترونس :دي

خلاصه با همون وضعيت دكمه باز رژ تو دستمو اينا پريدم بيرون دستشويي بغلي

 

  

قراره براي درس تشخيص يك كيسو ببريم سر كلاس ازش مصاحبه بگيريم(اين كيس با كيس كامپيوتر يه هوا توفير داره)از اونجايي كه هيشكي حاضر نيست بياد يوني واسه اينكه يوني شاخ داره منم گير دادم به يكي از بچه هاي كلاس زبان ومخشو زدم كه هم درمانش كنم هم چند جلسه كه با هم حرف زديم ترسش ريخت بياد يوني جلو بچه ها ازش مصاحبه بگيرم فعلا هيچ كدوم از بچه ها نتونستن كسيو راضي كنن كه بياد فك كنم استاده يه نمره تپل بهم بده :دي

 

 

 مخاطب هميشه خاص:

سالهاي زياديه كه تولدت در  كنارت بودم امسال 25 ساله ميشي فك كم اين 25 سالگي برات همراه با اتفاقاي خوبي باشه ديشب عكسمونو با فتوشاپ درست كردم كه برات بفرستم خيلي خوشگل شد عكسيه كه روي ميزم ميزارم كه هميشه يادم بمونه روي ميزت ميزاري كه هميشه يادت بمونه(بغض). چقدر اون شب كه اين عكسو گرفتيم خوش گذشت يادت مياد؟

 

 

مخاطب يكم خاص:

دوست جان چند روز پيش با دخملي حرفتو ميزديم واينكه چرا نيستي و كدوم گوري هستي؟ حالا خودت مثل ادم مياي اون پست من كه با دخملي تو كوچه بازي ميكردين و من براتون اب ميوه خريدم حاضري ميزني يا ديگه نمياي اينجا رو يواشكي بخوني  فهمیدی؟ 

 پ.ن .شاتل هنوز نتمو وصل نكرده

88/07/28 توسط روانی شیطون بلا |

واي چقدر درس نخونده دارم

Yard by yard

Life is hard

Inch by inch

Life is clinch

 

چقدر اين پست زيبا بود انگار حرف دل منو ميزنه

88/07/21 توسط روانی شیطون بلا |

کاش یادش بمونه!!!

 

1-من رسما اعتراف ميكنم غلط كردم ارشد قبول شدم اقا نخواستيم منصرف شدم بياين پسش بگيرين. اهاي جوونا گول نخورين فك نكيند دانشگاه خبريه راستش يه خبراي هست و لي زياد جالب نيست.الان خود من به عنوان يك رواني شيطون بلا واقعا رواني شدم از بس به ما ترجمه تحقيق و كنفرانس دادن اونم واسه 4 تا درس ناقابل!! ايشش من دلم ميخواد تا ظهر بخوابم. حالا كلاسا به كنار نميدونم با چه عقلي رفتم كلاس زبان هم اسم نوشتم كه مجبورم بعد از يوني به حالت پيتكو پيتكو خودمو برسونم. حالا باز هم تا اينجا خيلي بد نبود و ميشد چند روزي تا لنگ ظهر خوابيد ولي يهو پسر خاله هه هنوز منو نديده چاق سلامتي نكرده ميگه 2 شنبه و 5 شنبه مياي بيمارستان و پژوهشكده پيش خودم كار ميكني كه تجربه پيدا كني بعدا هم ميتوني بيشتر بياي!!!!.تازه بايد چادر براي اونجا  هم سرم كنم . حالا من نخوام برم نميدونم كيو بايد ببينم ؟اصلا من تجربه نخواستم!!! دكترا هم اه اه بدم مياد. حالا باز اگه حقوق بده خوبه شايد رفتم.

 

2-اين شاتل هم واقعا تركونده و قراره 15 روز ديگه اي دي اس ال منو وصل كنه. 8 گيگ گرفتم كه همش بشينم فيلم دانلود كنم البته اگه فرصت بشه.فعلا كه با گازوئيلي اپ وبلاگ خوني ميكنيم!

 

3-بچه هاي كلاس هم بدك نبودن چنتاشون خيلي زرنگن هر چي استادا ميپرسن تا من ميام فك كنم اين چي ميگه اينا جوابو دادن رفته!!! اه اه بدم مياد از اين بچه هاي درس خون. من كه تصميم گرفتم اصلا به خودم فشار نيارم و مثل قبل شب امتحاني درس بخونم.قبل كلاس رشد پيشرفته با دوستم رفتيم از اب سرد كن  اب بخوريم چنتا ديگه از بچه هاي كلاس هم بودن يهو ديدم يه اقايي با بچه ها داره حرف ميزنه انگار اونم ميخواست اب بخوره چنتا از دخترا هم ميگفتم شما بفرماييد ولي اقاهه گفت نه  اول بچه ها!!!! حالا دقيقا لحظه اي كه من و روجا داشتيم اب ميخورديم. من فك كردم يكي از پسرهاي كلاسه برگشتم بگم بشين بينيم باااااااااع خودت بچه اي كه يهو روجا  اروم گفت هيس استاده!!! منم به جوونيش رحم كردم هيچي نگفتم.

4-يكي از بچه ها پرسيده بود اون 2 تا دوست وبلاگي كه تو مشهد و تهران ديدم كيا بودن كه بايد خدمت ارزو عزيز عرض كنم كه يكيشون كه اصلا راضي نيست بگم اون يكي هم بهش قول دادم نگم كه اسمشم صبا بوده خيلي هم چاق بوده تازه كلي هم  وقتي ميخواست منو دم پارك پيدا كنه سر كارش گذاشتيم و بهش خنديديم( من و فهيمه)خدایی صبا فک میکردی اینقدر من ماه باشم؟؟؟

 

5-شده تا حالا زير شر شر بي پايان باران تنها به حرمت يك نگاه ساده آنقدر خودت را لفت دهي تا من خيس شود و وقتي به خانه ميرسي او شده باشي؟می دونی! بچه که بودم پاییز رو به خاطر شنیدن خرد شدن برگ ها زیر پام دوست داشتم . وقتی برگی رو می دیدم با تمام وجود روی کمرش می پریدم و وقتی که له می شد ، می خندیدم ... ولی حالا هر برگی که زیر پای رهگذری خرد میشه انگار منم که له می شم ...
کاش می تونستم بین برگ ها قدم بزنم بدون اینکه اونا رو له کنم .

88/07/17 توسط روانی شیطون بلا |

زندگي جديد

تهرانم امروز هم رفتم دانشگاه یه سر و گوشی اب دادم

طی ۲ روز گذشته ۲ تا دوست وبلاگیو دیدم یکی مشهد و یکی تهران و هر دو لحظه اولی که همو دیدیم خیلی جالبناک شد

فعلا اینجا اینترنت گازوئیلی دارم باید برم تقاضای اي دي اس ال كنم اومدم همه وبلاگارو خوندم كم و بيش كامنت همگذاشتم

به زودي با اخبار جديد به روزم

پ.ن  باري مخاطب هميشه خاص

 منم دلتنگم به همون اندازه ايكه تو اشك ريختي منم شب با ديدن ستاره هايي كه شب قبل با هم نگاه ميكرديم اشك ريختم براي همه لحظه ها براي همه خنده ها براي همه دوستي ها

88/07/11 توسط روانی شیطون بلا |

قدیم ندیما

دارم وسایلمو جمع میکردم تو سی دی ها چنتا سی دی بود که روش نوشته بودم دانشگاه با شماره هایی که به ۱۰ میرسید. من عکاس گروه بودم و هر وقت بیرون میرفیتم این دوربین دستم بود البته بعضی وقتها هم بچه ها از من میگرفتن و اونا هم هنر نمایی میکردن. خلاصه با اینکه زیاد اهل ورق زدن خاطرات قدیمی  نیستم ولی حس خوبی بهم داد.خوب توقع ندارین که عکسها بدون سانسور باشه؟ البته یه سری از عکسها واقعا قابلیت سانسور نداشت واسه همین فقط اونایی که با مانتو بود میزارم با یه توضیح کوچولو درباره هر عکس. کامنت ها هم میخواستم ببندم که چون خودم از کامنت دونی بسته خوشم نمیاد باز میزارم

01

این عکس فقط بینی من دیده میشه که دارم حمله میکنم برای فوت کردن کیک تولد هانیه فک کنم جاسمین رفته بودیم وسطای تابستون. من بفهمم کی این عکسو گرفته خفش میکنم

 

02

این عکس یه روزیه که ما از یونی فرار کرده بودیم رفتیم وکیل اباد صفا سیتی . میخواستیم کباب کثافت هم بخریم که سارا مانع شد  گفت هنوز جوونیم ارزو داریم. تو این لحظه که عکس شکار شده من و سارا داریم صید قزل الا میکنیم

 

03

این  عکس ته کتابخونه دانشکده است و من سیما و سارا با بقیه بچه ها که داشتیم کارای درس تشخیص انجام میدادیم اون وسط مسطا هم کلی خوردنی خوشمزه بود

04

شبی که بعد از کلاس شام رفتیم بیرون واونقدر بد گذشت که من شب برگشتم خونه فقط گریه کردم از بس که عصبانی بودم

 

05

برگرشت از مسافرت با دوستام. کلا اون واگن قطار ترکید از بس ما زدیم و رقصیدیم

 

06

اینجا بچه ها منو با شلنگ اب شستن تا بعدا با سر و صرت تمیز برم به قرارم برسم

 

07

ناهار باغ پونه کلا خیلی جالب بود بعدش یه سری مراسم جانگولر داشت که اینجا نمیشه فیلمشو گذاشت هر وقت میبینم از خنده منفجر میشم غذاشم هم خیلی افتضاح بود

08

شام با یک نفری فسف فود غذای سفید من که نفهمیدم چی خوردم یه سوپ بد مزه هم بود که عکسشو پیدا نکردم

 

احتمالا ادامه داره عکسا اگه حوصله اپلود داشته باشم

88/07/04 توسط روانی شیطون بلا |

پاییز است آغاز حادثه

بوی برگهای بارون زده منو مست میکنه اونقدر زیاد که وا میستم و فقط بو میکنم. تو اتاقم وقتی شبا پای کامپیوتر هستم لای پنجره رو باز میزارم تا اون باد خنک که تا مغز استخونو پر از شادی میکنه بهم بخوره با اهنگایی که دوسشون میدارم و  انگار فقط من بيدارم...انگار فقط من پنجره را باز كرده ام...انگار فقط من دستانم را از پنجره بيرون آورده ام و مي گويم خدايا شكرت،خدايا دوستت دارم...نه فقط شبهاي باراني... نه فقط هنگامي كه خوبم و خوب مي بينم...به تعداد دفعاتي كه با خود گفتيم خدايا دوستت دارم و شايد،همين كافي باشد.بعضی وقتها فکر میکنم همین چیزای ساده برای اینکه خوشبخت باشیم کافیه!!!

 

 پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .

 

بوی مهر هم میاید بوی تولد پدر در اولین روز مهر 

 

بوی مدرسه بویی که سالهاست برایم خاطره شده است. بوی دبیرستان بوی پرتاب کردن برف تو صورت معلما اعتصاب کردن و نرفتن سر کلاس .وی کارگاه اشپزی  . خاطره کلاس  سوم  دبیرستان که دم عید با حوریه و فرزانه رو دیوارش سفره هفت سین نقاشی کردیم .روزهای سه شنبه هر هفته   که بین من و فرزانه یک راز شد و قرار شد هیشکی نفهمه !   فرار کردن های من و فرزانه زنگ های ورزش از مدرسه (جای خاصی نمیرفتیم فقط دلمون میخواست زود برگردیم خونه) . روزهایی که انگار خیلی طولانی بودن و تازنگ بخوره هزار سال میگذشت.

زنگ تاریخ که هدی جلوی چشمهای ۴ تا شده ما قبل از اینکه ازش درس بپرسن باند کشی بست به دستش و به معلم که قرار بود ازش درس بپرسه گفت دستم دیروز در رفته نتونستم درس بخونم و منکه از خنده منفجر شدم و همه چی لو رفت.

معلم زمین شناسی که تیکه کلامش  سوالی ندارین بود  و ما قبل ازاینکه بیاد رو تخته مینوشتیم سوالی نداریم

پشت در کلاس نوشته بودیم اینجا گاراژ غدیر جانگولره

معلم مهربون ریاضی که اونقدر خوب درس داد که من ریاضی ۲ ترم سوم دبیرستانو ۲۰ گرفتم

کجایین دخترا؟ دلم براتون تنگ شده ...........................

 

باران می بارد 

گاهی هم آسمان فریادی برمی آورد از سر شوق

او خوشحال است از عشقبازی تکه ابرهایی که آنها را در دامان خویش پرورش می دهد

آری ،

پاییز است آغاز حادثه

88/06/30 توسط روانی شیطون بلا |

ثبت نام نامه

اخيش بلاخره تموم شد! اين كورس fce ميگم ديروز بلاخره  فاينال اخرين ترمو دادم و يك نفس راحت كشيدم و خوشبختانه خيلي عالي شد!!!

راستي من برگشتم از تهران. رفتم ثبت نام كردم  و يكم با دانشگاهمون اشنا شدم حالا قراره اينترنتي انتخاب واحد كنم و اولاي مهر برگردم. اينجا هم كلي كار دارم ولي به خاطر روزه اصلا حال بيرونر فتن از خونه ندارم و اكثرا خوابم. ولي خداييش روزه خوري هم عالمي داره ها!!! تهران كه بودييم صبونه ناعر افطار و شام ميخورديم فقط حسش نبود سحر هم بيدار بشيم واسه همين من حدود 1.5 كيلو چاق شدم  كلا بهم خيلي اب و هوا ساخته بود همش گشنم ميشد حالا خدا به خير بگذرونه بعدا چي ميشم!!!

 

دو تا دختر عمه ها هم فوق قبول شده بودن يكيشون همون امير كبير كه درس ميخوند شاگرد اول شده بود بدون كنكور گرفته بودنش يكي ديگه هم فوق فيزيك . اوني كه فيزيك خونده همونيه كه من چند پست پيش عكس بچگيشو كنار خودم گذاشته بودم يادتونه؟ خوب من با اين دختر عمه هه كارد و پنير بوديم و اصلا چشم ديدن همو نداشتيم و كلا زياد با هم حال نميكرديم تا همين چند روز پيش كه تهران بوديم خونه اونا دعوت بوديم  نميدونم چي شد كه ما شروع كرديم با هم حرف زدن خلاصه يخ بينمون شكست و تا نصفه شب يكريز حرف زديم. دختر عمه هه ميگفت تو جريانات  جيز داشتن ميگرفتنش ببرن عروسش كنن كه مردم نجاتش دادن و از همون موقع ترسيده وديگه نرفته تو خيابون جيز جيز. حالا ميگفت برا روز قدس بمون دوباره با هم بريم!!!! طفلي خبر نداره من از سايه خودم هم ميترسم. خلاصه قرار شد اونجا كه رفتم با چنتا از برو بچ كلاس فري ديسكاشن تشكيل بديم . بعدشم دختر عمه هه ليدر گروه كوه نوردي هم هست و مدام تو كوه و بيايونه ولي هر چي رو مخ من كار كرد نتونست منو گول بزنه كه با خودش ببره بيابون!! ايش وقتي ادم تخت گرم و نرمشو داره مگه مريضه صبح خروس خون بره كوه يا مثلا 5 روز بره طبيعت گردي تو لرستان!!!

خلاصه اينكه خيلي خيلي  با هم خوب شديم و مامانم اينا ما دوتا كفترعشقو نزديكاي 2-3 صبح از هم جدا كردن.اصلا نميگن ما تازه حرفمون گل انداخته بود !! حالا همش فك ميكنم اين كه خيلي بچه خوبيه چرا من اصلا ازش خوشم نميومد

 

 اها رفته بودم ثبت نام كنم بايد يك فيش 3500 برا كارت دانشجويي واريز ميكردم ولي خيلي ريز نوشته بودن تو مدارك لازم تازه تو سايت هم اعلام نكرده بودن منم خداييش نديدم داداشمكه باهام اومده بود ديد و رفت واريز كرد فيشو داد دست من . بعدش مداركو كه داشتم ميدادم به خانم ثبت نامي بهم گفت چطور فهميدي بايد 3500 بريز برا كارت. منم گفتم تو مدارك زده بود . اونم به چنتا اقاها كه اونا نيدده بودن گفت ببينيد دانشجو منظم به اين ميگن واسه همينه يك عده دكترا قبول ميشن يك سري قبول نميشن. بعدا به من گفت دكترا خودمون داريم خوب درس بخون كه قبول بشي. منو ميگي رفتم تو ابرا!!! بعد تو همون حس جو گيري به داداشه گفتم برو يه فيش هم براي كارت دانشجويي دكترا واريز كن!!!

 

ديگه بيام به وبلاگاتون سر بزنم چقدر پست هوا كردين تو اين 7-8 روز

88/06/26 توسط روانی شیطون بلا |

ميرم

ارامش دریا

خوب بلاخره داره موقعش میشه موقع رفتن ثبت نام کردم و درس خوندن. چقدر خوب بود این علافی و خوابیدن تا لنگ ظهر و بی دغدغه زندگی کردنا شنبه دوستم میگفت خودتو اماده کن برای خیلی خیلی درس خوندن و نمره های کم گرفتنانگاراین استادای عتیقه همه جا پیدا میشن!!!! خلاصه اینکه از فردا میریم مسافرت و ۲۲ ثبت نام دارم. صبح رفتم از مدارکم کپی گرفتم و کلا همه چیزو اماده کردم الانم مامانم داره وسایلمو جمع میکنه

نمیدونم چی در انتظارمه ادمهای جدید محل زندگی جدید خیلی چیزای جدید. خوب خوبیش اینه که من سریع با هر شرایطی منطبق میشم

شنبه رفتيم با دوستام افطاري همه چيز خوب بود يعن ياولش قرار نبود شنبه بريم ولي خوب من با خودم گفتم شايد ديگه نتونم بعضيا از دوستامو ببينم ادم كه از فرداش خبر نداره واسه همين اونايي كه نميخواستم دعوت كنمو هم گفتم كه بيان اونام گفتن كه ما شنبه ميايم اونجايي كه تو ميگي هم نميتونيم بيايم بريم فلان جا. حالا فلان جا يعني سر خيابون اونا منم ديگه كوتاه اومدم دوباره با همه هماهنگ كردم ولي اين وسط يكي از دوستاي خوبم گفت نميتونه شنبه بياد. خلاصه تا ساعا ۱ ظهر با همه هماهنگ كردم نزديكاي ۷ بود داشتم حاضر ميشدم كه تا ۷.۱۵ برا افطار برسم كه ديدم اون ۲ نفري كه نميخواستم دعوت كنم اس ام اس دادن كه ميدوني ما نميايم يكيشون ميگفت رفته دندون پزشكي و اون يكي هم ديده حوصله نداره تا سر خيابون بياد تا به ما ملحق بشهمن موندم چطور تا ساعت ۱ نمیدونسته وقت دندون پزشکی داره؟

حالا اين  كه نميومدن كه عالي بود ولي حرصم گرفته بود كه من به خاطر اينا همه برنامه رو تغيير دادم و سميه نتونست بياد و كلا حالم گرفته شد دفعه اولشون نبود و كلا اينا وصله ناجوري بودن تو گروه ما منم ديگه اعصاب نداشتم  كلي به خودم بد و بيراه ميگفتم كه تقصير خودمه ديگه به هر كدوم يك اس ام اس دادم كه حالشون گرفته بشه (بي تربيتي بود نميشه توضيح بدم)

ولي عوضش خيلي خيلي به ما خوش گذشت و جالبيش اين بود هر كي ميرسيد ميگفت فلاني و فلاني كجان وقتي ميگفتم نميان همه ميگفتن بهتر

 

فك نميكنم تا هفته اينده دسترسي به اينترنت داشته باشم  يعني ترجيح ميدم كه نداشته باشم كه اين اعتياد كم كم خو ب بشه تا من برگردم مراقب اين دخملم باشين

88/06/16 توسط روانی شیطون بلا |