تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)

کامنتهای غیر اخلاقی به نام من از طرف من نیست این صد بار!

psycho1364@yahoo.com

برای خودم

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

دختران قهرمان(فهيمه جونم)

4 تا ستاره مونده تا صبح

زن بودن(الهام جان)

ويولت

پرواز را به خاطر بسپار(نويد عزيز)

انسان جنايت و احتمال

وارش (هستي عزيز)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

گيلاسي

روزمرگي هاي دخمله بابا

كرم كتاب

ني روحاني

روزهاي خاكستري من

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

علي اقا(عمو علي)

دكتر قضاوت

پازل زندگي

پرواز به سوي پروردگارم

شانتال

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

بانوي شمشير به دست

زلزله(هوووووووووو جون)

مهسا دم بخت

ممول جون

منا خوشگله

سيلويا مهربون

خاله دريا

دايي ارسلان

نازنين ناز نازي

یادداشت های دختر دستفروش مترو

مثلث مرگ!

ارزو

تك نوشته هايي در گذر زندگي

خاطرات زهرا

زن معمولي

بوف بينا

شوكولات تلخ

مرده شور خونه

مدام نامه

روانپريش جون

روياي خيس

يكي از ارش ها

صباي نجيب

پريا

روح سرگردان

ريشه هاي اسمان

برف بازي

نامتناهي دكتر مهرنوش

سارا و عشقوليش

خضر نبي

اسمش چي بود؟

ضد خاطرات

ويولن كوچك

خانم مارپل

دختر کوچولوئه یاغی

گل خونه

پروفایل من!

RSS 2.0
خطاطي نستعليق آنلاين

Designed By Helium



عید امد و بوی عنبر اورد

یک نفر به اسم من دیدم تو چنتا وبلاگ کامنت گذاشته که کاملا مشخصه که من نبودم خوب احتمالا بعد از عید با اسم خودم کامنت میزارم البته دریا دخملی دکتر قضاوت و نوید  از قبل میدونستن

این روزهای اخر سال یه جوریه! نه اینکه بد باشه نه اصلا خیلی هم انتظار کشیدن برای سرک کشیدن بهار به باغ زندگی شیرینه 5.gif ولی من یه حس گنگی دارم هم خیلی خوشحالم هم اون ته ته دلم یه کوچولو گرفته. چند روزه دارم با خودم فکر میکنم امسال چه جوری گذشت؟ به اون چیزایی که دوس داشتم و میخواستم رسیدم یا نه؟ خوب حقیقتش به چیزای دیگه ای رسیدم امسال رابطه های دوستی عمیقی شکل گرفت بین من و چند نفر روزهایی که غمگین بودن سراغم اومدن و برام گریه کردن و اروم شدن و روزهای که شاد بودن شادیشونو از من دریغ نکردن خوب به نظرم این به همه چیزایی که بهشون نرسیدم می ارزه4840.gif و دیگه اینکه حدود یک سال بود که یک نفر از اخلاق خوب من سواستفاده میکرد و تا تونست اذیت کرد هر چی  دوستم شیما و خواهرم میگفتم جوابشو بده من هیچ کاری نمیکردم ولی دیگه تو اردیبهشت کاسه صبرم لبریز شد و حقشو گذاشتم کف دستشvahidrk.gif

 

برای سال جدیدی برنامه زیاده ولی برای همین فصل بهار تصمیم اینه که کلاس زبان نرم و برای امتحان انیستیتو روانپزشکی ایران بخونم که خیلی از سراسری معتبر تره اول میخواستم تا نتایج کنکور برم پیش یکی از دوستام تو کلینیک کار کنم ولی دیدم ارزش نداره و فعلا بهتره درس بخونم7174.gif

تو کتابخو نم کلی کتاب نخونده دارم کلا من عاشق کتاب خریدنم ولی خوب وقت خوندنش که میشه تنبل میشم65.gif ( هم درسی و هم غیر درسی) وقت میبره ولی غیر ممکن نیست

اها راستی گاهی همینجوری یه موضوعی میاد تو ذهنم بعد کلی بهش بال و پر میدم و به جنبه های مختلفی که میتونه داشته باشه فکر میکنم و میشه یه داستان کوتاه! ولی روی کاغذ نمینویسمشون و فراموش میکنم. خوب تصمیم گرفت که امسال حتما این داستانارو بنویسم کلا از داستان کوتاه لذت میبرم چون سریع تکلیف شخصیتا مشخص میشه35.gif حالا شاید گذاشتمشون تو وبلاگ  حالا اگه خوندین و اومدین تو کامنتا مسخره کردیم  از رو نمیرم و بازم مینویسم

یک تصمیم هم گرفتم که یکم ازش بوی دعوا و کتک کاری میاد19.gif چنتا از فامیلا و دوستامون هستن که نمیدونم چرا به من حسودیشون میشه و کلا خیلی خیلی از من بدشون میاد حالا خوبه من هیچی نشدم22.gif دحتراشون هم سن و سال من هستن شاید ۱-۲ سال بزرگتر . حالا وقتی منو میبینن شروع میکنن به  تعریف کردن و قربون صدقه رفتن من و گاهی اگه خواهرم باشه . یه جوریه که  ادم حالت تهوع بهش دست میده البته زیاد باهاشون رابطه ای نداریم ولی به مامانم گفتم اگه یک بار دیگه شروع کنن من بهشون میگم شما که خوشت نمیاد از من چرا تعریف الکی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟14.gif مامانم اصلا موافق نیست و میگه هیچی بهتر از این نیست که جوابشونو ندی ولی خوب نمیتونم ساکت بمونم اخرش یه دعوای با حالی فکر کنم بشه

شنبه فاینال زبان داشتم من و یاسمن و رها ته کلاس نشستیم و تیم تقلب تشکیل داده بودیمpirates5B15D_th.gif از ۵۰ تا سوال فقط ۱۵ تا تستی بود و بقیه باید از خودمون جمله مینوشتیم یا کلمه میزاستیم رها چون یکمی خارجی حساب میشه( چند سالی امریکا زندگی کرده) خیلی کمک کرد از سر کلاس درخواست های مختلف میرسید تو کاغذهای کوچولو بعدا هر کدوم که بلد بودیم مینوشتیم میفرستادیم. فکر کنم مثل میان ترم همه مثل هم بشه نمره هامون21.gif اخرای امتحان یه کاغذ رسیده که دوباره  ترنسفورمیشنو بنویسید برگه قبلی تو راه گم شده13.gif دیگه اونجا بود که از خنده منفجر شده بودم معلمون هم یه نگاه عاقل اندر سفیه میکرد  با خودش میگفت دختره چرا با خودش میخنده47.gif

بعد کلاس رفتیم با دوستام تاب بازی و بعدشم ذرت مکزیکی  و بستنی با هم خوردیم خیلی خوش گذشت حیف که قلیون نبود اون طرفا

 

فکر کنم از۴-۵ فروردین سفرهای مارکوپولویی ما شروع بشه.شما هم اگه مسافرت میرین مراقب باشید مثل ادم رانندگی کنید اگه به فکر خودتون و خانوادتون نیستید خوب نباشید فقط به فکر خواننده های گل وبلاگتون باشید که بعدا چه جوری باید بفهمم شما رفتید ته دره

 

بلاخره خونه تکونی خونه ما تموم شدhoover.gif اصلا فکر نمیکردم زنده باشم و این روزببینم7100.gif

روز اول عید که میاد تولد بهترین برادر دنیاس 

محمد رضا عزیزم اینجارو نمیخونی ولی دلیل نمیشه که بهت نگم اندازه تمام دوست داشتن های دنیا دوست دارم و بهت افتخار میکنمbighug.gifBirthday Party

 

امسال داشتن وبلاگ برام یکی از بهترین تجربه ها بود ممنونم از تویی که میای اینجا

به قول دوستم قربانتان بتپم

 

برای همه اونایی که اینجا رو میخونن:

 انگاه که سپیده  بزند  شکوفه  برقصد  و نسیم  گونه ات را نوازش کند  بهار امده است پس  برایت  از درخت  اسمان سبدی از خوشبختی   خواهم اورد تا دوست باشیم و دوست بمانیم

3tare2m.gif

87/12/25 توسط روانی شیطون بلا |

وابستگی ها!

دلبستگی

همه ما همین طوری هستیم ... این قدر وابسته می شیم که نمی تونیم اون چیز یا کسی رو که دوست داریم رها کنیم ... ترس از آینده داغونمون می کنه ... آینده ای که توش اون چیز نباشه ... از ترس پریدن خودمون پرهامون رو قیچی می کنیم ... ولی اون وقتی که تصمیم گرفتیم خودمون رو از قید وابستگی رها کنیم به بزرگترین آرامش زندگی مون می رسیم ... رها می شیم مث یه پر توی باد ... قصه شازده کوچولو رو که یادت نرفته ... اون وقتی گلش رو رها کرد تونست از اخترکش بیرون بیاد و دنیایی که اطرافش رو ببینه . پس باید رها شیم ... پرواز کنیم ! دل بسته باشیم نه وابسته !

87/12/21 توسط روانی شیطون بلا |

!تنها تفاوت میان من ویك دیوانه اینست كه من دیوانه نیستم

me

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم
چنين روي داد
يك روز بسيار پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند
از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقاب هايم را دزديده اند
همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم
و در هفت زندگي ام بر چهره ام مي گذاشتم
پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم
و فرياد زدم دزد دزد دزدان نابكار
مردان وزنان بر من خنديدند و پاره اي از آنها
از ترس من به خانه هاشان پناه بردند
هنگامي كه به بازار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بود
فرياد بر آورد
اين ديوانه است
من سربرداشتم كه اورا ببينم
خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد
نخستين بار خورشيد چهره برهنه ام را بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم
و ديگر به نقاب هايم نيازي نداشتم
و گويي در حال خلسه فرياد زدم
رحمت بر دزداني كه نقاب هاي مرا بردند
چنين بود كه من ديوانه شدم
و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيدم
آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن
زيرا كساني كه مارا مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند
ولي مبادا كه از اين امنيت زياد غره شوم
حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است!

87/12/16 توسط روانی شیطون بلا |

مرزها

!

تقریبا ترم 4 بود که یه روز با مليحه تو مرحع داشتیم حرف میزدیم که رسید حرف به استادا ، مليحه چون خواهرش ۲ سال از ما جلوتر بود خيلي خوب همه استادارو ميشناخت اون موقع به من گفت اين دكتر ف مشكل جن*سي داره و خيلي خيلي بايد مراقب بود  البته من اون موقع باور نكردم و گذاشتم به پاي اينكه مليحه روي همه يك عيبي ميزاره خلاصه گدشت و ترم 5 شد اون تر م روانشناسي .... داشتيم با همين دكتر ف.  من قبل از اينكه باهاش كلاس داشته باشم بعضي روزا كه بابا بايد زود ميرفت و نميتونست تا 8 صبر كنه كه منو ببره و خودم ميرفتم اين دكتر ق ميديدم كه از تو پاركينگ ميومد و يك نگاهي هم مينداخت به من كه اون موقع من فكر ميكردم داره به صورت خواب الود من تو دلش ميخنده و چون نميشناختمش بهش سلام هم نميكرد ولي بعد از چند بار ديدم نه واقعا بد جور نگاه ميكنه( يه هوا مانتوم تنگ بود خوشگل هم كه بودم)  خلاصه جلسه هاي اول كه به خوبي و خوشي گذشت ولي يكمي كه گذشت ديديم اين دكتر خيلي رفته تو نخ مليحه البته حق هم داشت چون مليحه خيلي خيلي چهره جذابي داره و خيلي هم خوشتيپه. خلاصه وقتي جلسه اول ديدمش فهميدم  حرفاي ملیحه خيلي هم بي ربط نبوده  .

ماجراي مليحه هم كه ديگه واقعا  رسوا شده بود فقط زل ميزد تو صورت اون . در ضمن دكتر ق خيلي سر اينكه به موقع سر كلاس باشيم اصرار داشت اگه دير ميرسيديم دم در كلي بازخواست ميكرد ولي اخرش ميزاشت بشينيم سر كلاس مليحه هم كه كلا بهش رو نميداد و از لج ساعا 10.30 زود تر نميومد تازه يه با ر هم 11 اومد. دكتر ق كه ديد مليحه تحويل نميگيره اون رو سكه نشون داد. به خصوص از وقت يكه مليحه رو با دوست  پسرش دم كتابخونه مركزي ديده بود.

اون موقع ها من فكر نميكردم وضع خيلي خراب باشه و فكر ميكردم فقط حالا يكم به مليحه توجه داره ما بزرگش كرديم ولي يهو يه اتفاق تازه افتاد. يادمه تو پيج شيما تو 360 عكس يه دحتري بود كه خيلي قيافه بامزه اي داشت البته خوشگل نبود ولي خوب بود. اسمش عسل بود شمالي بود انگار . من بعدا فهميدم كه تو دانشگده ما فوق كتابداري ميخونه( تو دانشگده ما روانشناسي علوم تربيتي و كتابداري بودن) يه بار تو سالن ديدم يک دختري اومد پيش شيما و شروع كرد هاي هاي گريه كردن . اون موقع تازه شناختمش كه اين همون عسل 360 هست. بعدا شيمابرام تعريف كرد كه عسل داره پايان نامه ارشدشو ميده و چون خيلي موضوع سختي بوده نتونسته تو فرصتي كه داشته دفاع كنه كه اموزش ميخواسته جريمش كنه كه بعدا نميدونم چي شده بوده كه گفتن دكتر ق كه يك مقام هم تو دانشگده داره علاوه بر استاد بودن بايد نامشو امضا ميكرده ولي همش اين عسل بيچاره رو اذيت ميكرده و نامه رو امضا نميكرده رئيس گروه كتابداريا كه دكتر ف ميشناخته بهش گفته تو نميخواد كاري بكني من خودم برات امضا ميگيرم ولي عسل خودش رفته با يك حالت زاري گفته دكتر اذيت نكنيد تو رو خدا كار منو راه بنداز اونجا بوده كه دكتر گفته خانم عسل تو ازدواج كردي؟ گفته اره گفته شوهرت كجاس؟ گفته اون شماله بعدش پرسيده خونه داري يا خوابگاه؟ عسل هم الكي گفته خوابگاه(خونه داشت دكتر ميدونست) بعدا دكتر يه لبخندي زده و گفته ميزارن من بيام خوابگاهتون؟؟؟؟؟؟؟عسل كه كف كرده بوده گفته يعني چي استاد؟ اونم گفته هر وقت فهميدي نامتو امضا ميكنم!!!!!!

عسل با چشم گريون رفته پيش مدير گروه اونم كه اينو ديده خودش فهميده ماجرا چيه كلي دعواش كرده كه چرا رفتيمن كه گفتم خودم امضا ميگيرم. خلاصه اخرم خود رئيس گروه براش امضا گرفت روز دفاع شيما با چنتا از بچه ها رفته بودن سر دكتر گرم كنن كه نره سر جلسه .

 

حالا اينارو كه شيما براي من گفت با اون ذهنيتي كه من ازش داشتم براي صبح ها و همينطور ماجراي مليحه . همه رو گذاشتيم كنار هم فهميديم واقعا طرف ديوونه اس

همون هفته كه روان شناسي شخصيت داشتيم قبل از اينكه دكتر بياد سر كلاس به همه توضيح داديم ماجرا چيه! اول كه كسي باور نميكرد ولي بعدا كه گفتيم ببينيد با مليحه چطور رفتارميكنه همه بارو كردن قرار اين بود كه كسي تنها نره تو اتاقش و هميشه چند نفري بريم مقنعه بكشيم جلو و كلا تريپ پشت كوهي جلوش ظاهر بشيم. یه بار هم میخواستیم همه با هم چادر سرمون کنیم رومونو هم بگیریم بریم ته کلاس بشینیم که ترسیدیم همه با هم  بیفتیم و منصرف شدیم

يه بار زهره و مريم با هم رفتن اتاقش حالا فكر كن زهره چادري بود ولي مريم خيلي عشوه داره كلا براي هر كسي يه مدل عشوه مياد ولي جلوي دكتر خودشو كنترل ميكرد خلاصه زهره ميگفت رفتيم تو اتاقش كنار ميزش ايستاده بوديم دكتر هم خودشو پخش كرده روي صندليش به وضع خيلي چندش اوري بعد هم سر تا پاي اين دوتا رو ديد ميزده( تا نبيني بارو نميكني من باورم نميشد رفتم تو اتاقش با دوستم فهميدم كه بچه ها راس ميگن واقعا بد نگاه ميكنه يادمه اون روز يه ماتو كه كوتاه نبود ولي تنگ بود پوشيده بودم  شايد اون 10 دقيقه اي كه تو اتاقش صحبت ميكرديم اين فقط به بالاتنه من نگاه ميكرد منم هر چي مقنعمو ميكشيدم پايين فايده نداشت)

كلا ادم چندش اوري بود. بعدا من و مليحه  كه بي بي سي دانشكده بوديم فهميديم كه 17 سالگي ازدواج كرده يه پسر همسنو سال ما داره (  دكتر  حداكثر 40 سالش بود انگار) به قول بچه ها كه ميگفتن حتما يه مشكلي داشته كه 17 سالگي ازدواج كرده. يكي ديگه از بچه ها كه باباش بنگاه املاك داشت ميگفت دكتر يه روز با خانمش رفتن املاك باباش كه براي كلينيك يه جايي بخرن ميگفت خانومش چادري بوده سفت هم روشو گرفته بوده طفلي نميدونستي شوهرش چه جور زني دوس داره

يه بار رفته بوديم مهد كودك دانشكده از بچه ها تست بگيريم ديديم روي جالباسي اسم پسر كوچيكه دكترو نوشته بودم  به دوستم گفتم به باباش كه زورمون نميرسه بيا بچشو بزنيم كه متاسفانه اون روزغايب بود

تو دانشكده ميگفتن فقط در حد حرف و نظر بازيه اگر نه جرات انجامشو نداره ولي اوني كه من ديدم...............

دكتر تيپش بد نيست خيلي قد بلنده چشماش روشنه و چارشونه

راستي اينو يادم رفت بگم خانم يكي از همكاراي بابام  داره فوق روانشناسي ميخونه يه بار كه داشتيم با هم صحبت ميكرديم بهش گفتم دكتر ف ميشناسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(خانومه ورودي 62 بوده  دوباره سال 86 ارشد شركت ميكنه و قبول ميشه) گفت اره از ما يك سال بالاتر بود (دقيق يادش نبود) گفتم چطور ادمي بود؟؟؟؟؟ گفت خيلي خيلي مذهبي پيراهنش سفيد روي شلوار!!!  هميشه هم داوطلب جبهه!!!! تازه ميگفت يه بار من با دوستام نمايشگاه كتاب گذاشته بوديم اومد كلي بررسي كنه كه كتاب نامناسب و غير اخلاقي نباشه!!!!!!!!!!!! وقتي بهش گفتم چطور ادميه اصلا باورش نميشد هنوز هم كه منو ميبينه ميگه واقعا راس ميگفت ي درباره دكتر؟؟؟

حالا اين دكتراش واقعا سوژه است هيشكي نميدونه دكتراي چي چي داره اصلن هم معلوم نيست از كجا گرفته مدركشو( احتمالا افغانستان)

قبلا اتاقش كنار اتاق رياست و معاون پژوهشي ومعاون مالي بود همگي يك منشي داشتن ولي شنيدم امسال رفته اتاقهاي جديدي كه ته سالن اساتيد ساخت ديگه راحت شد هيشكي نيست اون ته سالن سوت و كوره صفا سیتیه اونجا

.

.

.

فكر ميكنم مرز بين معتقد بودن و ابتذال از مو هم باريك تره

 

87/12/11 توسط روانی شیطون بلا |

فاصله ها

pishi

عده‌اي مي‌آيند... عده‌اي مي روند... قصه اما، همچنان ادامه دارد. با تمام ترس‌ها و بيم‌هايي که گريبان‌گيرمان است. ترس از تنها ماندن، فهميده نشدن، تبرئه نشدن و... همين ترسهاست که ما را بهم پيوند مي‌دهد. وجه مشترکي مي‌شود ميان من و تو... هم‌دردان يکديگر را خوب مي‌يابند و زود هم قدم مي‌شوند براي يافتن درماني. با اين بيم مشترک در هم مي‌لوليم، گره مي‌خوريم، از هم باز مي‌شويم و نهايتاً هر کدام در گوشه‌اي از فضاي لايتناهي پرتاب مي‌شويم و آنگاه " تنهايي" - سايه همان کابوس شومي که سالها مي‌ترساندمان- مثل بختک رويمان مي‌افتد. بشر هميشه به عاقبت‌ها بي‌توجه بوده است! يادت هست که تنها آمده‌اي، مي‌بيني که سايرين تنها مي‌روند. اما حتي از استدلال ساده مدل صغري وکبرايي هم عاجزي. نمي‌فهمي که عاقبت، تنها مي‌بايست بروي و هيچ کس نيست که کوله بارت را از روي شانه‌هايت برگيرد و به دوش کشد! ... با تمام اين حرفها، در حجم آن تنهايي آخر هم، عطر‌حضور ديگران جاري است.‌کساني‌ که وجودشان، جاذبه و دافعه‌شان، زندگي و مرگشان به زندگي تو معنا بخشيده است، همانطور که تو به زندگي آنان. لغزش يکي از همين ديگران موجب هبوط تو گشته است؛ عشق به گروهي، به تو نيرو بخشيده است؛ حسرت عده‌اي، هدفدارت کرده است؛ نائل‌آمدن ديگران به آن هدف، حس برتري‌جويي ات را برانگيخته است؛ رقابت کرده‌اي، تحسين وتشويق کساني وحسادت و عداوت گروهي ديگر را متوجه خود گردانده‌اي و... مگر مجموعه‌ي همين حس‌ها نيست که زندگي تو را ساخته است و زندگي آنان را نيز؟ پس چگونه مي‌خواهي منکر نقش‌شان در قصه‌ات باشي؟ چگونه مي‌تواني حضورشان را از زندگي‌ات نديده بگيري؟!                   

چقدر از هم جداييم و در عين حال چقدر زندگي مان در هم تنيده شده است! نمي‌دانم شما چقدر به اين حس غريبي که هر کس آن را به نامي مي‌خواند، اعتقاد داريد. اما من به کرات لرزش ناگهاني دلم را حس کرده‌ام؛ وقتي با کسي روبرو مي‌شوم که قرار است بعدها حضورش در زندگيم تکرار شود و به نوعي نقشي از شخصيتهاي قصه‌ام را اجرا کند! تو هم حتماً بارها اين حس را تجربه کرده اي؛ نکرده اي؟! فقط نمي‌داني که تو کجاي قصه‌اي و او کجاي قصه است! زمان بروز واقعه را نمي‌داني، مکانش را هم. حتي نوع نقش را هم نمي‌تواني بشناسي. فقط مي‌داني که يک وقتي، يک جايي در زندگي ات بازي دارد! يک حس ناشناخته است، اما حاضر. و همين ناشناخته‌هاست که زندگي ات را پر از هيجان مي‌کند، پر از لذت. لذت داستان مهيجي که آخرش را نمي‌داني و نمي‌تواني حدس هم بزني. چي؟! ... مهمل مي‌گويم؟! ... خب... شايد. شايد اين‌ها همه هذيان باشد؛ وهم و خيال. خيالي که فقط من باور دارم؛ رويايي که تنها من ديده ام.... اما من لذت مي‌برم از چنين باوري. قصه غريبي است. شبيه زماني است که مادربزرگ شخصيت‌هاي قصه سفيدبرفي را جلوي چشمانت رديف مي‌کند. سفيد برفي، پادشاه، نامادري با آيينه‌اش، شکارچي، هفت کوتوله، شاهزاده با رخش سپيدش... اما روابط بين آنها را نمي‌گويد. تو مي‌سوزي در هيجان بي‌تاب‌کننده دانستن اينکه قرار است هر کس چه شود در اين قصه! و او در جوابت تنها شب به خير مي‌گويد و ... چراغها خاموش ! ... و تو در هاله‌اي از ابهام فرو مي‌روي...

پ.ن.۱  مخاطب خاص نداره

پ.ن.۲  اگه نفهمیدی که چی خوندی مطمئن باش که منم نفهمیدم چی نوشتم

پ.ن.۳ پست بعدی دارم مینویسم خیلی جالبه  درباره یکی از استادای دانشکده اگه میخوای زنبیل بزار

پ.ن.۴ عکس بالا عکس پسرمه

87/12/09 توسط روانی شیطون بلا |

...و عشق

4lm80k36a2lp0gooa5bu.jpg

عاشق اين داستان هستم

با اينكه چند سال پيش براي اولين بار خوندم ولي هنوز برام تازگي داره انگار يه جوري عشق توي داستان مظلومه و بهش ظلم ميشه

اگه نخونديش كه مهمونت ميكنم به خوندنش واگر خوندي بهتره يه بار ديگه مزمزه اش بكني ضرر نداره

  

 

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.

همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."

«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."

«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"

«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."

«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."

اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."

در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"

«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"

«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.

«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود."

«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"

«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند!!!!

 

 

پ.ن اون ماجرايي كه توي ذهنم اذيتم ميكنه دارمم ينويسم ولي كامل نشده شايد بزارم ثبت موقت بمونه هنوز مطمئن نيستم شايد از محكوم شدن ميترسم

 

87/12/06 توسط روانی شیطون بلا |

تعطیلات نامه

مقایسه مهندس با کارگر افغانی مهندس افغانی

درآمد روزانه

برو آخر برج

20 تا 25 هزار تومان

کارکرد روزانه

8 تا 10 ساعت

6 تا 8 ساعت

ساعت خواب

4 تا 6 ساعت

10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر

فاصله منزل تا محل کار

10 تا 50 کیلومتر

5 تا 20 متر

درآمد ماهانه(با سابقه‌ی مشابه)

250 تا 400 هزار تومان

500 تا 750 هزار تومان

مالیات

هرچی زورشون برسه

هاااا؟!!

بیمه

40 تا 80 هزار تومان

ای بابا!!

میزان تحصیلات

16 تا 20 سال

تحصیلات چیه؟!!

وسیله کار

مغز + خودکار بیک + زبان

کلنگ + فرغون

امید به زندگی

40 تا 50 سال

120 سال

۱- خوشبحال خودم که رفتم روان شناس شدم كه حالا اينجوي مقايسه نشم

۲-شما وقتی کنسرت میرین دوست دارین کدوم قسمت بشینین؟ اختصاصی ؟ ردیف اول؟

من قبلا اختصاصی دوس داشتم ولی الان نظرم عوض شد با دیدن این عکس ولی فکر کنم پسرها  مشتاق تر هم شدن

czkw2rcouppqaap6f14y.jpg

۳- اين روزها بسي بسيار خوش ميگذره كتابايي كه دوس داشتم ميخونم و وبلاگايي كه ادرسشو نگه داشته بودم دارم ارشيو خوني ميكنم هر روز با الهام ميريم بيرون خريد تا هر وقت بخوام ميخوابم  با دوستام ساعتها حرف میزنم كلا روزهاي خيلي خوبيه

۴- همیشه وقتی از یک موضوعی ناراحتم وقت اون مطلبو مینویسم اروم میشم و توی ذهنم کمرنگ میشه  پارسال اين موقع براي من روزهاي ناراحت كننده اي بود البته خودم نصف تقصير به گردن ميگيرم ولي دوستام ميگن تنها تقصيري كه دارم مهربون بودن و كوتاه اومدن زياده  حالا نميدونم اون مطلبو بنويسم يا نه؟

87/12/03 توسط روانی شیطون بلا |