|

تقریبا ترم 4 بود که یه روز با مليحه تو مرحع داشتیم حرف میزدیم که رسید حرف به استادا ، مليحه چون خواهرش ۲ سال از ما جلوتر بود خيلي خوب همه استادارو ميشناخت اون موقع به من گفت اين دكتر ف مشكل جن*سي داره و خيلي خيلي بايد مراقب بود البته من اون موقع باور نكردم و گذاشتم به پاي اينكه مليحه روي همه يك عيبي ميزاره خلاصه گدشت و ترم 5 شد اون تر م روانشناسي .... داشتيم با همين دكتر ف. من قبل از اينكه باهاش كلاس داشته باشم بعضي روزا كه بابا بايد زود ميرفت و نميتونست تا 8 صبر كنه كه منو ببره و خودم ميرفتم اين دكتر ق ميديدم كه از تو پاركينگ ميومد و يك نگاهي هم مينداخت به من كه اون موقع من فكر ميكردم داره به صورت خواب الود من تو دلش ميخنده و چون نميشناختمش بهش سلام هم نميكرد ولي بعد از چند بار ديدم نه واقعا بد جور نگاه ميكنه( يه هوا مانتوم تنگ بود خوشگل هم كه بودم ) خلاصه جلسه هاي اول كه به خوبي و خوشي گذشت ولي يكمي كه گذشت ديديم اين دكتر خيلي رفته تو نخ مليحه البته حق هم داشت چون مليحه خيلي خيلي چهره جذابي داره و خيلي هم خوشتيپه. خلاصه وقتي جلسه اول ديدمش فهميدم حرفاي ملیحه خيلي هم بي ربط نبوده .
ماجراي مليحه هم كه ديگه واقعا رسوا شده بود فقط زل ميزد تو صورت اون . در ضمن دكتر ق خيلي سر اينكه به موقع سر كلاس باشيم اصرار داشت اگه دير ميرسيديم دم در كلي بازخواست ميكرد ولي اخرش ميزاشت بشينيم سر كلاس مليحه هم كه كلا بهش رو نميداد و از لج ساعا 10.30 زود تر نميومد تازه يه با ر هم 11 اومد . دكتر ق كه ديد مليحه تحويل نميگيره اون رو سكه نشون داد. به خصوص از وقت يكه مليحه رو با دوست پسرش دم كتابخونه مركزي ديده بود.
اون موقع ها من فكر نميكردم وضع خيلي خراب باشه و فكر ميكردم فقط حالا يكم به مليحه توجه داره ما بزرگش كرديم ولي يهو يه اتفاق تازه افتاد. يادمه تو پيج شيما تو 360 عكس يه دحتري بود كه خيلي قيافه بامزه اي داشت البته خوشگل نبود ولي خوب بود. اسمش عسل بود شمالي بود انگار . من بعدا فهميدم كه تو دانشگده ما فوق كتابداري ميخونه( تو دانشگده ما روانشناسي علوم تربيتي و كتابداري بودن) يه بار تو سالن ديدم يک دختري اومد پيش شيما و شروع كرد هاي هاي گريه كردن . اون موقع تازه شناختمش كه اين همون عسل 360 هست. بعدا شيمابرام تعريف كرد كه عسل داره پايان نامه ارشدشو ميده و چون خيلي موضوع سختي بوده نتونسته تو فرصتي كه داشته دفاع كنه كه اموزش ميخواسته جريمش كنه كه بعدا نميدونم چي شده بوده كه گفتن دكتر ق كه يك مقام هم تو دانشگده داره علاوه بر استاد بودن بايد نامشو امضا ميكرده ولي همش اين عسل بيچاره رو اذيت ميكرده و نامه رو امضا نميكرده رئيس گروه كتابداريا كه دكتر ف ميشناخته بهش گفته تو نميخواد كاري بكني من خودم برات امضا ميگيرم ولي عسل خودش رفته با يك حالت زاري گفته دكتر اذيت نكنيد تو رو خدا كار منو راه بنداز اونجا بوده كه دكتر گفته خانم عسل تو ازدواج كردي؟ گفته اره گفته شوهرت كجاس؟ گفته اون شماله بعدش پرسيده خونه داري يا خوابگاه؟ عسل هم الكي گفته خوابگاه(خونه داشت دكتر ميدونست) بعدا دكتر يه لبخندي زده و گفته ميزارن من بيام خوابگاهتون؟؟؟؟؟؟؟عسل كه كف كرده بوده گفته يعني چي استاد؟ اونم گفته هر وقت فهميدي نامتو امضا ميكنم!!!!!! 
عسل با چشم گريون رفته پيش مدير گروه اونم كه اينو ديده خودش فهميده ماجرا چيه كلي دعواش كرده كه چرا رفتيمن كه گفتم خودم امضا ميگيرم. خلاصه اخرم خود رئيس گروه براش امضا گرفت روز دفاع شيما با چنتا از بچه ها رفته بودن سر دكتر گرم كنن كه نره سر جلسه .
حالا اينارو كه شيما براي من گفت با اون ذهنيتي كه من ازش داشتم براي صبح ها و همينطور ماجراي مليحه . همه رو گذاشتيم كنار هم فهميديم واقعا طرف ديوونه اس
همون هفته كه روان شناسي شخصيت داشتيم قبل از اينكه دكتر بياد سر كلاس به همه توضيح داديم ماجرا چيه! اول كه كسي باور نميكرد ولي بعدا كه گفتيم ببينيد با مليحه چطور رفتارميكنه همه بارو كردن قرار اين بود كه كسي تنها نره تو اتاقش و هميشه چند نفري بريم مقنعه بكشيم جلو و كلا تريپ پشت كوهي جلوش ظاهر بشيم. یه بار هم میخواستیم همه با هم چادر سرمون کنیم رومونو هم بگیریم بریم ته کلاس بشینیم که ترسیدیم همه با هم بیفتیم و منصرف شدیم
يه بار زهره و مريم با هم رفتن اتاقش حالا فكر كن زهره چادري بود ولي مريم خيلي عشوه داره كلا براي هر كسي يه مدل عشوه مياد ولي جلوي دكتر خودشو كنترل ميكرد خلاصه زهره ميگفت رفتيم تو اتاقش كنار ميزش ايستاده بوديم دكتر هم خودشو پخش كرده روي صندليش به وضع خيلي چندش اوري بعد هم سر تا پاي اين دوتا رو ديد ميزده( تا نبيني بارو نميكني من باورم نميشد رفتم تو اتاقش با دوستم فهميدم كه بچه ها راس ميگن واقعا بد نگاه ميكنه يادمه اون روز يه ماتو كه كوتاه نبود ولي تنگ بود پوشيده بودم شايد اون 10 دقيقه اي كه تو اتاقش صحبت ميكرديم اين فقط به بالاتنه من نگاه ميكرد منم هر چي مقنعمو ميكشيدم پايين فايده نداشت)
كلا ادم چندش اوري بود. بعدا من و مليحه كه بي بي سي دانشكده بوديم فهميديم كه 17 سالگي ازدواج كرده يه پسر همسنو سال ما داره ( دكتر حداكثر 40 سالش بود انگار) به قول بچه ها كه ميگفتن حتما يه مشكلي داشته كه 17 سالگي ازدواج كرده. يكي ديگه از بچه ها كه باباش بنگاه املاك داشت ميگفت دكتر يه روز با خانمش رفتن املاك باباش كه براي كلينيك يه جايي بخرن ميگفت خانومش چادري بوده سفت هم روشو گرفته بوده طفلي نميدونستي شوهرش چه جور زني دوس داره
يه بار رفته بوديم مهد كودك دانشكده از بچه ها تست بگيريم ديديم روي جالباسي اسم پسر كوچيكه دكترو نوشته بودم به دوستم گفتم به باباش كه زورمون نميرسه بيا بچشو بزنيم كه متاسفانه اون روزغايب بود
تو دانشكده ميگفتن فقط در حد حرف و نظر بازيه اگر نه جرات انجامشو نداره ولي اوني كه من ديدم...............
دكتر تيپش بد نيست خيلي قد بلنده چشماش روشنه و چارشونه
راستي اينو يادم رفت بگم خانم يكي از همكاراي بابام داره فوق روانشناسي ميخونه يه بار كه داشتيم با هم صحبت ميكرديم بهش گفتم دكتر ف ميشناسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(خانومه ورودي 62 بوده دوباره سال 86 ارشد شركت ميكنه و قبول ميشه) گفت اره از ما يك سال بالاتر بود (دقيق يادش نبود) گفتم چطور ادمي بود؟؟؟؟؟ گفت خيلي خيلي مذهبي پيراهنش سفيد روي شلوار!!! هميشه هم داوطلب جبهه!!!! تازه ميگفت يه بار من با دوستام نمايشگاه كتاب گذاشته بوديم اومد كلي بررسي كنه كه كتاب نامناسب و غير اخلاقي نباشه!!!!!!!!!!!! وقتي بهش گفتم چطور ادميه اصلا باورش نميشد هنوز هم كه منو ميبينه ميگه واقعا راس ميگفت ي درباره دكتر؟؟؟
حالا اين دكتراش واقعا سوژه است هيشكي نميدونه دكتراي چي چي داره اصلن هم معلوم نيست از كجا گرفته مدركشو( احتمالا افغانستان)
قبلا اتاقش كنار اتاق رياست و معاون پژوهشي ومعاون مالي بود همگي يك منشي داشتن ولي شنيدم امسال رفته اتاقهاي جديدي كه ته سالن اساتيد ساخت ديگه راحت شد هيشكي نيست اون ته سالن سوت و كوره صفا سیتیه اونجا
.
.
.
فكر ميكنم مرز بين معتقد بودن و ابتذال از مو هم باريك تره
|