تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)

کامنتهای غیر اخلاقی به نام من از طرف من نیست این صد بار!

psycho1364@yahoo.com

برای خودم

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

دختران قهرمان(فهيمه جونم)

4 تا ستاره مونده تا صبح

زن بودن(الهام جان)

ويولت

پرواز را به خاطر بسپار(نويد عزيز)

انسان جنايت و احتمال

وارش (هستي عزيز)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

گيلاسي

روزمرگي هاي دخمله بابا

كرم كتاب

ني روحاني

روزهاي خاكستري من

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

علي اقا(عمو علي)

دكتر قضاوت

پازل زندگي

پرواز به سوي پروردگارم

شانتال

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

بانوي شمشير به دست

زلزله(هوووووووووو جون)

مهسا دم بخت

ممول جون

منا خوشگله

سيلويا مهربون

خاله دريا

دايي ارسلان

نازنين ناز نازي

یادداشت های دختر دستفروش مترو

مثلث مرگ!

ارزو

تك نوشته هايي در گذر زندگي

خاطرات زهرا

زن معمولي

بوف بينا

شوكولات تلخ

مرده شور خونه

مدام نامه

روانپريش جون

روياي خيس

يكي از ارش ها

صباي نجيب

پريا

روح سرگردان

ريشه هاي اسمان

برف بازي

نامتناهي دكتر مهرنوش

سارا و عشقوليش

خضر نبي

اسمش چي بود؟

ضد خاطرات

ويولن كوچك

خانم مارپل

دختر کوچولوئه یاغی

گل خونه

پروفایل من!

RSS 2.0
خطاطي نستعليق آنلاين

Designed By Helium



پرواز...

.

.

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت :
سقف قفست شکسته ، چرا پرواز نمیکنی ؟؟

88/05/26 توسط روانی شیطون بلا |

هه

8

غريبم ...
مسافري دور مانده از کاروان ..
سالهاست که در جستجوي حقيقتي پنهان از هر آنچه که دوستش مي داشتم گذشته ام و راهي سفر شده ام .
کوله باري دارم مملو از خاطرات ..
خوب و بد ..
گفتني و ناگفتني ..

مي دانيد مي خواهم اعتراف نمايم :

من خودم با کاروان نرفتم !

***این روزها عجیب دلم گرفته ولی همشو میریزم تو دلم و همه لب خندونمو میبینن

88/05/24 توسط روانی شیطون بلا |

بازی

ا6

از طرف قشنگتر از پریادعوت شده ام به بازی که خاطره ای از ۱۴ سال پیش بگم. ولی از اونجایی که همه میدونن من ۱۸ سالمه پس ۱۴ سال پیش میشه ۴ سالگی من.البته عکس بالا ۲ سالگیمه اون بغل دستی هم چون خیلی زشت بود سانسورش کردم

حالا اصل ماجرا:

گفتم که ۴ سالم بود یعنی من فروردین به دنیا اومدم بعدا تابستون همون سال ما رفته بودیم خونه مامان بزرگم . اون موقع ها تو خونشون استخر بزرگ داشتن یعنی اندازه استتخر بود ولی همیشه توش ماهی مینداختن و کسی شنا نمیکرد. خلاصه وسط ظهر بود دقیق یادمه بابا و محمد خونه نبودن و الهام و مامان بزرگم با خاله ملیحه تو اتاق بودن ولی یادم نمیاد دختر خاله هام کجا بودن. منم تو حیاط دور این استخر داشتم برای خودم میچرخیدم.حالا نمیدونم چی شد که من روانی بازیم گل کرد و دلم خواست بپرم اون تو . تازه دلم میخواست دقیقا وسطش بپرم واسه همین چند قدم رفتم عقب بعد به حالت دو پریدم تو استخر . دقیق نفهمیدم چی شد فقط احساس کردم یکی منو کشید بالا . بعدش فقط یادمه مامانم از حال رفته بود  و همه گریه میکردن .  که مامانم به هوش اومد کلی منو دعوا کرد. اها راستی مامان بزرگم پریده بود و منو نجات داده بود.

نمیدونم چطور این ماجرا این قدر کامل یادم مونده با اینکه مامانم برام تعریف نکرده و یک بار که براش گفتم خودش هم تعجب کرد که خوب یادم مونده!!!! هنوز یک ترسی تو وجودم مونده همیشه وقتی تو استخر میخوام شیرجه بزنم اولش اون ترس با منه ولی بعدش سریع تموم میشه

راستی عکس بالا تو خونه اون مادر بزرگ دیگه هست. بغل دستیم هم دختر عمه ام هست که یک سال ا ز من بزرگتره و الان حسابی برای خودش خانومی شده  ولی نه به اندازه من

حالا من دخملی  صفورا و بانوی شمشیر به دست و زن معمولی به بازی دعوت میکنم دوست داشتن بازی کنن.

برای کامنت های پست قبل ممنون هوارتا

88/05/20 توسط روانی شیطون بلا |

خبر خوش

 

یوووووووووووووووووووووووووهووووووووووووووووووووووووووووو

گچمو باز کردم

88/05/19 توسط روانی شیطون بلا |

خورشیدی که می اید!

5

سرانجام خورشيد بازميگردد
و در فاصله اي كوتاه
آخرين صدا
ازاعماق جاودانه ترين مردمان اين خاك
رودها را به حركت در مي آورد
همان رودهايي كه قرن ها خاموشند
خورشيد بازميگردد
و چار فصل خدا را
باز
خاك انارستانها را
سيراب ميكند
و شكوفه رويا
از جان آخرين سوگوار اين خاك
دوباره مي شكفد
خورشيد باز ميگردد
برابر من
برابر تو
برابر او
مي ايستد
چنانكه مي توانيم
ساده تر ازپيش
انديشه هاي يكديگر را
چونان انگشت هاي كودكي مان
در هوا رها كنيم ,
خورشيد سرانجام باز ميگردد
و پنهان ترين جنايت امروز را
با انگشتان شفافش
به ما نشان مي دهد .
خورشيد باز ميگردد......

 

 

88/05/15 توسط روانی شیطون بلا |

...

4

.

.

.

میان این همه صرف ِ زمان ، دریغ از یک حال ساده....!

88/05/14 توسط روانی شیطون بلا |

من واقعی

4

به من می خندیدند به سادگیم می خندیدند آیینه های جاری، زمزمه های مقدس حالا نمی دانند که در کودکی مومیایی شده ام،هفت شیطان را درس می دهم.

88/05/10 توسط روانی شیطون بلا |

ناگفته ها

جدیدا تو وبلاگا مد شده همه از خواننده هاشون میخوان که بگن چه برداشتی از اونا دارن خوب حتما خواننده ها از روی نوشته ها باید اونا ر و بشناسن. به نظر من این جوری نمیشه شناختی به دست اورد مثلا نمیشه بگی چون فلانی خیلی طنزمینویسه پس خیلی ادم شادیه یا اگه عاشقانه مینویسه اون عاشقه! خوب هیچ الزامی وجود نداره که این تصور درست باشه البته نه اینکه اون نویسنده داره چیزی غیر واقعی از خودشو نشون میده  نه منظورم این نیست بلکه من فکر میکنم ادمها گاهی اون چیزی رو که تو دلشونه نمیگن ونمینویسن شاید پشت لبخند ها و گریه هاشون پنهان میشن و شاید پشت چهره جدی و مقتدرشون! مثلا من مطمئنم اگه تو این بازی شرکت میکردم ۹۹ درصد میگفتن تو خیلی شیطون هستی! البته اشتباه نمیگن ولی خوب من هم گاهی خیلی خیلی جدی میشم و اصلا نمیشه تحملم کرد ولی خوب هیچ وقت اون جنبه بدم اینجا نشون داده نمیشه

حالا من میخواستم اصلا یه چیز دیگه بنویسم نمیدونم چرا اینونوشتم بعدا اون ماجرا رو مینویسم

این شعر هم بی ربط نیست

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست....

بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز

است،بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش

بلکه به نا گفته هایش گوش کن!

88/05/07 توسط روانی شیطون بلا |

ارامش

3

اين خط بالا خط خودمه واقعا دارم كيف ميكنم با 10-11 جلسه كلاس رفتن به اين خوبي مينويسم فك كنم استعدادم خيلي خوب باشه و تا حالا كشف نشده بودم

وقتي ميرم كلاس خط قبل از ساعت من يك گروه بچه دهستن كه ميان خط تحريري خيلي نازن حالا بين اونا يه پسر كوچولو هست اسمش علي -ي حدود7-8 ساله كه خيلي تپله و تا دلتون بخواد تنبل!!! من يكم زودتر ميرم واسه همين ميرم تو كلاس اينا ميشينم . بچه هاي ديگه نشستن دارن تمرين ميكنم اين يا داره ميخوره يا با يه دختره كه باهاش دوس شده حرف ميزنه! اوندفعه داشت به دوستش كه اسمش ستاره اس ميگفت چرا لاك صورتي نميزني!!!!

يك بار ديگه هم كه دير رفته بودم اين ستاره دم در منتظر باباش بود كه بياد دنبالش كه علي با باباش داشتن ميرفتن به ستاره ميگه بيا با هم بريم!!!!

خلاصه اينكه بچه هاتونو نفرستين  كلاس خط بد اموزي داره

 

 مامانم از وقتي بازنشست شده صبح ها ميره باشگاه عصر هم ميره پياده روي بعدا همش داره لاغر تر ميشه از اون ور من همش دارم چاق تر ميشم. حالا مامانم ميگه پات كه خوب شد بيا با هم بريم باشگاه منم  چون اعتماد به نفسم خيلي زياده گفتم هيكلم خوبه احتياج به باشگاه ندارم!dance3.gifحالا شايد براي اينكه مامانم تنها نباشه بعد از اينكه گچمو باز كردم برم. اه ديگه حوصله گچمو ندارم

 

معلم اين ترم كلاس زبانمون خيلي وحشتناكه. اصلا كلا س خيلي خشك و بيروحه! اقاهه 50 سالشه عذب هم هست ولي خوشگله! حالا اينا به كنار خيلي وسواسيه . فك كن پولاشو ميزاره تو دستمال كاغذي بعد دستمال كاغذيو ميزاره تو كيسه پلاستيكي بعد اون كيسه پلاستيكيه رو ميزاره تو جيبش كه اگه دستشو كرد تو جيبش دستش الوده نشه. حالا ديگه بماند كه هر مطلبيو چند صد بار تكرار ميكنه و عمرا بتونه كتابو تموم كنه!!!مشغول تلفن

حالا من بعضي وقتها كليد ميکنم به يكي همش نگاه ميكنم بعد كه اونم به من نگاه ميكرد يه نيمچه لبخند هم ميزدم حالا اين فك ميكنه من داوطلب درس جواب دادنم هر چي ميشه ميگه رواني جواب بده!!!

 

دوستام قراره اين هفته بيان ديدنم حالا گفتن كادو چي ميخواي برات بياريم؟يعني يكيشون كه صميمي تره گفته بگو چي ميخواي من به بقيه از طرف خودم بگم!!! به نظر من كه اصلا هم زشت نيست چون من خودم هميشه موقع تولد يا هر چي ديگه  ميگم كادو چي ميخوام حالا نميدونم بگم عروسك بيارن يا لباسwhistling

  مسابقه تي وي پرژيا به نظرتون كورش از بقيه صداش قشنگتر نيست؟؟؟؟؟

88/05/05 توسط روانی شیطون بلا |

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

2

ادامه نوشت

آدم‏هایی هست‏اند که بوی‏شان مست‏ات می کند و چنان در وجودت می‏پیچد که تا ساعت‏ها گیج گوشه‏ای می‏نشینی و از خود بی خودی.معمولن برای من این آدم‏ها بوی خاک می‏دهند،بوی دريا، بوی تراشه‏های مداد، ، بوی ویترین‏ی پُر از کتاب، بوی لذیذترین غذای مادرم، بوی هندوانه‏یِ عصرانه‏هایِ گرم،بوی حس ِخوبِ یک روز ِآفتاب‏ی،بوی چای سبز،بوی شكلات هاي خوشمزه. و یا بوی چندصد چیز دیگر که برایم شامه‏نواز است و حس خوبی را تزریق می کند.این آدمها را دوست دارم و به‏سادگی از کنارشان نمی‏گذرم. تا می‏توانم از بودن در کنارشان استفاده می کنم و این حس ِ بویایی‏ام را به کار وامی‏دارم که بنوشد.

من سالهاي زيادي هست كه يكي از اين ادمها رو كنار خودم دارم يكي كه بچگيمو تا بزرگي باهاش گذروندم تو عصرهاي گرم تابستون باهاش دوچرخه سواري كردم تو حياط باصفايشان زير شكوفهاي درخت البالو نشستيم  و از بچگي مون خاطره ساختيم.هيچ وقت نشد كه بهش بگم كه بودنش تو همه اين سالها برام خيلي عزيز بوده تا اينكه  چند وقت پيش داشتم براش يك نطقي ميكردم درباره دوستي و اينكه دوست بايد باعث پيشرفت ادم بشه بايد يه چيزي به ادم اضافه  كنه  اينكه بعضيا به درد دوستي براي همه جا نميخورن مثلا براي همون استخر رفتن خوبن يا فقط براي اينكه پايه خريد باشن يا اينكه فقط براي دانشگاه خوبن!

بعدش بهش گفتم:

بعضي ازدوستها فقط بودنشون كافيه كه ادم شارژ باشه دلش قرص باشه كه هست كه حرفتو ميفهمه . كه چشمانش دريا دريا مهربونيه كه دوست همه فصلها هست  و همه مكانها!! كه عزيزترينم تو همون دوستي! تويي كه حتي تو وبلاگم هم اون بالاي بالا نشستی!

چشمانش عسلي است موهايش بور است قلبش با صفا و مهربان  است مثل تمام متولدين مهر!

 

پ.ن.دوستم دو شنبه راهی سفری است با پروازهای شهادت طلبانه گفتم قبل از سقوط احتمالی(خدای نکرده) خوشحالش کنم

 

این کامنت دوستمه به این پست من. با خودم گفتم بهترین جا برای این کامنت کنار پست خودمه

نویسنده: فی فی جون
شنبه 3 مرداد1388 ساعت: 23:10
سلام جیگملم....الهی قربونت برم من ! حسابی غافلگیر شدم !

وقتی داشتم متن قشنگتو میخوندم همین که رسیدم به اون جایی که از بچگیا گفتی یهو چشام پر از اشک شد...


همه ی بچگیام کنار تو پر از قشنگی بود...و از از اوون موقع تا حالا هنوزم کنارمی...و هنوزم برام بهترینی !

راستی چرا هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم ؟! شاید چون فکر میکردم گفتن نداره ؟!! و خودت میدوونی ؟!!

ولی الان میبینم که نه باید بهت بگم تا بدونی یا اگه شک داری مطمئن بشی که با تمام وجودم دوست دارم...واسم یه دلخوشیه بزرگی...یه حس قشنگ.....دوست دارم جیگملم....
راستی بدجنس اون آخر کاری هم که باز ضد حال زدی...همینجوری که داشتم متنتو میخوندم هی داشت احساساتم فوران میکرد و دیگه اشکام سرازیر شده بود که یهو رسیدم به خط آخر و دیدم بازم به عادت همیشت شیطونی کردی و زدی پر احساسات... واسه همین یهو وسط گریه کردن نیشم تا بنا گوش باز شد !

 

 

88/05/03 توسط روانی شیطون بلا |

جیش

کی از اینا میخواد بگه براش بخرم

 

88/05/01 توسط روانی شیطون بلا |