تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)

کامنتهای غیر اخلاقی به نام من از طرف من نیست این صد بار!

psycho1364@yahoo.com

برای خودم

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

دختران قهرمان(فهيمه جونم)

4 تا ستاره مونده تا صبح

زن بودن(الهام جان)

ويولت

پرواز را به خاطر بسپار(نويد عزيز)

انسان جنايت و احتمال

وارش (هستي عزيز)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

گيلاسي

روزمرگي هاي دخمله بابا

كرم كتاب

ني روحاني

روزهاي خاكستري من

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

علي اقا(عمو علي)

دكتر قضاوت

پازل زندگي

پرواز به سوي پروردگارم

شانتال

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

بانوي شمشير به دست

زلزله(هوووووووووو جون)

مهسا دم بخت

ممول جون

منا خوشگله

سيلويا مهربون

خاله دريا

دايي ارسلان

نازنين ناز نازي

یادداشت های دختر دستفروش مترو

مثلث مرگ!

ارزو

تك نوشته هايي در گذر زندگي

خاطرات زهرا

زن معمولي

بوف بينا

شوكولات تلخ

مرده شور خونه

مدام نامه

روانپريش جون

روياي خيس

يكي از ارش ها

صباي نجيب

پريا

روح سرگردان

ريشه هاي اسمان

برف بازي

نامتناهي دكتر مهرنوش

سارا و عشقوليش

خضر نبي

اسمش چي بود؟

ضد خاطرات

ويولن كوچك

خانم مارپل

دختر کوچولوئه یاغی

گل خونه

پروفایل من!

RSS 2.0
خطاطي نستعليق آنلاين

Designed By Helium



عادات یک روانی شیطون بلا

۱.عادت دارم صبحا دیر از خواب پا شم.

۲.عادت دارم صبحونه یه چیزی غیر از نون و پنیر و کره و اینا بخورم کلا با لقمه گرفتن حال نمیکنم

۳.عادت دارم بسکوییتمو فرو کنم تو چاییم که نرم شه بعد بخورمش.ابله

۴.عادت دارم گوشیم بهم چسبیده باشه حتی تو دستشویی

۵.عادت دارم وقتی کارم با کامپیوتر تموم شد همینجوری ولش کنم برم و خاموش نکنمwhistling

۶.عادت دارم در طول روز چنتا لیوان بزرگ چایی بخورم

۷.عادت دارم  سریع احساساتی بشم و گریه راه بندازمgirl_cray2.gif

۸.عادت دارم اول شکلات روی بستنی رو کامل بخورم بعد خود بستنی رو لیس بزنم.

۹.عادت دارم وقتی از خواب پا می شم خودمو جلوی آیینه برانداز کنم و برای خودم شکلک در بیارم

۱۰.عادت دارم شبا قبا از خواب همه اس ام اسای اون روزو دوباره بخونم.

۱۱.عادت دارم وقتی می رم تو حس چشمامو ببندم و از تصوراتم کمک بگیرم.

۱۲.عادت دارم به کالکشن اهنگام هر روز گوش کنم و لذت ببرم

۱۳.عادت دارم روز تولد دوستامو  جوری که خیلی ذوق کنن تبریک بگم

۱۴.عادت دارم از یک ماه قبل از روز تولدم جیغ جیغ کنم و آلارم بدم.Happy Dance

۱۵.عادت دارم وقتی می رم تو آشپزخونه پیش مامان٬از پشت کمرشو بغل کنم و فشارش بدم.

۱۶.عادت دارم عصرا هله هوله بخورم(بستنی٬شکلات٬پاستیل٬چیپس)

۱۷.عادت دارم بعد از شام تو یه ماگ گنده نسکافه بخورم.

۱۸.عادت دارم ظهرا بخوابم.

۱۹.عادت دارم هر وقت می رم بیرون یه چیزی بخرم.whistling

۲۰.عادت دارم وقتی خیلی جیشم تند می شه برم دستشویی.

۲۱.عادت دارم موقع ترس سریعا از محل حادثه فرار کنم و جیغ بزنم(سوسک٬مارمولک)Peppy

۲۲.عادت دارم بعد از حمام به دست و پا و بدنم کرم مرطوب کننده و لوسیون بزنم.

۲۳.عادت دارم اتاقم نامرتب باشه و همیشه دنبال یه چیزی بگردم

۲۴.عادت دارم شبا قبل از خواب ماتیک بزنم و موهامو شونه کنم!kiss.gif

۲۵.عادت دارم وقتی می خوام بخوابم اتاقم تاریک و ساکت باشه.

۲۶.عادت دارم خودمو برای مامانه و باباهه لوس کنم و بزنم تو شکم باباهه بعدش سریع در برم

۲۷.عادت دارم شیر رو روی گاز بریزم.Rolling Pin

۲۸.عادت دارم موقع خواب عروسک بغل کنم (یه خوروس خوشکله اسمش قوقولیه)

۲۹.عادت دارم تختم نا مرتب باشه و کیفم پر از اشغال

۳۰.عادت دارم دکور اتاق و خونه رو مرتب عوض کنم.

۳۱.عادت دارم  با گریه کار خودمو پیش ببرم

۳۲.عادت دارم شبا موقع خواب شمع و عود روشن کنم.

۳۳.عادت دارم به جای نوشابه٬دلستر بخورم اونم سیب یا آناناس یا هلو

۳۴.عادت دارم بیشتر از اونی که میخورم سفارش بدم36_1_51.gif

۳۵.عادت دارم زیر دوش آب خیلی گرم برم ولی آخرش یه کم آب رو خنک کنم و برم زیرش.

۳۶.عادت دارم تو خیابون ولگردی کنم

۳۷.عادت دارم تنبل باشم(یه خرده هااا :دی)

۳۸.عادت دارم به همه کمک کنم و منبع انرژی مثبت باشم.

۳۹.عادت دارم شیطنت کنم٬فضولی کنم.Gun Touting

۴۰.عادت دارم هر از چندی مدل آرایشمو عوض کنم.

۴۱.عادت دارم نصف شب به دوستام میس کال بدم و اذیتشون کنم.شیطان

۴۲.عادت دارم صبحا با موهای ژولی پولی برم دانشگاه

۴۳.عادت دارم شبا تا صبح بیدار باشم.منتظر

۴۴.عادت دارم عصرا کیک و شیرینی های خوشمزه درست کنم.Smiley from millan.net

۴۵.عادت دارم پای نت بشینم.

۴۶.عادت دارم به حرفهای دوستام گوش بدم و هیچ قضاوتی نکنم

۴۷.عادت دارم همیشه لباسای تابستونه بپوشم از اونایی که عکس های بچه گونه روش داره!

۴۸.عادت دارم وقتی ناراحت می شم میرم تو خودم و برای دل خودم زار زار گریه میکنم

۴۹.عادت دارم صدای بچه گونه از خودم در بیارم.

۵۰.عادت دارم وقتی از یکی ناراحتم بهش مستقیم بگم و تو دلم نگه ندارم

 ۵۱.عادت دارم مهربون باشم و در عین حال ضد حال بزنم

۵۲.عادت دارم صبح حتی اگه دیرم شده لباسمو اتو کنم

۵۳. عادت دارم  دوستهایی که دیگه باهاشون رابطه ندارم زنگ بزنم ولی حرف نزنم و فقط صداشونو بشنوم(با تلفن ناشناس)

۵۴. عادت دارم یاد فهیمه که میفتم و اون ظهر ۵ شنبه واون شب پر ستاره اشکام سرازیر بشه

 

ادامه دارد................

پ.ن۱:خیلی زیاد بود٬نه؟می خواستی نخونی خب :دی

پ.ن۲:هدف از نوشتن عادت هام٬بررسی اونا تو چند سال آینده بود.

پ.ن.۳: خواهان بازگشت امیدبه صحنه وبلاگ نویسی میباشیم

پ.ن.۴: کافه. تاخیر. معنوی. کر . ابمیوه

88/10/09 توسط روانی شیطون بلا |

زمستون

امروز اولین روز زمستون بود. من که هنوز فکر میکنم که همین دیروز بود که پست اول فروردینو نوشتم شاید امسال جزو معدود سالهایی باشه که من از تمام فصلهای سال بهترین استفاده رو کردم و همه رو عاشقانه دوس داشتم!

 دیشب خیلی خوش گذشت اونقدر زیاد که اصلا یادم رفت که تا عصر سر کار بودم بعدشم رفتم 7 حوض لباس مشکی خریدم و البته شال صورتی( فکر کنم دیگه همه مغازه دارا منو بشناسن از بس هر چی وقت ازاد دارم میرم اونجا)  و بعدشم بدو بدو اومدم دوش گرفتم و بعد حاضر شدم و رفتم  مراسم لعب و لهب :دی

 امورز فک کنم اخرین جلسه این ترم بود یعنی باورم نمیشه به همین زودی یک ترم ارشد گذشت الان میترسم چشمامو بهم بزنم ببینم ترم اخرم تموم شد و باید بشینم برای دکترا بخونم (عمرا اگه شرکت کنم میخوام برم دنبال شوهر و بچم)

سر کلاس امار پیشرفته هفته قبل داشتیم تمرین حل میکردیم چون اعداد به توان 2 میرسید خیلی بزرگ میشدن وکسی حوصله نداشت بزارشون تو فرمول منم با ماشین حساب موبایلم داشتم برای استاد  حساب میکردم و میگفتم(خودشیرین خودتی) دیگه اخر مسئله هه جواب میشد مثلا 99.345-872بعد همینو به استاد گفتم استاده میگه خوب از هم کمشون کن منم دکمه ممیز موبایلم نمیدونم کدوم بود گفتم ممیز نداره اونم خودش حساب کرد و نوشت . دوباره مسئله بعد همین ماجرا تکرار شد حالا استاده حواسش نبود من گفتم ممیز نداره دوباره بهم میگه دختر خوب همینو کم کن از هم و بگو منم اعصاب نداشتم با یک صدای بلندی گفتم مگه نگفتم موبایلم ممیز نمیگیره؟؟؟؟!!!! استاده که کف کرده بود !!! طفلک گفت باشه حالا اروم باش!!!(از بس که سخته من نمیفههم کی باید t مستقل باشه کی  کروسکال والیس و کی اسمیرنف!!!!)

حالا صبح استادو تو اسانسور دیدم چون جلوی موهامو کوتاه کردم اولش نشناخت(قیافم کم سن و سال شده و یکم مسخره) بعدا یکم چپ چپ نگاه کردم بعدا جواب سلاممو داد البته مدیونی فک کنم از قیافم خنده اش گرفته بود. اخی طفلکی تازه دکترا گرفته متولد 57  خیلی گناه داره همش بچه ها مسخره اش میکنن البته خیلی مخه در حد المپیک!!!!!!!

 

از امروز 21 روز منده تا امتحانا و کلی درس نخونده!!!!! یعنی ادم روانی بشه ولی دانشجو نشه!!!!

 

امروز صبح تو مترو اومدم موبایلمو از تو کیفم بردارم واسه همین زیپشو باز کردم خانوم بغلی نگاش افتاد تو کیفم مرده بود از خنده(3 تا نارنگی بزرگ+یک ساندویچ+3 تا ویفر شکلاتی+سیب قرمز اندازه توپ فوتبال+ هوبی+ یک دفترچه یادداشت کوچولو) میگه دانشجویی؟ میگم اره  تا شب کلاس دارم میگه چه رشته ای؟ میگم با توجه به خوراکی های کیفم شکم پروری . غش کرده بود از خنده  

پ.ن.1 دوستون دارم

پ.ن. 2 چهار شنبه . محیط قدیمی . تلفنمامانت

 پ.ن.۳ دلم یک برف حسابی میخواد  و حیاط خونمون که توش برم ادم برفی درست کنم و بعد بیام و مامانه یکم دعوام کنه که تو این هوا برف بازیت چی بود؟؟ ولی بعدش برای خودم و خودش کافی میکس داغ بیاره و منم پاهامو که یخ کرده هی بزنم به بخاری و هی جیغ بکشم که وای سوختم وهر دو بی نهایت بهمون خوش بگزره. کجایین روزهای قدیمی؟

 

88/10/01 توسط روانی شیطون بلا |

شب یلدایی متفاوت دارم اینبار!

از طرف ارش عزیز دعوت شدم به بازی شب یلدا! خوب من زیاد اهل بازی وبلاگی واین حرفا نیستم ولی این. بازی ساده‌ای است: کسی شروع می کند و 5 نکته از چیزهایی که خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی‌دانند را می‌نویسد و آخرش هم 5 نفر را معرفی می‌کند. آن 5 نفر هم به همین ترتیب بازی را ادامه می‌دهند.

خوب من فکر میکنم اینجا هیشکی از اخلاق من کامل چیزی نمیدونه واسه همین 5 تا از خصویت های اخلاقیمو مینویسم البته قبلا تصمیم داشتم یه همچین پستی بنویسم ولی خوب همش پشت گوش مینداختم و پست های چرت و پرت مینوشتم!!

 

1-     ادم ساده ای هستم و به ادمها ظن مثبت دارم  به قول خواهری دیگه رو به خنگی میرم!!!! ولی خوب دوس ندارم درباره ادمها توی دفعه های اول بد فکر کنم و همشونو هیولا تصور کنم

2-     اصلا تحمل انتقاد شدن رو ندارم اصلا اصلا اصلا! البته اگه یکی انتقاد کنه من هیچی نمیگم ولی بعدا میشینم یه دل سیر گریه میکنم گاهی هم چنتا دل سیر.دوس ندارم یکی بهم بگه کارم اشتباه بوده حتی اگه خودم بدونم اشتباهه

3-     خوش برخوردم! با هیشکی حتی اگه ازش بدم بیاد بد برخورد نمیکنم سعی میکنم وقتی با بقیه هستم بهشون خوش بگذره و لحظه های خوبی را داشته باشن!!! از دوستای بلاگفایی صبا میتونه شهادت بده که چقدرمشهد که بود بهش با من خوش گذشت تو اون چند ساعت . کلا ادم اجتماعی و خوش مشرب که میگن منظورشون منم!

4-     با اینکه به نظر میرسه که بی نهایت احساساتی هستم والبته درسته ولی خوب هیشکی اون روی عاقل منو نمبینه که پشت احساساتی بودنم پنهانه و من تصمیمامو با اون قسمت میگیرم.مثلا تصور کن یه نفر میخواد یه تصمیمی بگیره احساسش یه چیز میگه عقلش یه چیز !!!! من شاید دلم بخواد حرف احساسمو گوش کنم ولی 99% حرف عقلمو گوش میدم اون یک درصد هم برای ضریب خطا گزاشتم

5-     خدارو دوس دارم! خیلی زیاد! گاهی که دلم میگیره میشینم و براش نامه مینویسم ازش کلی گله شکایت میکنم کلی گیس و گیس کشی میکنیم تا حالم خوب میشه. خوب راستش من همین زبون فارسیو که میفهمم چی میگمو ترجیح میدم به تکرار دعاهایی که معنیشو نمیدونم گاهی چنتا برگه بزرگ براش مینویسم و بعد اروم میشم! شاید نماز درست حسابی نخونم و خیلی چیزای دیگه ولی فراتر از  همه این حرفا و ظواهر دوستش دارم.شاید لحظه ای که حس کردم اومد و دستمو گرفت لحظه ای بود که داشتم اسممو میزدم برای نتایج ارشد. اونقدر استرس داشتم که چند بار زدم و هر دفعه ارور میداد بعدا مامان میگفت اسمتو اشتباه نوشتی یا شماره شناسنامت غلطه ولی وقتی همه اینارو درست کردم بازم هم میگفت همچین داوطلبی نداریم! اونقدر فشارم پایین بود که داشتم می افتادم.تو دلم فقط گفتم خدایااااااااااااااااااااا! و شروع کردم به گریه تو بغل مامانم .مامانه هم از گریه من گریه اش گرفته بود که یهو تو همون حال فهمیدم چه اشتباهی کردم و چیو اشتباه زدم!  انگار جرقه زد!یعنی اگه حتی حالم هم خوبوبد عمرا میفهمیدم چی شده  و چیو اشتباه زدم! لحظه ای که اسمم اومد انگار رفتم تا تو بغلش و یه فرنچ کیس بهش دادمو برگشتم

 

 

حالا من نمیدونم کیو دعوت کنم که حوصله بازی داشته باشه ولی خوب دلم میخواد پریا و  و فریبا  و خورشید  صهبا و مهرنوش  بازی کنن

 مرسی برای دو پست قبل که جویای حالم بودید. گاهی فقط احتیاج دارم یه چیزی بنویسم تا سبک بشم

پ.ن. چهار شنبه

شب یلداتون  قشنگ و رویایی دوستون دارم

88/09/29 توسط روانی شیطون بلا |

!

حال عجیبی دارم ... نه که روبه راه نباشم ها ... هستم ؛ اما .... حال عجیبی دارم!!! می خندم تا نگویند دخترک دیوانه است می خندم تا نگویند دخترک بی روح است می خندم تا نگویند دخترک عاشق است ولی که میداند این دخترک خندان در دل چه معصومانه می گرید و میداند که نمی تواند راز دل خود را به کسی بگوید پس می خندد ...

88/09/25 توسط روانی شیطون بلا |

سربازی رفتن خانوما

صبحگاه: فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟ معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

1220299009317cor9.jpg

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی ...

... صبحانه: وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟ چرا کره بو میده؟ بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم ... بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه) فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید وا نه، لباسامون خاکی میشه ... آره، تازه پاره هم میشه ... وای وای خاک میره تو دهنمون ... من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ..

نهار....

این چیه؟ شوره تازه، ادویه هم کم داره فکر کنم سبزی اش نپخته باشه من که نمی خورم، دل درد میگیرم من هم همینطور چون جوش میزنم فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید! بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟ برو خودت غذا درست کن والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو.. چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد ...

بعد از نهار

فرمانده: کجان اینا؟ معاون: رفتن حمام فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود... هوووو....بی شعور مگه خودت خواهر مادر نداری... بی آبرو گمشو بیرون... وای نامحرم... کثافت حمال... (کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!) ...

بعد از ظهر

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟ یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟ جوجه بدون برنج رژیمی عزیزم؟ آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم. ...

شب در آسایشگاه

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟ فرمانده: بله بسیار زیاد! خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!! فرمانده میره تو آسایشگاه: وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو فرمانده: بلندشید برید بخوابید! همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟

واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده

فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.

سرباز: آخه گناه داره، طفلکی

مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا

 

پ.ن.۱  حالم خوب شده

پ.ن.۲ صبحها علاوه بر بیمارستان و پژوهشکده یک جای دیگه هم میروم سر کار حالا شاید بعد الظهر هم یه جایی رفتم

پ.ن.۳ به چند عدد کاسه به منظور چه کنم چه کنم برای امتحانات پایان ترم نیازمندیم

پ.ن.۴ تو دلت بهش جواب بده+

پ.ن.۵ بعد از مدتها یک شعر به دلم نشست+

پ.ن.۶ دوستون دارم

88/09/18 توسط روانی شیطون بلا |

مریض

مریض بودم خیلی وحشتناک اولش با سرما خوردگی شروع شد بعدش دیدم بهتر نمیشم همرا با اسهال و استفراغ تا اینکه دکتر گفت مسموم شدم تقریبا ۲ و ۳و ۴ شنبه تا الان خواب بودم غذا هم یکم اب میوه و اب معمولی میتونستم بخورم. رسما احساس میکردم داشتم میمردم خیلی بدنم درد میکرد و همچنین سر و شکمم.خدا نصیب هیشکی نکنه.

چند هفته پیش دخی عمه کوچیکه هم مسموم شده بود هی سر به سرش میذاشتم میگفتم حالا چند ماهشه   بابای بچه کیه  راستشو بگو عمه خیلی خوشحال میشه که داره نوه اولش به دنیا میاد.

اونم دلش درد میکرد از حرفای منم حرصش گرفته بود حالا دقیقا همون حرفارو به خودم تحویل میداد منم که از خدا خواسته منتظر بودم این دخترم به دنیا بیاد ولی انگار قسمت نبود بچه سقط شد

پ.ن. صهبا عزیزم تولدت خیلی خیلی مبارک با کلی تاخیر البته

88/09/11 توسط روانی شیطون بلا |

توهمی

 

پسر باید نجیب و خانواده دار باشه

پسر بایدتحصیلکرده و با کلاس باشه

 پسر باید مرد باشه

پسر باید مایه دار باشه

 پسر باید خوشتیپ وخوش قد و بالا باشه

.

 .

 .

 والا ما خودمون هم که یه چیزی تو مایه های لوسین دوست پسر آنت مد نظرمونه !


 

88/09/07 توسط روانی شیطون بلا |

بدبختی

هی من اومدم گفتم چقدر احساس خوشبختی میکنم و از این چرت و پرتا خوب بیا تحویل بگیر این هفته رسما بدبخت شدم رفت! اولا که تازه فهمیدم این موضوعی که من برای اسیب پیشرفته انتخاب کردم کلا تو تمام کتابهای روانپزشکی و روانشناسی فقط ۲ صفحه درباره اش گفتن واسه همین استاد فرمودند که روانی جان برو از مقالات استفاده کنو کیس ریپورت و از این چرندیات خلاصه اینکه بنده در حال فکر کردن بودم که چه کار کنم چه خاکی تو سرم بریزم  که ناگهان دوستم زنگید گفت من ۳ شنبه نمیتونم بیام واسه همین وقت کنفرانس رشدم خالی میمونه تو بیا کنفرانس بده منم خر شدم قبول کردم در حالی که نه میدونم مطلب چیه نه هنوز پاور پوینت درست کردم نمیدونم الان لازمه بگم که امتحان امار پیشرفته هم دارم و باید نرم افزار spss هم تمرین کنم که سر کلاس قراره باهاش محاسبه انجام بدیم؟

حالا فکر میکنید من دارم چی کار میکنم؟ بعله از صبح که بیدار شدم اهنگ کلاس هیپ هاپو گذاشتم و دارم تمرین میکنم چون معلممون گفت خیلی حرکاتو بد انجام میدمwhistling بعدشم چون اضطرابم خیلی زیاد شد گفتم که هیچ کاری یهتر از اپ کردن وبلاگ نیستwhistling فعلا که الوچه جنگلی ندارم  هوا هم عشقولانه نیست و بدبختی پشت در داره زنگ میزنه اعصاب هم ندارم من مامانمو میخوااااااامBaby Girl

88/09/01 توسط روانی شیطون بلا |

پاييز با طعم الوچه جنگلي

 

برای من که عاشق  پاییزم …  درخت ها  كه پر از برگ های طلایی اند يكعالمه برگ طلایی که باد میریزشان روی زمین و زیر قدم هایت را انگار فرش میکنند موهبتی است  اینهمه برگ زرد .موهبتیست باران و احساس سرما … و باد که سوزن میزند به پوستت انگار .

دیشب…از سوپر مارکت که در امدم..همانطور که مرد نوازنده ، اهنگی ارام و عاشقانه مینواخت به خیابان زل زدم.به خیابانی که حالا درخت های طلایی خالیش در انتظار زمستان زینت هایشان را به باد سپرده اند ….و ناگهان  به زندگي فکر میکنم.به  روزی  دور، خیلی سال بعد که این خیابان قدیمی پاییز…این خوشبختی و جوانسری را به یاد می اورم ..دم قفسه  شکلات ها می ایستم  و  دلم براي اين پاستيل هاي خوشگل و خوشمزه ضعف ميرود .یکدفعه میروم یک عالمه سال بعد

( و از انجا بر میگردم عقب  به این  جوان پر شور و پر رویا نگاه میکنم ..به این خیابان… به نوازنده دوره گرد با ان اهنگ عاشقانه اش…به اینکه ایا ان روز دور یادم خواهد بود چقدر توی این لحظه خوشبخت بوده ام؟که لحظه هایی بوده توی زندگیم که دیگر هیچ چیز..هیچ چیز بیشتر از ان  نخواهم؟ لحظه هایی که به خاطرشان زندگی ارزش زیستن…ارزش مردن پیدا میکند؟…به این چیز ها فکر میکنم اشکهایم روی گونه هایم میریزد …  و درختهای برهنه  اغوش باد   با موسیقی مرد دوره گرد  برای جاودان کردن این لحظه  انگار عاشقانه  میرقصند)

 چشمانم را از پاستيل ها ميدوزدم وميروم الوچه جنگلي ميخرم و تا خانه قدم ميزنم و همانطور كه ميخورمشان و  دلم قيلي ويلي ميشود به اين فكر ميكنم كه امتحان دارم و هنوز هیچ نخوانده ام

 

88/08/24 توسط روانی شیطون بلا |

نرووووو

دوستی

بعضی وقتها یک دوستی میمیرد.نه که دوستت واقعا مرده باشد.اما می میرد برایت .تمام میشود.انوقت یکدفعه از زیر ظاهر ان ادم مهربان و روشنفکری که میشناختی …موجوی بیرون می اید که از دیدنش وحشت میکنی.موجودی پر از حسابگری که تمام کارهایی را که برایت کرده دانه دانه به یاد دارد و به یادت می اورد …دانه دانه….بعضی وقتها از خودت می پرسی ایا تو هم باید فکر کنی تا یادت بیاید چکار هایی برایش کردهای و به یادش بیاوری؟یا باید سکوت کنی؟

ایا وقتهای اینچنینی باید خودت را بیاوری پایین..لجن مال کنی …تو هم بشوی همپالکی ان ادم و بگذاری دو ستی ای که دارد میمیرد پر از خون و زخم و چرک بمیرد یا یکدفعه سکته کند و بمیرد؟

من از ان هایی هستم که میگذارند دوستیه یکدفعه سکته کند و بمیرد و هرگز بر نمیگردم پشتم را نگاه کنم ببینم توی خاکسترهای دوستیم هنوز چیزی پیدا میشود یا نه …

این بار اما

شك كردم به حسي كه دارم و برگشتم كه دوره كنم دوستيمونو كه اگه الان ايني شدم كه هستم واسه خاطر همه دوست هايي است كه داشتم شب كه زنگ زدم حالش را بپرسم احساس كردم هنوز چيزهايي هست كه ميشه نجاتشون داد لحظه هايي هست كه ميتوان دوباره ساخت مثل همه اون لحظه هايي كه با هم بحث ميكرديم همه رو نقد ميكرديم و اخرش از تفسيرهاي خودمون خندمون ميگرفت همه اون لحظه هايي كه....

يه عادت خوبم اينه كه اگه از كسي ناراحت باشم واضح ميگم تا طرفم بدونه دردم چيه. واسه همين وقتي وسط حال و احوال و حرفاي معمولي برگشتم و گفتم  چراديگه مثل قديما نيستيم چرا ... چرا... . هزار تا چراي ديگه! شكه شد ولي بعدش گفت كه اونم همين حسو به من داشته و دلش براي اون روزا تنگ شده و .....

 

خيلي حرف زديم و بعد با خداحافظي كردم  و تا صبح را حت خوابيدم .خوبه كه اين سوء تفاهم باقي نموند خوشحالم كه يك دوست قديميو كه امتحانشو پس داده به همين سادگي ول نكردم خوشحالم كه دوستيمو از تو خاكستراي اتيش بيرون كشيدم.خوشحالم خيلييييييييييييييييييي

 

88/08/13 توسط روانی شیطون بلا |

باید

بايد ترجمه هاي اسيب پيشرفته رو تموم كنم

 

بايد براي امتحان كلاس زبان درس بخوانم

 

بايد بروم  انقلاب كتاب بخرم

 

بايد داده هاي تحقيق رابراي دكتر ايميل كنم

 

بايد اتاقم را مرتب كنم شايد كه برگه ام پيدا بشه

 

بايد به شيما زنگ بزنم ببينم انفلانزاي خوكيش چطور است

 

بايد موهايم را شونه  كنم  وقت براي ارايشگاه بگيرم

باید مدارک را ببرم کلاس ورزش ثبت نام کنم.

باید برای شام مایه ماکارونی درست کنم.

بايد براي ماهي ها غذا بريزم

 

باید….

باید….

اما با این وجود فقط نشسته ام دم این پنجره بی نهایت و زل زده ام به این روز بارانی …. و احساس خوشبختی میکنم

88/08/11 توسط روانی شیطون بلا |

قرو قاطی

تا حالا شده تو دلتون يكيو براي يه كاري كه كرده مسخره كنيد بعدا كلي هم بشينيد اين رفتارشو تحليل كنيد كه چون فلان مشكلو داشته اين كارو كرده بعدا 2 سال بعد دقيقا خودتون همون كارو انجام بدين!!!! تازه كلي هم به خودتون حق بدين؟ خلاصه اينكه پيش وجدانه كلي سوسك شدم رفت!

 

يه چيز با مزه كه كشف كردم اينه كه پسر هم سايه بالايي كپي ساسي مانكنه!!!!! يعني من رفتم بالا با خواهرش كار داشتم اينو كه ديدم يهو زدم زير خنده! پسره هاج واج با خودش ميگفته دختره خل و چلو ببين اومده بالا زنگ زده كه بخنده!

جمعه هم داشتم ميرفتم يه سر هفت حوض دم در ورودي ديدمش باز نيشم باز شد خداييش مو نميزنه البته صداشو نميدونم چه طوره  يك سال از من كوچيكتره مهندس صنايع البته منكه فضول نيستم خواهرش داشت ميگفت

 

 

تو يوني ما دستشويي ها رو اون ته ته ساختن انگار مثلا ادم ميخواد كار خلافي بكنه واسه همين بايد بره اون پشت مشتا! 4شنبه بعد كلاس ميخواستم برم تو دستشويي البته جيش نداشتم ميخواستم مقنعه در بيارم  يه كرمي رژي چيزي بزنم خلاصه يه كاري داشتم ديگه. حالا اون 2 تا در هست همون ته دانشگاه كه در وروديه دستشويه من كه رفتم اونجا هر چي فك كردم اولي واسه دختراس يا دومي يادم نيومد(اخه من فقط صبح كه ميام يوني با ظهر و عصر كه ميخوام برگردم ميرم اونجا :دي) واسه همين همون اولي رفتم سريع دكمه هاي مانتومو باز كردم ولي مقنعه هه حوصلشو نداشتم كه دوباره مرتبش كنم در نيوردم رو به ايينه داشتم رژ ميزدم يهو تو ايينه ديدم يكي از برادراي دانشگاه از دستشويي اومد بيرون داشت دكمه هاي جينشو ميبست :دي منو كه ديد چشماش 4 تا شد كلي هم هول شد گفت اينجا دستشويي خانوما بود؟ بعد چون يه پسر ديگه هم از يه دستشويي ديگه اومد بيرون معلوم شد كه اون كه واقعا ته ته ته يونيه دخترونس :دي

خلاصه با همون وضعيت دكمه باز رژ تو دستمو اينا پريدم بيرون دستشويي بغلي

 

  

قراره براي درس تشخيص يك كيسو ببريم سر كلاس ازش مصاحبه بگيريم(اين كيس با كيس كامپيوتر يه هوا توفير داره)از اونجايي كه هيشكي حاضر نيست بياد يوني واسه اينكه يوني شاخ داره منم گير دادم به يكي از بچه هاي كلاس زبان ومخشو زدم كه هم درمانش كنم هم چند جلسه كه با هم حرف زديم ترسش ريخت بياد يوني جلو بچه ها ازش مصاحبه بگيرم فعلا هيچ كدوم از بچه ها نتونستن كسيو راضي كنن كه بياد فك كنم استاده يه نمره تپل بهم بده :دي

 

 

 مخاطب هميشه خاص:

سالهاي زياديه كه تولدت در  كنارت بودم امسال 25 ساله ميشي فك كم اين 25 سالگي برات همراه با اتفاقاي خوبي باشه ديشب عكسمونو با فتوشاپ درست كردم كه برات بفرستم خيلي خوشگل شد عكسيه كه روي ميزم ميزارم كه هميشه يادم بمونه روي ميزت ميزاري كه هميشه يادت بمونه(بغض). چقدر اون شب كه اين عكسو گرفتيم خوش گذشت يادت مياد؟

 

 

مخاطب يكم خاص:

دوست جان چند روز پيش با دخملي حرفتو ميزديم واينكه چرا نيستي و كدوم گوري هستي؟ حالا خودت مثل ادم مياي اون پست من كه با دخملي تو كوچه بازي ميكردين و من براتون اب ميوه خريدم حاضري ميزني يا ديگه نمياي اينجا رو يواشكي بخوني  فهمیدی؟ 

 پ.ن .شاتل هنوز نتمو وصل نكرده

88/07/28 توسط روانی شیطون بلا |

واي چقدر درس نخونده دارم

Yard by yard

Life is hard

Inch by inch

Life is clinch

 

چقدر اين پست زيبا بود انگار حرف دل منو ميزنه

88/07/21 توسط روانی شیطون بلا |

کاش یادش بمونه!!!

 

1-من رسما اعتراف ميكنم غلط كردم ارشد قبول شدم اقا نخواستيم منصرف شدم بياين پسش بگيرين. اهاي جوونا گول نخورين فك نكيند دانشگاه خبريه راستش يه خبراي هست و لي زياد جالب نيست.الان خود من به عنوان يك رواني شيطون بلا واقعا رواني شدم از بس به ما ترجمه تحقيق و كنفرانس دادن اونم واسه 4 تا درس ناقابل!! ايشش من دلم ميخواد تا ظهر بخوابم. حالا كلاسا به كنار نميدونم با چه عقلي رفتم كلاس زبان هم اسم نوشتم كه مجبورم بعد از يوني به حالت پيتكو پيتكو خودمو برسونم. حالا باز هم تا اينجا خيلي بد نبود و ميشد چند روزي تا لنگ ظهر خوابيد ولي يهو پسر خاله هه هنوز منو نديده چاق سلامتي نكرده ميگه 2 شنبه و 5 شنبه مياي بيمارستان و پژوهشكده پيش خودم كار ميكني كه تجربه پيدا كني بعدا هم ميتوني بيشتر بياي!!!!.تازه بايد چادر براي اونجا  هم سرم كنم . حالا من نخوام برم نميدونم كيو بايد ببينم ؟اصلا من تجربه نخواستم!!! دكترا هم اه اه بدم مياد. حالا باز اگه حقوق بده خوبه شايد رفتم.

 

2-اين شاتل هم واقعا تركونده و قراره 15 روز ديگه اي دي اس ال منو وصل كنه. 8 گيگ گرفتم كه همش بشينم فيلم دانلود كنم البته اگه فرصت بشه.فعلا كه با گازوئيلي اپ وبلاگ خوني ميكنيم!

 

3-بچه هاي كلاس هم بدك نبودن چنتاشون خيلي زرنگن هر چي استادا ميپرسن تا من ميام فك كنم اين چي ميگه اينا جوابو دادن رفته!!! اه اه بدم مياد از اين بچه هاي درس خون. من كه تصميم گرفتم اصلا به خودم فشار نيارم و مثل قبل شب امتحاني درس بخونم.قبل كلاس رشد پيشرفته با دوستم رفتيم از اب سرد كن  اب بخوريم چنتا ديگه از بچه هاي كلاس هم بودن يهو ديدم يه اقايي با بچه ها داره حرف ميزنه انگار اونم ميخواست اب بخوره چنتا از دخترا هم ميگفتم شما بفرماييد ولي اقاهه گفت نه  اول بچه ها!!!! حالا دقيقا لحظه اي كه من و روجا داشتيم اب ميخورديم. من فك كردم يكي از پسرهاي كلاسه برگشتم بگم بشين بينيم باااااااااع خودت بچه اي كه يهو روجا  اروم گفت هيس استاده!!! منم به جوونيش رحم كردم هيچي نگفتم.

4-يكي از بچه ها پرسيده بود اون 2 تا دوست وبلاگي كه تو مشهد و تهران ديدم كيا بودن كه بايد خدمت ارزو عزيز عرض كنم كه يكيشون كه اصلا راضي نيست بگم اون يكي هم بهش قول دادم نگم كه اسمشم صبا بوده خيلي هم چاق بوده تازه كلي هم  وقتي ميخواست منو دم پارك پيدا كنه سر كارش گذاشتيم و بهش خنديديم( من و فهيمه)خدایی صبا فک میکردی اینقدر من ماه باشم؟؟؟

 

5-شده تا حالا زير شر شر بي پايان باران تنها به حرمت يك نگاه ساده آنقدر خودت را لفت دهي تا من خيس شود و وقتي به خانه ميرسي او شده باشي؟می دونی! بچه که بودم پاییز رو به خاطر شنیدن خرد شدن برگ ها زیر پام دوست داشتم . وقتی برگی رو می دیدم با تمام وجود روی کمرش می پریدم و وقتی که له می شد ، می خندیدم ... ولی حالا هر برگی که زیر پای رهگذری خرد میشه انگار منم که له می شم ...
کاش می تونستم بین برگ ها قدم بزنم بدون اینکه اونا رو له کنم .

88/07/17 توسط روانی شیطون بلا |

زندگي جديد

تهرانم امروز هم رفتم دانشگاه یه سر و گوشی اب دادم

طی ۲ روز گذشته ۲ تا دوست وبلاگیو دیدم یکی مشهد و یکی تهران و هر دو لحظه اولی که همو دیدیم خیلی جالبناک شد

فعلا اینجا اینترنت گازوئیلی دارم باید برم تقاضای اي دي اس ال كنم اومدم همه وبلاگارو خوندم كم و بيش كامنت همگذاشتم

به زودي با اخبار جديد به روزم

پ.ن  باري مخاطب هميشه خاص

 منم دلتنگم به همون اندازه ايكه تو اشك ريختي منم شب با ديدن ستاره هايي كه شب قبل با هم نگاه ميكرديم اشك ريختم براي همه لحظه ها براي همه خنده ها براي همه دوستي ها

88/07/11 توسط روانی شیطون بلا |

پاییز است آغاز حادثه

بوی برگهای بارون زده منو مست میکنه اونقدر زیاد که وا میستم و فقط بو میکنم. تو اتاقم وقتی شبا پای کامپیوتر هستم لای پنجره رو باز میزارم تا اون باد خنک که تا مغز استخونو پر از شادی میکنه بهم بخوره با اهنگایی که دوسشون میدارم و  انگار فقط من بيدارم...انگار فقط من پنجره را باز كرده ام...انگار فقط من دستانم را از پنجره بيرون آورده ام و مي گويم خدايا شكرت،خدايا دوستت دارم...نه فقط شبهاي باراني... نه فقط هنگامي كه خوبم و خوب مي بينم...به تعداد دفعاتي كه با خود گفتيم خدايا دوستت دارم و شايد،همين كافي باشد.بعضی وقتها فکر میکنم همین چیزای ساده برای اینکه خوشبخت باشیم کافیه!!!

 

 پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .

 

بوی مهر هم میاید بوی تولد پدر در اولین روز مهر 

 

بوی مدرسه بویی که سالهاست برایم خاطره شده است. بوی دبیرستان بوی پرتاب کردن برف تو صورت معلما اعتصاب کردن و نرفتن سر کلاس .وی کارگاه اشپزی  . خاطره کلاس  سوم  دبیرستان که دم عید با حوریه و فرزانه رو دیوارش سفره هفت سین نقاشی کردیم .روزهای سه شنبه هر هفته   که بین من و فرزانه یک راز شد و قرار شد هیشکی نفهمه !   فرار کردن های من و فرزانه زنگ های ورزش از مدرسه (جای خاصی نمیرفتیم فقط دلمون میخواست زود برگردیم خونه) . روزهایی که انگار خیلی طولانی بودن و تازنگ بخوره هزار سال میگذشت.

زنگ تاریخ که هدی جلوی چشمهای ۴ تا شده ما قبل از اینکه ازش درس بپرسن باند کشی بست به دستش و به معلم که قرار بود ازش درس بپرسه گفت دستم دیروز در رفته نتونستم درس بخونم و منکه از خنده منفجر شدم و همه چی لو رفت.

معلم زمین شناسی که تیکه کلامش  سوالی ندارین بود  و ما قبل ازاینکه بیاد رو تخته مینوشتیم سوالی نداریم

پشت در کلاس نوشته بودیم اینجا گاراژ غدیر جانگولره

معلم مهربون ریاضی که اونقدر خوب درس داد که من ریاضی ۲ ترم سوم دبیرستانو ۲۰ گرفتم

کجایین دخترا؟ دلم براتون تنگ شده ...........................

 

باران می بارد 

گاهی هم آسمان فریادی برمی آورد از سر شوق

او خوشحال است از عشقبازی تکه ابرهایی که آنها را در دامان خویش پرورش می دهد

آری ،

پاییز است آغاز حادثه

88/06/30 توسط روانی شیطون بلا |

ثبت نام نامه

اخيش بلاخره تموم شد! اين كورس fce ميگم ديروز بلاخره  فاينال اخرين ترمو دادم و يك نفس راحت كشيدم و خوشبختانه خيلي عالي شد!!!

راستي من برگشتم از تهران. رفتم ثبت نام كردم  و يكم با دانشگاهمون اشنا شدم حالا قراره اينترنتي انتخاب واحد كنم و اولاي مهر برگردم. اينجا هم كلي كار دارم ولي به خاطر روزه اصلا حال بيرونر فتن از خونه ندارم و اكثرا خوابم. ولي خداييش روزه خوري هم عالمي داره ها!!! تهران كه بودييم صبونه ناعر افطار و شام ميخورديم فقط حسش نبود سحر هم بيدار بشيم واسه همين من حدود 1.5 كيلو چاق شدم  كلا بهم خيلي اب و هوا ساخته بود همش گشنم ميشد حالا خدا به خير بگذرونه بعدا چي ميشم!!!

 

دو تا دختر عمه ها هم فوق قبول شده بودن يكيشون همون امير كبير كه درس ميخوند شاگرد اول شده بود بدون كنكور گرفته بودنش يكي ديگه هم فوق فيزيك . اوني كه فيزيك خونده همونيه كه من چند پست پيش عكس بچگيشو كنار خودم گذاشته بودم يادتونه؟ خوب من با اين دختر عمه هه كارد و پنير بوديم و اصلا چشم ديدن همو نداشتيم و كلا زياد با هم حال نميكرديم تا همين چند روز پيش كه تهران بوديم خونه اونا دعوت بوديم  نميدونم چي شد كه ما شروع كرديم با هم حرف زدن خلاصه يخ بينمون شكست و تا نصفه شب يكريز حرف زديم. دختر عمه هه ميگفت تو جريانات  جيز داشتن ميگرفتنش ببرن عروسش كنن كه مردم نجاتش دادن و از همون موقع ترسيده وديگه نرفته تو خيابون جيز جيز. حالا ميگفت برا روز قدس بمون دوباره با هم بريم!!!! طفلي خبر نداره من از سايه خودم هم ميترسم. خلاصه قرار شد اونجا كه رفتم با چنتا از برو بچ كلاس فري ديسكاشن تشكيل بديم . بعدشم دختر عمه هه ليدر گروه كوه نوردي هم هست و مدام تو كوه و بيايونه ولي هر چي رو مخ من كار كرد نتونست منو گول بزنه كه با خودش ببره بيابون!! ايش وقتي ادم تخت گرم و نرمشو داره مگه مريضه صبح خروس خون بره كوه يا مثلا 5 روز بره طبيعت گردي تو لرستان!!!

خلاصه اينكه خيلي خيلي  با هم خوب شديم و مامانم اينا ما دوتا كفترعشقو نزديكاي 2-3 صبح از هم جدا كردن.اصلا نميگن ما تازه حرفمون گل انداخته بود !! حالا همش فك ميكنم اين كه خيلي بچه خوبيه چرا من اصلا ازش خوشم نميومد

 

 اها رفته بودم ثبت نام كنم بايد يك فيش 3500 برا كارت دانشجويي واريز ميكردم ولي خيلي ريز نوشته بودن تو مدارك لازم تازه تو سايت هم اعلام نكرده بودن منم خداييش نديدم داداشمكه باهام اومده بود ديد و رفت واريز كرد فيشو داد دست من . بعدش مداركو كه داشتم ميدادم به خانم ثبت نامي بهم گفت چطور فهميدي بايد 3500 بريز برا كارت. منم گفتم تو مدارك زده بود . اونم به چنتا اقاها كه اونا نيدده بودن گفت ببينيد دانشجو منظم به اين ميگن واسه همينه يك عده دكترا قبول ميشن يك سري قبول نميشن. بعدا به من گفت دكترا خودمون داريم خوب درس بخون كه قبول بشي. منو ميگي رفتم تو ابرا!!! بعد تو همون حس جو گيري به داداشه گفتم برو يه فيش هم براي كارت دانشجويي دكترا واريز كن!!!

 

ديگه بيام به وبلاگاتون سر بزنم چقدر پست هوا كردين تو اين 7-8 روز

88/06/26 توسط روانی شیطون بلا |

ميرم

ارامش دریا

خوب بلاخره داره موقعش میشه موقع رفتن ثبت نام کردم و درس خوندن. چقدر خوب بود این علافی و خوابیدن تا لنگ ظهر و بی دغدغه زندگی کردنا شنبه دوستم میگفت خودتو اماده کن برای خیلی خیلی درس خوندن و نمره های کم گرفتنانگاراین استادای عتیقه همه جا پیدا میشن!!!! خلاصه اینکه از فردا میریم مسافرت و ۲۲ ثبت نام دارم. صبح رفتم از مدارکم کپی گرفتم و کلا همه چیزو اماده کردم الانم مامانم داره وسایلمو جمع میکنه

نمیدونم چی در انتظارمه ادمهای جدید محل زندگی جدید خیلی چیزای جدید. خوب خوبیش اینه که من سریع با هر شرایطی منطبق میشم

شنبه رفتيم با دوستام افطاري همه چيز خوب بود يعن ياولش قرار نبود شنبه بريم ولي خوب من با خودم گفتم شايد ديگه نتونم بعضيا از دوستامو ببينم ادم كه از فرداش خبر نداره واسه همين اونايي كه نميخواستم دعوت كنمو هم گفتم كه بيان اونام گفتن كه ما شنبه ميايم اونجايي كه تو ميگي هم نميتونيم بيايم بريم فلان جا. حالا فلان جا يعني سر خيابون اونا منم ديگه كوتاه اومدم دوباره با همه هماهنگ كردم ولي اين وسط يكي از دوستاي خوبم گفت نميتونه شنبه بياد. خلاصه تا ساعا ۱ ظهر با همه هماهنگ كردم نزديكاي ۷ بود داشتم حاضر ميشدم كه تا ۷.۱۵ برا افطار برسم كه ديدم اون ۲ نفري كه نميخواستم دعوت كنم اس ام اس دادن كه ميدوني ما نميايم يكيشون ميگفت رفته دندون پزشكي و اون يكي هم ديده حوصله نداره تا سر خيابون بياد تا به ما ملحق بشهمن موندم چطور تا ساعت ۱ نمیدونسته وقت دندون پزشکی داره؟

حالا اين  كه نميومدن كه عالي بود ولي حرصم گرفته بود كه من به خاطر اينا همه برنامه رو تغيير دادم و سميه نتونست بياد و كلا حالم گرفته شد دفعه اولشون نبود و كلا اينا وصله ناجوري بودن تو گروه ما منم ديگه اعصاب نداشتم  كلي به خودم بد و بيراه ميگفتم كه تقصير خودمه ديگه به هر كدوم يك اس ام اس دادم كه حالشون گرفته بشه (بي تربيتي بود نميشه توضيح بدم)

ولي عوضش خيلي خيلي به ما خوش گذشت و جالبيش اين بود هر كي ميرسيد ميگفت فلاني و فلاني كجان وقتي ميگفتم نميان همه ميگفتن بهتر

 

فك نميكنم تا هفته اينده دسترسي به اينترنت داشته باشم  يعني ترجيح ميدم كه نداشته باشم كه اين اعتياد كم كم خو ب بشه تا من برگردم مراقب اين دخملم باشين

88/06/16 توسط روانی شیطون بلا |

ارزوی من این است.................

چه هفته خوبي بود هفته اي كه گذشت پر از احساس سبكي انگار كه يك بار سنگيني از روي شونه هام برداشته بودن از تك تك لحظه هاش لذت بردم شبها اروم  خوابيدم وروزا پرانرژي بودم.

ادميزاده ديگه همين قبول شدن ارشد براش ميشه يك اروزي بزرگ و وقتي بهش ميرسه فك ميكنه شاخ غول شكونده!!! بعدا همش ميره جلوي اينه و در حين شكلك در اوردن برا ي خودش كلي قربون صدقه قد و بالاي خودش ميره و به خودش افتخار ميكنه

خلاصه اينكه روزهاي خوبي بود 

 حالا اين وسط مسطا كه من از خوشحالي قبول شدن در پوستم جام نبود مامانم برگشته ميگه رواني جان رفتي دانشگاه نري دنبال رفيق بازي و اين كلاس و اون كلاس بشين حسابي درس بخون مقاله بده كارگاه شركت كن  كه براي دكترا مشكلي نداشته باشي(ايكون يك مادري كه دلش خيلي خوشه) منم گفتم فعلا تو برو اون عروسك گنده هه كه ديديم با همو برام بخر كه شبا بزارمش كنار تختم بعدا درباره درس خوندن صحبت ميكنيم. ولي مامانه ميگه بزرگ شدي ديگه برات عروسك نميخرم  خودتم نبايد بخري و اين يعني اخر شكنجه روحي

 

فك كردن به اينكه با رفتن از  اينجا خيلي چيزايي كه دوستشون دارمو از دست ميدم غمگينم ميكنه. اول از همه دوري از فهيمه برام سخته چيز كمي نيست 20 سال دوستي . بهش كه گفتم قبول شدم تو تلفن كلي جيغ جيغ كرد از خوشحالي ولي وقتي چند روز بعد همو ديديم ميشد فهميد كه ناراحته ولي چه ميشه كرد....

 

البته خيلي از دوستام پارسال و امسال تهران قبول شدن و اينكه من هيچ وقت تو پيدا كردن دوست مشكلي نداشتم و مطمئنم همون هفته اول با همه بچه هاي يوني اشنا ميشم ولي سخته دل كندن از دوستايي كه چندين ساله باهاشون هستي.خلاصه اينكه عجيب دلتنگ اون لحظه ها ميشم و ميدونم كه هيچ وقت تكرار نميشه مثل روزهايي كه با فرزانه و حوريه تو دبيرستان داشتيم و بعد از اون سالها ديگه تكرار نشد حتي وقتي كه قرار ميزاشتيم تا همو ببينيم

 

انگاربعد از يك مدت با دوستاي قديميت كه مدتي ميشه كه نديديشون هيچ حرفي براي زدن نداري!! و فقط ميگي كه چي كار كردي از بچه ها چه خبر شوهر اون چي كارس اون يكي كجا كار ميكنه و كلا از اين حرفاي خاله زنكي . ديگه قلباتون با هم نيست!!

 

البته همش هم بد نيست اين يك سال خيلي دلم براي اون بحث كردن ها با شيما تنگ شده بود و حالا كه  ميرم همون دانشگاهي كه اون پارسال رفته واقعا خوشحالم.

 

 

چند روز پيش همين شيما اس ام اس داده كه ما با بچه ها تصميمي گرفتيم كه تو به ما افطاري بدي حالا خودت بگو كجا بريم!!!

يكي نيست بگه دخترم تو كه روزه نميگيري افطاريت چيه؟؟؟ تازه همشون هم خيلي شكمو هستن بعدا من كه نميتونم بگم سفارش نديم بعدش مجبورم برم  براي اقاي رستوراني ظرفاشو بشورم خلاصه اينكه منم چون حوصله چند نفرشونو نداشتم گفتم به شرطي كه هر كسي من خواستم بياد نه اينكه همه باشيم(اخه ما يك گروه داريم) حالا قبول كرده من بگم كيا بيان. ايييييييشش بدم مياد از بعضياشون خودشونو گرفتن انگار چه خبرهههههههه يك اخلاق بد ديگه اي كه دارن اينكه وقتي همه روي يك روز توافق ميكنن اينا صد در صد ميگن ما اون رو نميتونيم بيايم كلا خيلي ادا ميارن. حالا واسه مهموني خدافظي من اينا بيان؟ پناه بر خدا

 

  چند روز پيش يك ربع بعد از افطار ميخواستم به موبايل برادرم زنگ بزنم ولي ازاونجايي كه كلا سر به هوام به خونه  يكي ديگه زنگ زدم  اخه نه اينكه شماره موبايل خيلي شبيه شماره خونه است واسه همني اشتباه كردم  بعدش طرف خودش برداشت حالا من مونده بودم چي بگم!؟ حالا اون چون شمارمو ديده بود همش حال احوال ميكرد من شوكه بودم نميتونستم جواب بدم اخه اين بنده خدا فوق قبول نشده بود منم دوس نداشتم بهش زنگ بزنم شايد ناراحت بشه و فك كنه من براي پز دادن بهش زنگيدم حالا مونده بودم چي بگم كه يهو بهش گفتم سيما جون نه اينكه تو هميشه پيشنهاداتت عاليه زنگ زدم تو بگي كجا بريم با بچه ها و ازاين حرفا... الان هم که داشتام پستو مینوشتم زنگید گفت کجا بریم

 

 

اين الزايمر هم درد بديه ها هر چي ميخواستم بنويسم يادم رفت مجبور شدم اين چرتو پرتار وبنويسم به اسم پست جديد هوا كنم. فعلا برم اين ويندوزو عوض كنم ميدونيد كه من متخصص نصب مانیتوربودم حالا قراره ويندوز هم نصب كنم از فردا اب حوض هم ميكشم  پيره مرد هم خفه ميكنيم

 

 

پست قبلو دوس داشتم كامنتاشو بيشتر تر

88/06/13 توسط روانی شیطون بلا |

قبول

تهران دانشگاه تربیت معلم

.

.

.

چه لحظه ي با شکوهي ست...

                                                       

اينک  در وجودم  طفلي که مدت هاست در گوشه اي کز کرده و بي قرار و خسته بود ، روحي تازه يافته و شاديش را از سر گرفته...

 

¤¤¤ فعلا همین!
هیجان‌زده‌ام! گیجم! من مامانم رو می‌خواااااااااام!!

88/06/05 توسط روانی شیطون بلا |

اعصاب ندارمممممممممم

8

اثر يك پسر سياه پوست:
وقتي به دنيا امدم سياه بودم

وقتي بزرگتر شدم
بازهم سياه بودم
وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم

وقتي ميترسم هم
سياهم
وقتي سردمه سياهم

وقتي مريضم باز هم سياهم

وقتي هم كه بميرم باز
سياه خواهم بود
تو اي دوست سفيدمن

وقتي به دنيا امدي صورتي بودي

وقتي
بزرگتر شدي سفيد شدي
وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي

وقتي ميترسي زرد ميشي

وقتي مريضي سبز ميشي

وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي

وتو به من ميگي
رنگين پوست

هنوز نتایج نیومده اعصاب هم ندارم فعلا بریم سراغ مادر شوهرا تا بعد

 

مادر شوهرم: اگر واقعا از من نفرت داری پس برای چی عکس مرا گذاشته ایی بالای شومینه؟

" عروس:" برای اینکه بچه ها طرف آتش نروند!"

 

دو زن در اتوبوس کنار هم نشسته بودند و با هم دردل می کردند. اولی گفت:" مادر شوهر من یک فرشته است." دومی گفت:" خوش به حالت! مال من هنوز زنده است!"

 

"اگر ببینی مادر شوهرت در حالی که غرقه به خون است دارد روی زمین پیچ و تاب می خورد چه می کنی؟"
" یه گلوله دیگه حرومش می کنم!"


88/06/04 توسط روانی شیطون بلا |

شاه دخترون دختر ...گل به سر زنون دختر....

474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif

چند روزیه که میخوام بیام یه چیزی بنویسم ولی  انگار اینجا طلسم شده . این چند روز هم حال روحیم خراب بود هم جسمی امتحان  نستعلیق هم  ۵شنبه  داشتم فردا هم امتحان زبان دارم. ولی اصلا حس خوندن نیست یعنی من هر وقت امتحان دارم همه کاری میکن الا درس خوندن واسه همین به یاسمن زنگیدم که به جای هر دومون درس بخونه

۵ شنبه که رفتم انجمن امتحان بدم خیلی بی حوصله بودم تازه اخرین لحظه هم رسیدم واسه همین یادم رفت دم در برگه گلاسه بگیرم  بعد رفتم تو کلاس اقاهه اومد  جمله امتحانو نوشت روی تخته بعدا من یادم اومد که من چرا برگه ندارم بقیه دارن بدو رفتم دم در گفتم اقا برگه بده  گفت نمیدم گفتم چرا نمیدی؟ گفت مگه نگرفتی گفتم نه! یادم رفته! حالا مگه باور میکرد فک میکرد قبلا گرفتم خراب نوشتم حالا اومدم یکی دیگه بگیرم بلاخره اومد تو کلاس همه شهادت دادن این بی برگه اومد تو کلاس

خلاصه وقته برگه دار شدم بغل دستیم که دیده بود گیجو ویجم بهم گفت برگه برای تمرین داری؟ گفتم اره دیگه اونو یادم بود بیارم. جمله امتحان هم یه چیز مسخره ای بود........>وجود نازکت ازرده گزند مباد

اها چون من یکم وسواسی هستم از ۱ ساعت وقتی که داشتیم همشو تمرین میکردم لحظه اخر دیگه دیدم هیشکی  نیست تو کلاس نوشتم دادم

 

این معلم کلاس زبان کلا با من لج کرده دست بر دار هم نیست هرچی سوال سخته میگم روانی تو جواب بده منم اصلا برام مهم نیست همرو اشتباه جواب میدم حتی اگه بلد باشم یه بار هم که یهو کتاب از دستش افتاد من خیلی بلند زدم زیر خنده فک کردم همه الان میخندن بعدا دیدم هیشکی نخندید معلمه هم خیلی ناجور بهم چشم غره رفت یک بار هم که سر جوای یه سوال داشتیم بحث میکردیم  اصلا کوتاه نمیومد منم که عمرا اخرش گفتم شما خیلی ان فلکسیبل هستین اونم دلش میخواست منو بکشه ولی دیگه زنگ خورد و من زنده موندم!

 

 

از بس که تو روز فکر اینم که نتیجه ارشد چی میشه هر شب خواب دانشگاه میبینم. دیشب خواب میدیدیم قبول شدم بعد رفتم سر کلاس بعدا تو کلاس همه دوستام که پارسال قبول شدن بودن حالا مثلا من دانشگاه ایکس قبول شده بودم اونا دانشگاه ایگرگ هی با خودم میگفتم اینا اینجا چی کار میکنن بعدا منو راه نمیدادن تو کلاس واسه اینکه میگفتن قبلو شدی ولی جا نداریم حالا من میگفتم اینا مال یه دانشگاه دیگه هستن ولی کو گوش شنوا اخرشم کلی جیغ زدم که صبح فهمیدم خیلی بلند بوده مامان بابام هم شنیده بودن

 

خلاصه تا اخر این هفته نتیجه سراسری میاد بعدشم ازاد و ۱۱ شهریور هم انیستیتو(شانسم برای انیستیتو ۱ در میلیارده واسه همین من خیلی امیدوارم و دوس دارم اونجا قبول بشم) بعدشم ایشالا به امید خدا وقتی قبول نشدم یک نفس راحتی میکشم میرم دنبال زندگیم

 

یه سری چیز دیگه هم میخواستم بنویسم که الان یادم نمیاد فقط مرسی که نبودم این طرفا جویای احوالاتم بودید و ببخشید که این چند پست اخیر جواب کامنتا نصفه نیمه بود ونتونستم به کسی سر بزنم ایشالا بهتر بشم میام

پ.ن عنوانو داشتی!؟

88/06/02 توسط روانی شیطون بلا |

پرواز...

.

.

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت :
سقف قفست شکسته ، چرا پرواز نمیکنی ؟؟

88/05/26 توسط روانی شیطون بلا |

هه

8

غريبم ...
مسافري دور مانده از کاروان ..
سالهاست که در جستجوي حقيقتي پنهان از هر آنچه که دوستش مي داشتم گذشته ام و راهي سفر شده ام .
کوله باري دارم مملو از خاطرات ..
خوب و بد ..
گفتني و ناگفتني ..

مي دانيد مي خواهم اعتراف نمايم :

من خودم با کاروان نرفتم !

***این روزها عجیب دلم گرفته ولی همشو میریزم تو دلم و همه لب خندونمو میبینن

88/05/24 توسط روانی شیطون بلا |

بازی

ا6

از طرف قشنگتر از پریادعوت شده ام به بازی که خاطره ای از ۱۴ سال پیش بگم. ولی از اونجایی که همه میدونن من ۱۸ سالمه پس ۱۴ سال پیش میشه ۴ سالگی من.البته عکس بالا ۲ سالگیمه اون بغل دستی هم چون خیلی زشت بود سانسورش کردم

حالا اصل ماجرا:

گفتم که ۴ سالم بود یعنی من فروردین به دنیا اومدم بعدا تابستون همون سال ما رفته بودیم خونه مامان بزرگم . اون موقع ها تو خونشون استخر بزرگ داشتن یعنی اندازه استتخر بود ولی همیشه توش ماهی مینداختن و کسی شنا نمیکرد. خلاصه وسط ظهر بود دقیق یادمه بابا و محمد خونه نبودن و الهام و مامان بزرگم با خاله ملیحه تو اتاق بودن ولی یادم نمیاد دختر خاله هام کجا بودن. منم تو حیاط دور این استخر داشتم برای خودم میچرخیدم.حالا نمیدونم چی شد که من روانی بازیم گل کرد و دلم خواست بپرم اون تو . تازه دلم میخواست دقیقا وسطش بپرم واسه همین چند قدم رفتم عقب بعد به حالت دو پریدم تو استخر . دقیق نفهمیدم چی شد فقط احساس کردم یکی منو کشید بالا . بعدش فقط یادمه مامانم از حال رفته بود  و همه گریه میکردن .  که مامانم به هوش اومد کلی منو دعوا کرد. اها راستی مامان بزرگم پریده بود و منو نجات داده بود.

نمیدونم چطور این ماجرا این قدر کامل یادم مونده با اینکه مامانم برام تعریف نکرده و یک بار که براش گفتم خودش هم تعجب کرد که خوب یادم مونده!!!! هنوز یک ترسی تو وجودم مونده همیشه وقتی تو استخر میخوام شیرجه بزنم اولش اون ترس با منه ولی بعدش سریع تموم میشه

راستی عکس بالا تو خونه اون مادر بزرگ دیگه هست. بغل دستیم هم دختر عمه ام هست که یک سال ا ز من بزرگتره و الان حسابی برای خودش خانومی شده  ولی نه به اندازه من

حالا من دخملی  صفورا و بانوی شمشیر به دست و زن معمولی به بازی دعوت میکنم دوست داشتن بازی کنن.

برای کامنت های پست قبل ممنون هوارتا

88/05/20 توسط روانی شیطون بلا |

...

4

.

.

.

میان این همه صرف ِ زمان ، دریغ از یک حال ساده....!

88/05/14 توسط روانی شیطون بلا |

من واقعی

4

به من می خندیدند به سادگیم می خندیدند آیینه های جاری، زمزمه های مقدس حالا نمی دانند که در کودکی مومیایی شده ام،هفت شیطان را درس می دهم.

88/05/10 توسط روانی شیطون بلا |

ناگفته ها

جدیدا تو وبلاگا مد شده همه از خواننده هاشون میخوان که بگن چه برداشتی از اونا دارن خوب حتما خواننده ها از روی نوشته ها باید اونا ر و بشناسن. به نظر من این جوری نمیشه شناختی به دست اورد مثلا نمیشه بگی چون فلانی خیلی طنزمینویسه پس خیلی ادم شادیه یا اگه عاشقانه مینویسه اون عاشقه! خوب هیچ الزامی وجود نداره که این تصور درست باشه البته نه اینکه اون نویسنده داره چیزی غیر واقعی از خودشو نشون میده  نه منظورم این نیست بلکه من فکر میکنم ادمها گاهی اون چیزی رو که تو دلشونه نمیگن ونمینویسن شاید پشت لبخند ها و گریه هاشون پنهان میشن و شاید پشت چهره جدی و مقتدرشون! مثلا من مطمئنم اگه تو این بازی شرکت میکردم ۹۹ درصد میگفتن تو خیلی شیطون هستی! البته اشتباه نمیگن ولی خوب من هم گاهی خیلی خیلی جدی میشم و اصلا نمیشه تحملم کرد ولی خوب هیچ وقت اون جنبه بدم اینجا نشون داده نمیشه

حالا من میخواستم اصلا یه چیز دیگه بنویسم نمیدونم چرا اینونوشتم بعدا اون ماجرا رو مینویسم

این شعر هم بی ربط نیست

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست....

بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز

است،بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش

بلکه به نا گفته هایش گوش کن!

88/05/07 توسط روانی شیطون بلا |

جیش

کی از اینا میخواد بگه براش بخرم

 

88/05/01 توسط روانی شیطون بلا |

گچ

اینم اخر عاقبت یک روانی شیطون بلا

پا

88/04/23 توسط روانی شیطون بلا |

قروقاطی

1-براي تو كه جوياي احوال من هستي:

خوبم نفسي مي ايد و ميرود و شگفتا كه اين  امدن و رفتن معني زندگيست!

 

2-تا حالا فكرشو كردين كه اگه ميتونستين مثل خرسها 6 ماه از سال بخوابيم و شش ماه بيدار باشيم چطور ميشد؟

اگر اينجوري بود اون 6 ماهي كه قرار بود همه بخوابن من بيدار ميموندم تا كتاب بخونم وبلاگ بنويسم برم قدم بزنم شيريني هاي خوشمزه درست كنم به اوني كه دوسش دارم مزاحمي زنگ بزنم تا از خواب بپره و روي ديواراي خونه نقاشي بكشم. دور از چشم مامانم كلي اجيل و شكلات بخورم و چون خوابه و نميتونه بگه صورتت جوش ميزنه كلي ذوق كنم! شايدم يه سر ميرفتم فهيمه رو از خواب بيدار ميكردم و توي كوچه به ياد بچگي ها دوچرخه سواري ميكرديم.

بعد اون 6 ماهي كه قرار بود همه بيدار بشن و برن دنبال كار و فعاليت من يه دل سير ميخوابيدم  موبايلمو هم خاموش ميكردم تا اونايي كه از خواب بيدارشون كردم نتونن تلافي بكنن  

 

3-راستي گفتنم موبايل ! موبايلم چند روزيه خراب شده اول صداي من نميرسيد به اون طرف خط بعدا كلا منفجر شد! دادم به دوستي تا برام درستش كنه حالا نكته جالبش اينجاست كه قرار بوده الهام عزيز بياد مشهد كه اومد و زنگيد ولي خوب من سر كلاس بودم و جواب ندادم  بعدشم كه بهش اس ام اس دادم كه ادرس بگو بيام ببينمت كه تا وقتي گوشيم دستم بود جواب نداد ! اها سيم كارت هم يادم رفت از گوشي در بيارم البته اون اقاهه خودش در اورده ولي خوب ديگه پيش من نيست! ديگه هيچ شماره اي از الهام نداشتم كه بهش بزنگم ! خداكنه براش سوتفاهم نشه كه من از قصد جوابشو ندادم

 

 4-فكر كنيد با خانواده رفتيم مسافرت توي جاده يك سري راهزن به شما حمله ميكنن بعد از كلي گريه و زاري راضي ميشن كه ولتون كنن ولي ميگن براي نمك ماجرا بايد يك نفر كشته بشه تا بقيه بتونن برن!!!! فكر ميكنيد بتونيد داوطلب بشيد؟ يا فكر ميكنيد كدوم عضو از خانواده زودتر داوطلب ميشه؟جدا فكر كردين بهش؟

من اگه قرار باشه جواب بدم ميگم كه دلم ميخواد ولي جراتشو ندارم يعني راستش من خيلي ترسو هستم و فكر ميكنم لحظه اول غش كردم و اصلا به اين قسمت ماجرا نرسيدم تازه اگه بيهوش هم نباشم  راستش اونقدر ارزو دارم كه دلم ميخواد بهشون برسم كه امادگي مردنو ندارم! خوش به حال اوناكه به ارزوهاشون رسيدن وترسي ا ز مرگ ندارن!

فكر ميكنم پدرم اولين نفر باشه كه داوطلب ميشه مثل هميشه كه مراقب ما بوده براي ما تلاش كرده مثل هميشه كه براي خواهر و برادرش تكيه گاه بوده! اصلا انگار قلب باباها با همه قلبها فرق داره و خيلي بزرگتره!(ايكون گول زدن بابا براي اينكه راضي بشه من با اين پام رانندگي كنم)Heart Smile

خوب حالا برا ي اينكه ماجرا زياد هم غمناك  نباشه يكي از راهزنا در لحظه اخر وجدان درد ميگيره و ميزنه بقيه راهزنارو ميكشه و به شما هم ميگه جونتونو برداريد و فرار كنيد.

بعدا اگه داوطلب نشده باشيد ميتونيد بگيد خواستم فرصتو بدم به جوونا

 

 5-تا يادم نرفته بگم كه خدايا شكرت براي اينكه 4 ستون بدن منو سالم افريدي دمت گرم خيلي با حالي!اين چند روز كه نميتونم درست راه برم، تو خيابون مردم خيلي چپ چپ نگاه ميكنن يه جورايي ميخوان ادمو با نگاهشون بخورن! خوب حالا من كه ميدونم چند هفته ديگه ميتونم راه برم و تازه برام مسئله اي هم نيست كه روزي براي صد نفر توضيح بدم پام چي شده  ولي همش با خودم ميگم خدايا اينا كه فلج هستن يا كور حق دارن كه زياد نميان تو اجتماع خوب از دست نگاه ترحم اميز مردم هست ديگه! كاش ميشد همديگه رو به صورت غير مشروط بپذيريم فراتر از ظاهر و فقط درحوزه انسانيت.

  

6 دعاي اين پست:

خدايا تو اين روزهاي گرم طالبي هاي خوشمزه و گيلاس هاي قرمز را از هيچ كس دريغ نكن

 

7- فلشو ببينيد دلتون باز بشه(بايد روي بچه ها كليك كنيد و به صداشون گوش بدین)

88/04/20 توسط روانی شیطون بلا |

خیال

توي اين دنيا ميگردي و ميگردي

شايد سالهاي سال!

بلاخره يه  روزي پيدا ش ميكني

هموني كه سالها منتظرش بودي!

اسمشو هر چيزي ميتوني بزاري

معشوقت معبودت محبوبت رفيق هميشگيت!

فرقي نميكنه . ميكنه؟

شايد با اون چيزي كه تو ذهنت اش ساختي يه فرقهايي داشته باشه ولي در كل كه بخواي

فكر كني خود خودشه!

هر روز بهم نزديك و نزديك تر ميشين

بعدا ميفهمي اونم تو تنهاييهاش منتظر تو بوده

واي چه ذوقي داره!

خوب ديگه همه چيزسرجاشه و دنيا به كامت ميگرده

و

تمام!

 

نه عزيز من تمام نميشه

مشكل از اينجا شروع ميشه

اين كه بهم ميرسيم ولي يادمون ميره كه قرارمون اين بوده كه شونه به شونه هم راه بريم

قرار نبود از هم نردبون بسازيم براي موفقيت

قرار نبود كه سالهايي كه براي رسيدن بهم گذرونديمو يادمون بره

قرار نبوده زندگي به يك پيمان ساده خلاصه بشه

من ميخوام ياد بگيرم كه اگه دلش پر زد براي دويدن از روي يك تپه مانع نشم

اگه خواست بره از بالاي كوه و دلتنگيهاشو داد بزنه نگم خطرناكه

اگه اهسته قدم ميزد هلش ندم كه تند بره

اگه خواست استراحتي بكنه نگم از قافله عقب ميمونيم

 

خيلي خيلي سخته ولي بايد ياد بگيرم همه بايد ياد بگيريم

نميشه اوني كه يه سختي پيدا كرديم به لحظه اي از دست بديم!

 

نبايد يادم بره تنها موندن سخته!

نبايد يادم بره لذت در كنار هم قدم زدنو!

نبايد يادم بره تو مال من ، من مال تو، اينا همش بزرگترين اشتباه زندگيه

نبايد يادم بره كه عشق با رهايي شروع ميشه و هيچ وقت تموم نميشه

 

پ.ن مخاطب خا ص نداره

88/04/17 توسط روانی شیطون بلا |

این روزها

اگه فکر میکنید من با این وضع پا مثل ادم میشینم تو خونه و استراحت میکنم کاملا در اشتباهید

روز شنبه رفتم کلاس خط اونم با چه وضعی!!! پام که تو باند کشی بود و نمیتونستم راه برم صورتم هم وقتی افتادم زخم شده بود واسه همین یه ماسک زدم که قرمزیش دیده نشه دیگه واقعا قیافم دیدنی بود وقتی از پله هابالا میرفتم. اصلا چه معنی میده کلاس مختلط باشه ها؟

بعد از کلاس خواهر جان اومد دنبالم دم در کلاس که واستاده بود که وسایلمو جمع کنم یه دختره دیوونه از بچه ها ی کلاس میگه خواهرین؟

 میگم اره

بعد میگه چند قلو؟؟

من:جانم؟

دختره:اخه خیلی به هم شبیه هستین!

من: صورت منو چطور دیدی؟(ماسک داشتم)

دختره: در حال ضایع شدگی

دختره: خوب ابروهاتون خیلی شبیه هم دیگه بود

من:یه نگاه به ابروهای الهام و الهام یه نگاه به ابروهای  من!!!!!!

دختره: در حال خفه

بچه های  کلاس: غش کردن از خنده

روز یک شنبه هم رفتم دکتر برای خراش روی صورتم که یه فکری بکنه ردش نمونه دکتره طبقه سوم بود اسانسور هم نداشت ساختمون. بابا گفت همینجا دم ساختمون واستا تا من برم ماشینو پارک کنم منم دیدم حوصله ام سر میره تازه مردم هم داشتن نگاه میکردن که یه پام کفش بود یه پای دیگم که چون تو باند بود دمپایی!واسه همین خودم مثل یک دختر خوب شروع کردم از پله ها بالا رفتن البته اصلا فکر نکنید چند بار داشتم سقوط میکردم مردم هم تو راه پله مثل این بچه های یتیم بی کس و.کار بهم نگاه ترحم امیز مینداخت یه اقاهه هم گفت خوب  دختر خوب یه همراه می اوردی با خودت که اینجوری خودتو نکشی بالا به زور خلاصه اینکه بابا رفت ماشینو ۴ تا کوچه اونورتر پارک کرد تا رسید من تا طبقه دومو خودم فتح کرده بودمحالا یک پمادی داده که خاروجکیه قراره روزی ۲ بار بزنم که ردش نمونه

 

امروز هم قراره برم کلاس زبان اونم طبقه سومه راه پله ها هم خیلی شلوغه وقتی کلاس تعطیل میشه حالا مامانم میگه نمیخواد بری خطرناکه! تازه نه پیاده میتونم برم نه با ماشین باید اژانس بگیرم که هر چی حساب میکنم میبینم ۵۰۰۰۰ میشه پول شهریه این ترم بعدش۳۰ جلسه هم باید برم که میشه ۶۰ تا رفت و برگشت حالا هر دفعه هم حداقل ۱۰۰۰ بگیره میشه۶۰۰۰۰ تومنLibra نه اصلا نمیصرفهیعنی چی پول اژانس از پول یک ترم کلاس زبان بیشت ربشه؟ تازه من مینیموم حساب کردم

حالا شاید باباهه رو راضی کنم که ماشینو بدهمثلا دیروز بود که براش روز پدر ۵ تا گل خوشگل خریدم با صندل قهوه ای ناز نازیFor You

 البته فک کنم خسارت اینده ماشین بیشتر از اینا بشه واسه همین باباهه شاید بگه با همون اژانس بری بهتره حداقل زنده میمونی

داستان بعدی تو راهه باید وقت کنم که تایپش کنم فک کن روانی شیطون بلا نویسنده میشود

88/04/16 توسط روانی شیطون بلا |

زندگی جدید

 

 

با خودش فكر كرد ميتونه اين وضعيتو عوض كنه هر روز صداي اون دختر كوچولو رو ميشنيد و چقدر دلش ميخواست بره پيش اون و پيش عروسكاش بازي كنه.

اون روز ديگه تصميم خودشو گرفت فقط چند دقيقه طول ميكشيد تو ذهنش نقشه رو مرور ميكرد: بايد از زير تخت ميومد بيرون و از لاي در جوري كه هيشكي نفهمه ميرفت تو پذيرايي بعدش ديگه سخت ميشد چون به خاطر بزرگي اونجا احتمال ديده شدنش زياد بود با خودش فكر كرد هر وقت مامان رفت تو اشپزخونه ميتونه اروم و پاورچين پاورچين بره نزديك در ورودي و پشت جاكفشي قايم بشه و هر وقت بابا برگشت خونه خودشو از در پرت كنه بيرون و بره تو راهرو و در خونه دختر كوچولو رو بزنه و بهش بگه كه اومده براي هميشه پيش اون بمونه-البته هميشه كه نه چون دختر كوچولو هم يه روزي بزرگ ميشه مثل همه دختر كوچولوها- خوبي نقشه هم اينجا بود كه مامان باباي دختر كوچولو تا عصر خونه نبودن و قانع كردن يه بچه خيلي راحت تر از قانع كردن دوتا ادم بزرگ بود.

تو همين فكرا بود كه ديد در اتاق باز شد و يكي خودشو پرت كرد روي تخت. فهميد كه وقتشه اومد وسايلشو برداره كه ديد خيلي دست و پاشو تنگ ميكنه واسه همين بيخيال شد  و اروم اروم اومد از زير تخت بيرون. نور چشمشو اذيت ميكرد اخه چند ماهي ميشد كه اونجا قايم شده بود كه نتونن پيداش كنن.احالا ديگه چشماش داشت به نور عادت ميكرد .در اتاق باز بود از لاي در ديد كه مامان داره تلويزيون نگاه ميكنه دلشو زد به دريا و خودشو پرت كرد تو پذيرايي خيلي ميترسد ولي اميد به يه زندگي بهتر وادارش ميكرد كه قدماشو محكم برداره . داشت به در نزديك ميشد كه صداي زنگو شنيد فهميد كه تا چند دقيقه ديگه بابا درو باز ميكنه براي همين اروم پشت جاكفشي قايم شد و تا بابا اومد تو خودشو از لاي در پرت كرد بيرون!

حسابي به نفس نفس افتاده بود و قلبش تند ميزد. اصلا فكر نميكرد بتونه اين راهو بدون اينكه  كسي ببيندش طي كنه! واقعا اگه يكي ميديد يه عروسك داره از عرض خونه رد ميشه و ميخواد از خو نه فرار كنه چي ميگفت؟؟؟؟؟؟

اون خونه رو  خيلي دوس داشت ولي ديگه اونجا جاي موندن نبود خودش شنيده بود كه مامان داشت به دختر كوچولو كه ديگه بزرگ شده بود ميگفت بايد عروسكايي كه نميخواي جمع كني بندازيم دور ديگه براي اونا جا نداريم.همون موقع بود كه تصميم خودشو گرفت و شروع كرد به نقشه كشيدن براي فرار و الان ديگه به اخر نقشه رسيده بود و پشت در خونه اون دختر كوچولو بود كه حالا حالا ها كوچيك ميموند دلش ميخواست در بزنه و بعد خودشو پرت كنه تو بغل دختر كوچولو . تو همين فكرا بود كه يهو در خونه دختر كوچولو باز شد . با خودش فكركرد اونم حتما منتظر بوده كه اون بره و درد خونشونو بزنه. با اين فكر خودشو اماده كرد كه بپره تو بغلش كه.......

 

يهو ديد يك عروسك تيكه تيكه شده از توي خونه پرت شد بيرون . عروسك دستاش كنده شده بود صورتش خط خطي بود و لباساش پاره بود!!!!! عروسك قصه صورت دختر كوچولو رو كه ديد داشت از ترس سكته ميكرد ميخواست فرار كنه كه ديگه دير شده بود دختر كوچولو ديدش و با شيطنت فرياد زد حالا نوبت توئه!

تمام ارزوهاش از بين رفت به همين سادگي!

                 

پ.ن.۱ این داستانو چند وقت پیش نوشتم این روزا که نمیتونم راه برم تصمیم گرفتم بیشتر روی داستانام کار کنم هنوز اول راهم ممنون میشم نقد کنید

                 

88/04/14 توسط روانی شیطون بلا |

شکستگی

ای پام درد میکنه اگه شکسته باشه چی؟

.

. رفتم بیمارستان عکس گرفتن گفتن یه کوچولو مو برداشته کچ نگرفته فقط باند کشی بسته گفته اینو ۴ هفته داشته باش

همش تقصیر این دریا است داشت میزنگید من رفتم کوشیمو بردارم از پله ها افتادم اولش نفهمیدم چی شده فک کردم خوب میشه ولی هر چی گذشت بیشتر درد گرفت

حالا چه جوری اروم بشینم تو خونه؟

کامنت پست قبلی

88/04/13 توسط روانی شیطون بلا |

استخدام

یک عدد شوهربا شرایط زیراستخدام می شود.:

ادبیات بفهمد.

شعر بگوید.

قدم زدن دوست داشته باشد.

در  کارهای خانه کمک کند.

مهربان باشد اما ترسو و ضعیف نباشد.

خشونت کلامی..مالی…روانی نکند.

طبیعتش بهوت افسرده نباشد.

غر نزند.

به خانواده اش وابسته نباشد.

هی راجع به فتوحاتش در مورد زنهای دیگر حرف نزند.

من را جدی بگیرد.

قیافه اش بد نباشد.

خودخواه نباشد.

شومینه دوست داشته باشد.

تاب بازی دوست داشته باشد

هی مامانم مامانم نکند.

گل بخرد( البته برای من)For You

 

ول و اواره نباشد.

سیگار نکشد.

گریه کردن را عار نداند.

عادت نداشته باشد  چپ و راست مشروب بخورد.

راه حمام را بلد باشد.

به جنبش زنان غر نزند.

بد غذا نباشد.

کارکند.whistling

پا هایش را بشورد.سبز

درس خوانده باشد.

خوش سفر باشد

از این روشنفکر های بی عارو بیکار نباشد که با پول باباشان زندگی میکنند و فکر می کنند مرکز جهان هستند.

وقتی دارد با تلفن با دوست هایش حرف میزند توی تلفن داد نزند.Cell Phone

با قیافه و لیاس پوشیدن من کاری نداشته باشد

به دنیای بهتر اعتقاد داشته باشد و برایش تلاش کند.

بچه نخواهد.

خسیس نباشد.Libra

عادت نداشته باشد هر جمعه ظهر خانه مامانش این ها غذا بخورد و همه دعواهایمان را پای تلفو برای ابجیش تعریف کند.

هی به زبان بی زبانی به من نگوید که من عرضه ندارم

قدش بلند باشه ولی از بالا به من نگاه نکنه

فوتبال دوست نداشته باشد و برایش مهم نباشد که همه بازی های استقلال و پرسپولیس را ببیند.

وقتی من  توی خونه   مهمونی دارم،کلید ش را توی خانه جا نگذارد.

هی نخواهد با مامان و بابای من برود و بیاید و هر جمعه خانه ان ها غذا بخورد و جلویشان به من بگوید: یک کمی از مامانت اشپزی یاد بگیر

بتواند ابراز محبت کند.

از خرید خانه همراه من خوشش بیاید.Doggy

رقص دوس داشته باشدdance3.gif

با من تمام مغازه ها رو بیاد ببینه بعدا وقتی بر میگردم مغازه اول خریدمیکنم حرفی نزنه

هر بار که می خواهد برود بیرون دنبال جوراب و بلوز و کیف و مدارکش نگردد.

رانندگی بلد باشد.

از کافه رفتن و قهوه خوردن عصر های بارانی خوشش بیاید.

تا لنگ ظهر نخوابد.

بتواند بگوید دوستم دارد.Kiss

سر قرار ها دیر نرسد.

…..

…..

  چند روز قبل یکی از مورد های بیماران فروید را برای من تعریف کرد

:اقای دکتر می خواهم بیایم فردا ویزیتم کنید

- فردا وقت ندارم.

- چطور فردا وقت ندارید وقتی که از خانه من تا مطب شما فقط 5 دقیقه فاصله است.

نوع بیماری: خود شیفتگی.

 

حالا من هم از تو یک سوال دارم: چرا به اگهی م جواب نمی دهی وقتی اینقدر با شرایط من تطبیق میکنی؟…..laugh1.gif

 

 

شماها چی؟ اگر بخواهید اگهی بدهید چه جور اگهی ای میدهید؟  چه مواردی را شما توی اگهی هایتان ذکر میکنید؟

 

پ.ن . فکر کنم پای راستم در رفته از پله هاپرت شدم پایین منتظرم بابام بیاد ببرم بیمارستان

88/04/12 توسط روانی شیطون بلا |

دلكم

قبلا فکر میکردم درد مردم اینه که فکر نمیکنن ولی الان میبینم درد من اینه که زیادی فکر میکنم 

ادمیزاده دیگه حتی اگه همه چیز هم اوکی باشه و مطمئن باشه که این روزاه بهترین روزای زندگیشه باز هم تو یه بعد الظهر که میتونی بری بیرون و خوش بگذرونی لج میکنه و میمونه تو خونه و  تمام غصه هاشو از ته دلش میکشه بیرون و براشون عزاداری میکنه

 

من کلا ادم خنده رو و شادی هستم تو خونه مامان بابام از کارا و حرفای من از خنده پخش زمین میشن ولی بعضی از روزها این دل لعنتی بدجور میگیره هر چی هم میگردی بهونه ای پیدا کنی میبینی نه پیدا نمیشه

 

این روزا میرم کلاس خط نستعلیق! کاریکه سالها بود دوس داشتم یاد بگیرم ولی فرصت نمیشد فکر میکنم فوق العاده هست! ولی قلم لیز میخوره روی کاغذ گلاسه و اون صدای محشر دلم قیلی ویلی میشه

 

چند روز پیش با مامانم رفته بودیم پارک راه بریم برگشتنی خسته شدیم نزدیک محل بازی بچه ها نشستیم یه بچه بود خیلی جیگر بود لباس زرشکی تنش بود بعد دامنش کوتاه بود مای بیبیش دیده میشد  مثل اردک راه میرفت خیلی خنده دار بود به مامانم میگم من از این بچه ها  میخوام مامان هم گفت باشه برگشتنی میخرم برات حالا ما که تو راه پیدا نکردیم شما نمیدونید این بچه های جیگرو کجا میفروشن؟ 

 

داشتم دنبال یه عکسی میگشتم که اینو پیدا کردم سالهای اول دانشگاه بود سر پردیس ۴ که تهش میرسید به دانشکده روانشناسی! هی هی روزگار چه جوون بودم

88/04/11 توسط روانی شیطون بلا |

حالم خوبه

Click to view full size image

حالم خوبه! چون به زمين نزديكم. ريشه هام در اعماق تاريكي گم نمي شن. در جستجوي آب و روشنايي در حركت اند. نبض زمين رو مي شنوم. گرماي خاك رو حس مي كنم. نوري كه پوسته سخت تنم رو مي شكافه, از جنس آفتابه! مهربون و صميميه. به نواي نور اعتماد مي كنم ,قد مي كشم و بالا مي روم. به تو كه به من خيره شدي سلام مي كنم. با من خبري هست , كه مثل گل, ميل شكفتن داره و مثل ميوه, بي تاب رسيدنه! منتظرم باش! من به زودي در رگ هاي احساست جاري مي شم

 

حالم خوبه! چون لبخندم حاضره و غم هام هميشه غايب اند. ميتونم با هر بهانه اي در هواي كودكي نفس بكشم, به تلفن همراه كودكي ام زنگ بزنم و ساعت ها بي آنكه نيار به شارژ داشته باشم, با كودكي ام گپ بزنم. مي تونم تازگي رو با احساس سپاس از بودن تكثير كنم. مي تونم از لحظه هاي در حال عبور با خودم عكس هاي رنگي بگيرم. مي تونم خود خود شادي رو كپي كنم. مي تونم از روي هر جمله مهرآميز, مشق كنم. مي تونم صداي خنده هامو مثل كفتراي روي بوم, هي پر بدم. مي تونم روح گندم زارها, در لقمه نوني كه مي خورم باشم. مي تونم مزه زندگي توي آبي كه مي نوشم باشم. مي تونم طعم لذت توي سيبي كه مي بويم باشم. منتظرم باش به زودي, لحظه ديدار تو با خودت, در قاب آيينه مي شم

حالم خوبه! چون با درخت ها دوستم. سبزم هنگام بهار و هنگام هجرت به آغوش زمين , زرد و سرخ و نارنجي ام. يكي منو كه رو تاب نشستم هل بده! بي تاب كندن از زمين و رسيدن به آسمونم. پر از وسوسه پروازم. يكي هلم بده. مشتاق عبور از درياي توفاني ام. وقت انتظار صبورم, وقت حركت, اهل خطر كردنم. وقت ناچاري تسليمم! منتظرم باش! به زودي يكي تو رو هل مي ده. يكي كه عين خودته

حالم خوبه! چون با چشم هام آشتي ام. وقت حضور بينايم. با گوش هام رفيقم. وقت سكوت, شنوايم. با روياهام همراهم. وقت بيداري, هشيارم. با زندگي همبازي ام. وقت بازي, خوشحالم. با آدم ها دوستم, وقت دوستي حساسم. با عشق, همدلم. وقت عاشقي, ديوانه ام

حالا به من بگو: حال تو چطوره؟ حال من كه خوبه

 

   

88/04/07 توسط روانی شیطون بلا |

مترسک قصه

دیگر از ترساندن کلاغها خسته شده بود و تصمیم گرفت با آنها دوست شود.بچه کلاغ لبخند مترسک را دید و به سویش آمد ولی پاهایش توی پوشال های سر مترسک گیر کرد.کلاغ ها برای نجات بچه کلاغ همگی به مترسک حمله کردند ونگذاشتند حتی یک لحظه دوستی را تجربه کند...

88/04/05 توسط روانی شیطون بلا |

ندایی که در شهر پیچید

برای نداها و حسین های بیگناه....

 

n1319955912_7799

نمیتوانم برابر مرگ هایی چنین سکوت کنم..نمیتوانم ازکنارشان بگذرم و بروم.  چطور میتوانم زندگی کنم بعد از این  وقتی تصویر ان چشمهای سیاه لعنتیش دست از سرم بر نمیدارند.اما گفتنش از اینجا ساده است.میخواهید چکار کنید فردا را؟پس فردا را؟ تا کی این قضیه ادامه دارد؟و تصویر دخترکی که از دهانش خون بیرون میریزد باز جای همه تصویر ها را میگیرد.چطور ممکن است؟چطور ممکن است همینطور توی یک کشوری ادم ها را به گلوله ببندند و بعد هم انگار نه انگار…چطور بعد از ین اتفاق ان خیابان دوباره خیابان همیشگی خواهد بود؟ دیگر چطور میتوانیم توی چشم هم نگاه کنیم  با هم حرف بزنیم با هم کافه برویم چشمهای  دخترک دست از سرم بر نمیدارند …میخواهم بگویم مراقب خودتان باشید..میخواهم خیلی چیزها را بگویم ،میخواهم به تو بگویم به خاطر من مراقب خودت باش…اما همه کلماتم در خون دخترک غرق میشود…و چشمهایش  ،شرمنده ام میکند

88/04/01 توسط روانی شیطون بلا |

تو

آن خس و خاشاك تويي ، پست تر از خاك تويي

شور منم ، نور منم ، عاشق رنجور منم
*
*
زور تويي ، كور تويي ، هاله بي نور تويي
دليل بي باك منم ، مالك اين خاك منم

88/03/27 توسط روانی شیطون بلا |

مهربان مادرم

مهربان مادر من قاصدکی است از بهشت که برای ما خبر خوشبختی و محبت می اورد. مادرم را عجیب دوست میدارم فراتر از همه دوست داشتنی دنیا و عمیق تر از تمام اقیانوس ها.

مادرم قلب بزرگی دارد تو گویی قلبش برای دوست داشتن تمام ادمیان جای دارد. اغوشش ارام بخش است و هنوز که هنوز است در روزهای دلتنگی ام اغوشش اندک جایی است که برایم ارامش می اورد.

چهره مادرم در جوانی زبان زد بوده است.چشمان روشنش موهای قهوه ای کمرنگ صورت سفیدش و لبهای نازکش و ترکیب زیبایی که همه اینها ایجاد کرده است حتی اکنون که غبار سالها بر چهره اش نشسته است هنوز زیبایی اش را حفظ کرده.

بچه که بودم کنارش می ایستادم و میگفتم مادری من کی هم قدت میشوم و او میگفت به زودی! اکنون قریب ۲۰ سانتی متر از او بلندترم ولی هنوز هم احساس کوچکی میکنم در مقابلش!

حسادت در مادرم جایی ندارد عجیب بخشنده است و همیشه برای اشتی دادن دیگران پیش قدم میشود.

مادرم سالها معلم بوده است. روزی در پشت در کلاسش ایستاده بودم و از لای در او و شکاگردانش را مینگریستم عجیب ان دخترهای کوچولو را دوست میداشت ان قدر زیاد که من حسودی ام شد. هنوز هم وقتی یکی از شاگردانش که اکنون بزرگ شده اند او را میبینند عاشقانه به سمتش میدوند.

به مادرم سخت دلبسته ام مهرش در دلم خانه ای دایمی دارد میدانم که مرا بیش از همه دوست میدارد صبح مرا در تختم مهمان بوسه اش میکند که برایم دنیایی می ارزد!

نام مادرم ناهید است!سیاره ای بس زیبا در اسمان دنیا و در اسمان زندگی ما که زندگی را بدون این زیبای مهربانم حتی لحظه ای تحمل نمیکنم!

 

88/03/24 توسط روانی شیطون بلا |

کاش پشیمون نشم!

1

88/03/22 توسط روانی شیطون بلا |

سبزه سبزه سبز!

http://www.tadbirnews.com/2009/03/10/amad2.jpg

سلام

قصد اپ کردن نداشتم با این که کلی مطلب تو ذهنمه این روزا فقط میام وبلاگها رو میخونم کمتر میشه که کامنت بزارم. همه جا حرف انتخاباته و مناظره ها. منم دوس دارم گوش کنم و با چنتایی از دوستام هم حرف زدم که برن رای بدن و حتما رایشون سبز باشه 

تقریبا ۸ روز مونده تا کنکورم بعدش دیگه راحت میشم عمرا اگه دیگه کنکور بدم حالا شاید اگه خیلی التماس بکنن کنکور دکترا چند سال دیگه

دیروز بعد کلاس زبان تو افیس واستاده بودم که ثبت نام کنم یکی از اشناهای قدیمیم با خواهرش اومده بود ثبت نام . یکمی حرف زدیم تا به کنکور رسید بهش رتبمو گفتم یهو نمیدونم چی شد شروع کرد به کوبیدن من! میگفت تو هیچی نمیشی هیچ وقت فوق قبول نمیشی وقتی نتیجه ها اومد باید  ۱ سال دیگه بزنی تو سر خودت یعنی با یه اعتماد به نفسی میگفت که من شروع کردم به گریه حالا انگار رسالتش این بود که اعصاب منو خورد کنه!

تمام راه تا خونه که راه میرفتم و گریه میکردم یعنی اصلا باورم نمیشد یکی این همه بیشعور باشه! البته مامانم گفت اصلا این ادم مگه چقدر اهمیت داره که تو این رو با خودت میکنی؟ اخه از بس گریه کردم سرم داشت منفجر میشد و چشمام خیلی درد میکرد 

خلاصه  امروز بهش زنگ زدم و گفتم خواهر خودت بزنه تو سرش که ۶ ساله نتونسته لیسانسشو تموم کنه خودت بزن تو سرت که هیچ جای دنیا برای دکترا قبولت نکردن با کلی حرفای دیگه بعدشم قطع کردم و الان تو دلم عروسیه 

البته میدونم نه کار من درست بوده نه کار اون فک کنم باید اونقدر اعتماد به نفسم بالا باشه که از این حرفها ناراحت نشم ولی خوب چه معنی میده ادم این همه پرو باشه

 

دیشب لذت بردم که موسوی حال این مجری بی تربیت مناظره رو گرفت خوب حقشو گذاشت کف دستش  

فردا زنجیره انسانی از اول تا اخر بلوار وکیل اباد تو مشهده نمیدونم یعنی این همه ادم میره؟؟؟ فک کنم حدود چند کیلومتری باشه! 

این چند روز تفریح ما شده بریم تو خیابونا خیلی کیف میده کاش یه هفته دیگه تمدید میشد انتخابات

بلوار سجادو که کامل میبندن نمیشه ماشین بره ۱ چهار راه شده طرفدارای احمدی چهار راه بعدی طرفدارای موسوی ولی خداییش طرفدارای موسوی خیلی بیشترن با اینکه احمدی ها بلندگو هم داشتن ولی بازم صداشون کم بود

88/03/18 توسط روانی شیطون بلا |

story

 

اگه غلطی داره بگید استوری پایان ترمه اگه غلط باشه بدبخت میشم

There was this neighborhood called Fairview and in it lived a young man with his old clumsy dog.He was kind of a cold fish and as hard as nails, he wouldn't feel sorrow pity even for the most unfortunate and miserable creature in the universe. Nevertheless, he was extremely successful in his job a quick study and a know-it-all he was indeed.

 His poor dog you see. As I said old and clumsy was always considered a pain in his neck he was such a slow poke poor thing and often drived  his master round the bend .plainly, he couldn't tolerate laziness.

There also was a young energetic lady sometimes nutty as a fruit cake living just across the street not every one liked her despite having a heart of gold. She had a big mouth , off-the-wall ideas and her politics were middle-of-the-road. she also was a fast worker which sometimes lead to running stuff and all of those together got on every bodies nerves. therefore she was often left behind.

She always liked to watch the grumpy but kind dog lying down in front of the door and she always felt sorry for him.

One afternoon, while she was making coffee, she over heard the man shouting at the dog for spilling ink on his paper work. She heard him yell out ''Go away and never come back. I don't want to see your disgusting face any more'' and then she saw the dog being kicked out.

She couldn't help it any more. something ought to be done soon other wise the man would have killed the dog. so she went out and took him in .she later got permission  from the man and he was very glad to get rid of the dog!

The dog was very happy for about 3 years and so was she until one gloomy afternoon, he closed his eyes on the laps of his last and most beloved master and never woke up again.

88/03/12 توسط روانی شیطون بلا |

عکس های هنرمندی

این روزا رو دوس میدارم خیلی زیاد

همش بارون میزنه هوا بوی عاشقی میگیره بعد همش دلت میخواد بری بیرون ولی یاد کتابایی که باید بخونی که میوفتی میشینی سر درس

این چند هفته کلی هنرمند شدم الان دیگه به جای روانی شیطون بلا شدم روانی شیطون بلا هنرمند دیگه باید شوهرم بدن وقتشهحالا میگی چرا؟ الان میگم ولی قبلش بگید ببینم کدوم یکی از این دو تا خانم منم ببینم ای کیوتون چطوره یه نشونه داره اگه دقت کنید

1

چند وقت پیش تو باغچه بذر تربچه و ریحون و تره کاشتم حالا نیتیجه این شده که ریحونا اصلا سبز نشدن به جای تره ها پیازچه در اومده و تربچه ها اندازه یه نقل کوچول هستن اینم عکسش

2

بعدشم پارسال توت فرنگی کاشتیم ولی حتی یه دونه هم میوه نداشتیم ولی امسال کلی حال دادن ۳ تا توت فرنگی خوشگل قرمز در اومده

3

بعد ترشم همه میدونن که من چقدر شیرینی و شوکولات دوس دارم و هر هفته حتما کیک درست میکنم اینم کیک کشمش و کاکائو که عاشقشم

9

بعد تر تر ترشم چون من خیلی تو اشپزی هنرمندم یک چیکن استراگانوفی درست کردم که همه انگشتاشونم خوردننه دیگه واقعا الان مامانم باید به فکرم بیوفته

6

اها اینم دلمه که فقط من نقش مهندس ناظر داشتم و  لپه ها رو هم یادم رفت خاموش کنم سوخت گاهی چنتایی هم پیچیدم که بعد مامانم بازشون کرد گفت خیلی خرابه دوباره خودش پیچید این عکس وقتیه که داشتن میپختن

5

خوب دیگه فعلا هنرام همینا بوده بعدا بازم هنرمندی میکنم فعلا برم سر درس و مقشم

مامانم میگه بچه تو مگه خلی هرچی میپزی ازش عکس میگیری

این روزها همه سبز سیدی دوس دارن شما چطور؟

http://sl.glitter-graphics.net/pub/959/959266sk2bnp02of.pnghttp://sl.glitter-graphics.net/pub/959/959266sk2bnp02of.pnghttp://sl.glitter-graphics.net/pub/959/959266sk2bnp02of.png

88/03/09 توسط روانی شیطون بلا |

درس

فعلا دارم برای انیستیتو درس میخونم و البته حالم هم خوبه با شیما نزدیک یک ساعت صحبت کردم با شونصدتا اس ام اس. خیلی امیدوارم کرده ولی دلیل نمیشه که این یک ماهو درس نخونم

ممنون از هموتون برای دلگرم کردن من

دیروز از کلاس زبان اومدم بیرون خیلی گشنم بود پریدم برم اون ور بلوار از نان سحر از اون شیرینی خوشمزه ها بخرم که اصلا حواسم نبود و به جای چپ راستو نگاه میکردم تازه به خودم میگفتم چرا ماشین نمیاد از این ور بعد یهو با صدای یک بوق خفن فهمیدم دارم میرم زیر ماشین خدایی نمیدونم چه جوری زنده موندم

بعد از برگشتنی داشتم برا یخودم پیاده میومدم خونه یهو دیدم جلوی خونه نسرین هستم تقریبا یک سال هست از اونجا رد نمیشم و مسیرمو عوض کردم . نسرین یک دوست قدیمی بود خیلی صمیمی نبودیم ولی دوستی بود از بچگی ها از اون روزایی که اندازه یه فندوق بودیم اخرین بار تابستو ۸۶ دیدمش با فهمیه رفته بودیم بیرون و ظهر داشتیم بر میگشتیم خونه که تو راه دیدیمش . مهندس برق بود و تو مخابرات کار میکرد تو زمستو ن فهمیه بهم گفت نسرین سرطان خون داره من که باورم نمیشد. اصلا مگه میشه دختر به این جوونی!چند بار میخواستم برم دیدنش ولی با خودم گفتم برم بگم چی بگم چون داری میمیری من اومدم ببینمت؟ خلاصه نرفتم تا اینکه پارسال تو تابستو فهیمه اس ام اس داد نسرین رفت..............

خیلی سخت بود نتونستم برم مراسم یه بار تا نزدیک خونشون رفتم ولی وقتی پرده های سیاه دیدم برگشتم اصلا نمیتونم مرگ هضم کنم اصلا! طفلی سیمین خواهرش حتما خیلی غصه میخوره

 

یهو با خودم گفتم حتما مامان نسرین دلش میخواسته نسرین زنده باشه ولی هیچ وقت فوق لیسانس قبول نشه. خوب همین زندگی خیلی خوبه که من الان دارم حداقل شانس دوباره کنکور دادنو که دارم

 

خلاصه اینکه شدم همون روانی شیطون بلا

 میام ولی کمتر  سر میزنم بهتون تا اخر خرداد

برای شادی روح نسرین ۱ دونه صلوات بفرستین لطفا

88/03/04 توسط روانی شیطون بلا |

کارنامه اعمال

 

 

Click to view full size image

مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد و در بی کسی بیش تر می فهمد که خدا، تنها کس هر کسی است، خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می کند، حس می کنم، می بینم، دست های لطیف و حمایت گرش را بر روی شانه هایم لمس می کنم و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بی ارج ارزانی داشته است، غرق هیجان و خجلتم.
خدایا! چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد، از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم و حال با تمام وجود به تو پناه می برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم. مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم…
مهربانم! لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم… خندان گریستم! لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهایم می گرفت، زمین خوردم، با یادت برخاستم و ادامه دادم! لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم و هیچ همراهی نبود، خدایا به تو پناه بردم! لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم و آن زمان آرامش یافتم

حدود دو روز مونده که نتایج بیاد خیلی مسخره است ولی حس میکنم  نتیجه ای که میاد مثل بچه ای هست که داره به دنیا میاد  دختر پسرش خیلی فرق نداره کاش فقط زنده  باشه .میترسم خیلی زیاد

تمام فعالیت ها و کارهام مختل شده نمیتونم فکر کنم و مخم ارور میده. گاهی فکر میکنم اگه قبول نشم هم زیاد اتفاق خاصی نمیوفته شاید سال دیگه این موقع به این حس امروزم بخندم

با دوستام که حرف زدم گفتم اگه اس ام اس یا زنگ بزنید رتبه منو بپرسید خودتون میدونید

خلاصه اینکه اگه خودمو کشتم و دیگه اینجا خبری از من نشد بدونید که این بچه تو دلم مرده به دنیا اومده

 

بعدا نوشت:

۵ شنبه صبح

انگار سیاهی دیشب نمیخواست تموم  بشه حس میکردم دارم تو سیاهی گم میشم و هیچ وقت سپیده نمیزنه! دیشب تا خوابم برد همش چشمام پر ار اشک میشد حتی نمیدونستم برا ی چی گریه میکنم؟ امروز امتحان زبان هم دارم خیلی سخته ولی نه چیزی خوندم نه حس خوندن دارم.فقط دلم میخواد این روزا بگذره فقط بگذره

 ۵ شنبه عصر

امتحان زبانو دادم. بد نشد یعنی وقتی از در کلاس وارد شدم همه فهمیدن یه مرگیم هست یاسمن و رها خیلی بهم رسوندن یعنی  واقعا تو این موقعیت حوصله لیسینینگ بریتیش نداشتم دیگه!

رفتم عصری کلاس یوگا اسم نوشتم از شنبه شروع میشه به مامان میگم اول صبح خروس خون نتیجه کنکورو میگیرم بعد ۸ میرم یوگا ۱۰ هم میام میرم دوباره شروع به درس خوندم

نمیدونم چرا این روزها همه وسایلمو گم میکنم ظهر نیم ساعت داشتم دنبال کتاب زبانم میگشتم همونی که امروز ازش امتحان داشتم تازه مداد و خودکار که اصلا یادم نمیاد چی هست و چه شکلیه

 جمعه صبح

دیروز با خواهری رفتیم پیاده روی پارک ملت. این ابپاشای قطره ای که ابو پخش میکنه باز کرده بودن و وقتی میخواستی از بین شمشادا رد بشی باید میدوییدیم تا خیس نشیم کلی خندیدیم

امروز هم که اصلا استرس ندارم خیلی دیشب راحت خوابیدم  نمیدونم چی شده  ولی دیگه مهم نیست اگه قبول هم نشدم سال دیگه . به قول شیما که بهم گفت فکر کن قرار بوده ۵۰ سال فوق لیسانس داشته باشی حالا ۴۹ سال داری یک سال تو زندگی خیلی ارزش نداره قربونش برم که همیشه منو اروم میکنه

88/02/30 توسط روانی شیطون بلا |

دارم ميميرم

دیشب که وبلاگو باز کردم دیدیم ساسان عزیز برام شعر نوشته کلی ذوق مرگ شدم  حالا میزارم اینجا که بقیه هم فیض ببرن البته فکر نکنید همشهری بودن و هم دانشگاهی بودن البته با فاصله ۱۰ سال تاثیری داشته من خودم خیلی گلم تازه  گلهای  رز صورتی تو ادامه مطلب تقدیم به ساسان

نویسنده: ساسان
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت: 14:17
تقديم به دوست گرانمايه ام ، رواني عزيز

سلام

در بيان وصف تو
من چي بگم وقتي سحر
ميگه شيطوني .. بلا
وقتي الهام ميگه من
زنگ زدم تو نبودي
ديگه من ميشه بگم
تو كجا رفته بودي ؟

تو و اين دوستاي خوب
هر كدوم مثل بهار
نازنين شبنم و گل
سيلويا شبيه تو
برمودا سه زاويه
نيما جون كوه نمك
آرزو بلند و ناز
داش رضا با هوش و خوب
دايي ارسلان شاكي شده
عليرضا خاكي شده
ماني جون شوخ و زبل
دريا آفتابي شده
واي نگو ممول چي گفت
داش علي ازش شنفت

اي خدا .. من چي بگم
وقتي يك دوست عزيز
يه رواني مثل ماه
با دو چشمون سياه
ميگه شعر برام بگو
من با اين بضاعت و وقت كمم
توي اين شهر غريب
مونده ام سخت عجب
چي بگم لايق اين دوست عزيز

رواني جون منو ببخش
اگه كم بود و ضعيف
لاي برگاي لطيف
ميون سبد سبد
گلهاي اطلس و ياس
تقديم تو هر چي كه هست
 

چند روز هم رفتم نمایشگاه گل و گیاه که جالب بود چنتا عکس هم گرفتم که میزارم تو ادامه مطلب

 

اين روزا خيلي اضطراب دارم همش سر خودمو با يه چيزي گرم ميكنم كه زياد فكر و خيال نكنم. اينجوري...>

اندازه تمام عمرم كتاب خوندم ولي فايده نداره شبا اصلا تا 2-3 نميتونم بخوابم شب هم همش از خواب ميپرم. خداكنه كه اين نتيجه زودتر بياد من خيالم راحت بشه كه قبول نشدم كه ديگه تحمل ندارم

همه دوستام زنگ زدن که روانی جان ما شیرینی میخوایم یادت نره و ولی فکر کنم منظرشون همون خرما و حلوا بوده تازه سمیه و شیما همزمان اس ام اس زدن این کارنامه ای که هفته دیگه میاد با دست راست میگیری یا دست چپ؟؟ که منم گفتم با دندون باز هم ایول به مامان بابام که اصلا به روی خودشون نمیارن که من کنکور دادم که احتمالا میدونن نتیجه چی میشه واسه همینه که هیچی نمیگن

 

دیروز عصری رفتم برای اون بنده خدایی که برام ال سی دی خرید ه بود تیشرت بخرم چون نمیدونستم چه سایزی بخرم فروشنده میگفت هیکلش مثل منه؟ گفتم نه خیلی خوشتیپ تره میگه من با تیپش کار ندارم اگه سایزش اندازه منه بگو که بهت همین سایزی بدم منم میگفتم نه اون چار شونه تره تازه خیلی خوشتیپ تره حالا هر سوالی میپرسید من میگفتم نه اون خوشتیپتره اخرشم گفت خانم برو خودشو بیار من که نفهمیدم چه سایزی بدم منم گفتم یه سایزی بده اندازه خوشتیپا باشه بعدش یهو خودش زنگید که من فلان جا هستم میتوی بیای دنبالم منم رفتم البته با پای پیاده بعد رفتیم پیش  اقای تیشرتی که پسره کف کرد فهمید وقتی میگم خوشتیپ منظورم چیهتازه پولشم خود بنده خدا حساب کرد


ادامه مطلب

88/02/25 توسط روانی شیطون بلا |

فیس بوک

چند روزه تو فيس بود چنتا تست دادم

اول از همه همسر اينده شما چه كاره است؟؟

منم با اعتماد به نفس تمام بهترين گزينه هارو انتخاب كردم مثل ماشين زدم بي ام دبليو محلي كهدوس دارم زندگي كنم امريكا و......

بعدشم مامانمو صدا كردم كه بياد نتيجه رو با هم ببينيم اخه قبلش نميشد اخه چنتا سوال بي ناموسي هم داشت كه به درد سنش نميخورد

حالا فكر ميكنيد نتيجه چي شد؟؟؟

نتيجه اين بود كه همسر اينده شما  علاف و بيكار است چون شما خيلي رويايي و پرو و خوش خيال هستيد مامانم كه منفجر  شده بود از خنده

 

تست بعدي اين بود كه حافظ شمارا چطور توصيف ميكنه. اونجا بود كه فهميدم حضرت حافظ خيلي باهوش بوده تازم من الكي اسم رواني براي خودم نزاشتم اينجا ميگي نه نتيجه تستو ببين:

آنی دارد
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد،/ بنده طلعت آن باش که آنی دارد! شیوه حور و پری خوب و لطیف است؛ ولی/ خوبی آن است و لطافت، که فلانی دارد. گوی خوبی که برد از تو؟ که خورشید، این‌جا/ نی سواریست که در دست عنانی دارد! چشمه چشم مرا، ای گل خندان، دریاب/ که به امید تو خوش آب روانی دارد
 
 
تست بعدي اين بود كه مشخصه اصلي شما چيست؟؟؟
اينم نتيجه
 
جاه طلب
شما زندگی و به مانند میدان جنگ می بینید که دو حالت بیشتر نداره یا برنده اید یا بازنده. رفتار شما با دیگران در بیشتر مواقع همراه با تنش و حمله همراهه و سرتون درد می کنه برای هر جور دعوایی. در کل آدمی هستید که می خواید نسبت به دیگران از موقعیت بالایی برخورددار باشید
 
اخرين تست هم كه ديگه كاملا توهمي جواب دادم سوالش اين  بود كه چقدر خوشگلي  اينم نتيجه
 
البته اين تست سر كاري بود چون من همه جوابارو امتحان كردم همش همينو جواب ميداد
 
پ.ن.۱ امتحانم خوب شد يعني اميدوارم ميخواستم به الهام عزيز بزنگم و باهاش قرار بزارم كهمتاسفانه با شيما و سميه دوستهاي دانشگاهم كه الان تهران فوق ميخونن بودم و فرصت نشد
پ.ن.۲ امیدبلاگفا امیدوارم هر چه زودتر برگردی دلمون برات تنگ میشه

88/02/22 توسط روانی شیطون بلا |