تبليغاتX

خداوندا...

تقدیرم را زیبا بنویس,

کمکم کن آنچه تو زود میخواهی,من دیر نخواهم...

وآنچه را که تو دیر میخواهی,من زود نخواهم.

(دکتر شریعتی)

کامنتهای غیر اخلاقی به نام من از طرف من نیست این صد بار!

psycho1364@yahoo.com

برای خودم

کتاب

زندگی

خاطره

شعر

خاله زنکی

حرف حساب

داستان کوتاه

دختران قهرمان(فهيمه جونم)

4 تا ستاره مونده تا صبح

زن بودن(الهام جان)

ويولت

پرواز را به خاطر بسپار(نويد عزيز)

انسان جنايت و احتمال

وارش (هستي عزيز)

روزهاي خاكستري(سحر عزيز)

گيلاسي

روزمرگي هاي دخمله بابا

كرم كتاب

ني روحاني

روزهاي خاكستري من

نوشته هاي يك جوان ايراني(اميد عزيز)

علي اقا(عمو علي)

دكتر قضاوت

پازل زندگي

پرواز به سوي پروردگارم

شانتال

صدرا و داداش مهربونش

آست

بادبادك (مستانه)

بانوي شمشير به دست

زلزله(هوووووووووو جون)

مهسا دم بخت

ممول جون

منا خوشگله

سيلويا مهربون

خاله دريا

دايي ارسلان

نازنين ناز نازي

یادداشت های دختر دستفروش مترو

مثلث مرگ!

ارزو

تك نوشته هايي در گذر زندگي

خاطرات زهرا

زن معمولي

بوف بينا

شوكولات تلخ

مرده شور خونه

مدام نامه

روانپريش جون

روياي خيس

يكي از ارش ها

صباي نجيب

پريا

روح سرگردان

ريشه هاي اسمان

برف بازي

نامتناهي دكتر مهرنوش

سارا و عشقوليش

خضر نبي

اسمش چي بود؟

ضد خاطرات

ويولن كوچك

خانم مارپل

دختر کوچولوئه یاغی

گل خونه

پروفایل من!

RSS 2.0
خطاطي نستعليق آنلاين

Designed By Helium



پاییز است آغاز حادثه

بوی برگهای بارون زده منو مست میکنه اونقدر زیاد که وا میستم و فقط بو میکنم. تو اتاقم وقتی شبا پای کامپیوتر هستم لای پنجره رو باز میزارم تا اون باد خنک که تا مغز استخونو پر از شادی میکنه بهم بخوره با اهنگایی که دوسشون میدارم و  انگار فقط من بيدارم...انگار فقط من پنجره را باز كرده ام...انگار فقط من دستانم را از پنجره بيرون آورده ام و مي گويم خدايا شكرت،خدايا دوستت دارم...نه فقط شبهاي باراني... نه فقط هنگامي كه خوبم و خوب مي بينم...به تعداد دفعاتي كه با خود گفتيم خدايا دوستت دارم و شايد،همين كافي باشد.بعضی وقتها فکر میکنم همین چیزای ساده برای اینکه خوشبخت باشیم کافیه!!!

 

 پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .

 

بوی مهر هم میاید بوی تولد پدر در اولین روز مهر 

 

بوی مدرسه بویی که سالهاست برایم خاطره شده است. بوی دبیرستان بوی پرتاب کردن برف تو صورت معلما اعتصاب کردن و نرفتن سر کلاس .وی کارگاه اشپزی  . خاطره کلاس  سوم  دبیرستان که دم عید با حوریه و فرزانه رو دیوارش سفره هفت سین نقاشی کردیم .روزهای سه شنبه هر هفته   که بین من و فرزانه یک راز شد و قرار شد هیشکی نفهمه !   فرار کردن های من و فرزانه زنگ های ورزش از مدرسه (جای خاصی نمیرفتیم فقط دلمون میخواست زود برگردیم خونه) . روزهایی که انگار خیلی طولانی بودن و تازنگ بخوره هزار سال میگذشت.

زنگ تاریخ که هدی جلوی چشمهای ۴ تا شده ما قبل از اینکه ازش درس بپرسن باند کشی بست به دستش و به معلم که قرار بود ازش درس بپرسه گفت دستم دیروز در رفته نتونستم درس بخونم و منکه از خنده منفجر شدم و همه چی لو رفت.

معلم زمین شناسی که تیکه کلامش  سوالی ندارین بود  و ما قبل ازاینکه بیاد رو تخته مینوشتیم سوالی نداریم

پشت در کلاس نوشته بودیم اینجا گاراژ غدیر جانگولره

معلم مهربون ریاضی که اونقدر خوب درس داد که من ریاضی ۲ ترم سوم دبیرستانو ۲۰ گرفتم

کجایین دخترا؟ دلم براتون تنگ شده ...........................

 

باران می بارد 

گاهی هم آسمان فریادی برمی آورد از سر شوق

او خوشحال است از عشقبازی تکه ابرهایی که آنها را در دامان خویش پرورش می دهد

آری ،

پاییز است آغاز حادثه

88/06/30 توسط روانی شیطون بلا |